<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نارایانا</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 11:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-365.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من رقص دخترکان هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم &lt;BR&gt;چون آنها با عشق و علاقه می رقصند &lt;BR&gt;اما پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&quot;دکتر علی شریعتی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.&lt;BR&gt;وقتی کشیش وارد می شود می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده &lt;BR&gt;و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار داده است.&lt;BR&gt;پیرمرد با دیدن کشیش گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشیش خودش را معرفی کرد وگفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;من در اینجا یک صندلی خالی می بینم گمان می کردم منتظر آمدن من هستید!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمرد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;آه!بله...صندلی...خواهش می کنم.در را ببندید.&quot;&lt;BR&gt;کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود در را بست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیرمرد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم را به کسی حتی دخترم نگفته ام.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبوده ام تا اینکه چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی به من گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;جانی...فکر می کنم دعا یک مکالمه ساده با خدوند است.&lt;BR&gt;روی یک صندلی بنشین.&lt;BR&gt;یک صندلی خالی هم روبه رویت قرار بده.&lt;BR&gt;با اعتقاد فرض کن که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است این مسئله خیالی نیست.&lt;BR&gt;او وعده داده است که:&lt;BR&gt;من همیشه با شما هستم.&lt;BR&gt;سپس با او صحبت ودرد دل کن.&lt;BR&gt;درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;من هم چند بار این کار را انجام دادم وآن قدر برایم جالب بود &lt;BR&gt;که هرروز چند ساعت این کار را انجام میدهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت ومایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد.&lt;BR&gt;پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند وبه خانه اش بازگشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد وبه او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد.&lt;BR&gt;کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;آیا او درآرامش مرد؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;بله.&lt;BR&gt;وقتی من می خواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم او مرا صدا کرد که پیشش بروم.&lt;BR&gt;دست مرا در دست گرفت و مرا بوسید.&lt;BR&gt;وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم متوجه شدم که اومرده است.&lt;BR&gt;اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.&lt;BR&gt;معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود وسرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود .&lt;BR&gt;شما چطور فکر می کنید.؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;کشیش در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&quot;ای کاش!ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;BR&gt;فردا عازمم...&lt;BR&gt;ماموریت به بوشهر...&lt;BR&gt; دریا و مرغان دریایی و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;برقرار باشید  و در راه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 11:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=365</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-365.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-364.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است.&lt;BR&gt;به هر راهی رفتم قومی دیدم .&lt;BR&gt;گفتم:&lt;BR&gt;بار خدا مرا به راهی بر که من باشم و تو خلق در آن نباشند.&lt;BR&gt;اندوه در پیش من نهاد.&lt;BR&gt;گفت:&lt;BR&gt;این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&quot;ابوالحسن خرقانی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آموخته ام ... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .&lt;BR&gt;آ‌موخته ام ... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود. &lt;BR&gt;آموخته ام ... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا شاد كردي .&lt;BR&gt;آموخته ام ... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم . &lt;BR&gt;آموخته ام ... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند . &lt;BR&gt;آموخته ام ... كه پول شخصيت نمي خرد .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند &lt;BR&gt;آموخته ام ... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم. &lt;BR&gt;آموخته ام ... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ،‌ بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد. &lt;BR&gt;آموخته ام ... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .&lt;BR&gt;آموخته ام ... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .&lt;BR&gt;آموخته ام ... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;BR&gt;داستان ِ پست قبلی تقدیم شده بود به کسی که در قلبم جای دارد با اینکه دور است از من...&lt;BR&gt;دیروز دیدم که آن عزیز پیام را دریافت کرده . چرخ زنان و دف زنان به اقیانوس رفته...&lt;BR&gt;تله پاتی ِ خوبی بود...&lt;BR&gt;تاندول ِ آشیل پاشنه ی پایم کشیده شده و تاندنیت گرفتم به گفته جناب متخصص ارتوپدی...&lt;BR&gt;آمپول و قرص و پماد به لیست اسپری های تنفسی و قرصهای قبلی اضافه شد ...&lt;BR&gt;دو سه روزی نباید راه بروم...&lt;BR&gt;مسنجر هم که از دیروز قاط زده است ...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;در &lt;A href=&quot;http://samadhi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;این تارنما&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt; میتوانید گفته های جناب ابولحسن را مرور کنید و در &lt;A href=&quot;http://kharaghani.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;این تارنما&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt; نیز میشود برای&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000cc&gt;دمی به لقمه نانی دعوت شد و ارام گرفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 15:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=364</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-364.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-363.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم می‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که &lt;BR&gt;مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند.&lt;BR&gt;نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي­افتد در آب مي‌اندازد.&lt;BR&gt; =صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي­خواهد بدانم چه مي­کني؟&lt;BR&gt;- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را &lt;BR&gt;به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.&lt;BR&gt;= دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. &lt;BR&gt;تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. &lt;BR&gt;نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &quot;براي اين يکي اوضاع فرق کرد.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images-partners-tbn.google.com/images?q=tbn:QXLL8CMa8WFZ-M:geography.kermanedu.ir/photogallery/Kerman/ensani/kerman/Mahan%2520(7).jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;BR&gt;ماموریت بودم...&lt;BR&gt;تازه رسیدم...&lt;BR&gt; ماهان ، بم ، زاهدان ، بیرجند ...&lt;BR&gt;در ماهان بر آستان شاه نعمت الله ولی وارد شدیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images-partners-tbn.google.com/images?q=tbn:qITBfMe8cADfRM:www.govashir.com/photo/mahan1/images/15.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;حضرت حافظ در گوشمان زمزمه کردند:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images-partners-tbn.google.com/images?q=tbn:_CZQYbcPVlRMHM:www.anobanini.ir/pic/travel/kerman/mahan/shahnematolah/b/shah-nematolah-mahan.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند&lt;BR&gt;آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images-partners-tbn.google.com/images?q=tbn:-41A5FM2c0GaHM:www.anobanini.ir/pic/travel/kerman/mahan/shahnematolah/b/shah-nematolah-mahan7.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;دمی را با حضرت ِ شاه در خلوت سپری کردیم...&lt;BR&gt;بعد از ماهان به بم رفتیم و در بم شبی را اطراق کردیم...&lt;BR&gt;در زاهدان نشانه ای روشن بر ما ظاهر شد...&lt;BR&gt;عزیزی که بیش از دو هزار کیلومتر با ما فاصله داشت را دیدیم ...&lt;BR&gt;خواسته ای مطرح شد  و من مبهوت از این مکاشفه...&lt;BR&gt;بیرجند نیز تداعی خاطرات سال گذشته را داشت برایمان...&lt;BR&gt;کویر و سبکی ش هم که همیشه یارمان بوده است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;گرد ميخانه دل بجان گرديد&lt;BR&gt;همچو رندان بجان روان گرديد&lt;BR&gt;گر چه مخمور بود مستي شد&lt;BR&gt;اينچنين بود آنچنان گرديد&lt;BR&gt;گرد كنج خراب گشت بسي&lt;BR&gt;گنج پنهان بر او عيان گرديد&lt;BR&gt;تا نشاني ز بي نشان يابد&lt;BR&gt;نام را ماند و بي نشان گرديد&lt;BR&gt;لطف معشوق ما كرم فرمود &lt;BR&gt;مونس جان عاشقان گرديد&lt;BR&gt;قسم علم بديع را خوانديم&lt;BR&gt;آن معاني بما بيان گرديد&lt;BR&gt;در مقامي كه نعمت الله است&lt;BR&gt;گرد آن در كجا توان گرديد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&quot;شاه نعمت الله ولی &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 08:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=363</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-363.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهی خلق شکر نعمتهای تو کنند و من شکر تو را ، نعمت بودن توست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://kharaghani.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&quot;ابوالحسن خرقانی&quot;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: &lt;BR&gt;«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». &lt;BR&gt;تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند&lt;BR&gt;تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، &lt;BR&gt;اما هیچ یک ندانست. &lt;BR&gt;تنها یکی از مردان دانا گفت : &lt;BR&gt;که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. &lt;BR&gt;اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، &lt;BR&gt;پیراهنش را بردارید &lt;BR&gt;و تن شاه کنید، &lt;BR&gt;شاه معالجه می شود. &lt;BR&gt;شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. &lt;BR&gt;آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند&lt;BR&gt;ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.&lt;BR&gt;حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. &lt;BR&gt;آن که ثروت داشت، بیمار بود. &lt;BR&gt;آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،&lt;BR&gt;یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. &lt;BR&gt;یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. &lt;BR&gt;خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. &lt;BR&gt;آخرهای یک شب، &lt;BR&gt;پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد &lt;BR&gt;که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. &lt;BR&gt;سیر و پر غذا خورده ام &lt;BR&gt;و می توانم دراز بکشم&lt;BR&gt;و بخوابم! &lt;BR&gt;چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر شاه خوشحال شد &lt;BR&gt;و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند &lt;BR&gt;و پیش شاه بیاورند &lt;BR&gt;و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. &lt;BR&gt;پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، &lt;BR&gt;اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=362</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد &lt;BR&gt;و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره &lt;BR&gt;مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالمه اش گوش مي داد.&lt;BR&gt;پسرك پرسيد: &lt;BR&gt;خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟&lt;BR&gt;زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !&lt;BR&gt;پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!&lt;BR&gt;زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.&lt;BR&gt;پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: &lt;BR&gt;خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. &lt;BR&gt;در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت. &lt;BR&gt;مجددا زن پاسخش منفي بود.&lt;BR&gt;پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. &lt;BR&gt;مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: &lt;BR&gt;پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.&lt;BR&gt;پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. &lt;BR&gt;من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;BR&gt;امید که بتوانیم عملکردمان را بسنجیم و در آخر لبخند بر لب داشته باشیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 15:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=360</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدان که در دماغ جمله‌ی آدميان انديشه‌ی پادشاهی، يا تمنای حاکمی، يا سودای پيشوايی سر بر می‌زند. &lt;BR&gt;و در دماغ آدميان يکی از اين سه بوده باشد البته. &lt;BR&gt;و دانا اين را به رياضات و مجاهدات بسيار از دماغ خود بيرون می‌کند. &lt;BR&gt;و آخرين چيزی که از دماغ دانا بيرون می‌رود، دوستی جاه است، &lt;BR&gt;و باقی جمله به اين بلا گرفتارند، و در دوزخ بايست می‌سوزند، و به آتش حسد می‌گدازند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;و دليل بدين سخن آن است که اعتقاد هر کسی در حق خود چنان است که البته در عالم او را مثل و مانند نيست، &lt;BR&gt;هرگز خود را برابر ديگران نداند و نبيند، هميشه خود را بهتر از ديگران بيند و داند. &lt;BR&gt;پس هر مرتبه‌ای که در عالم بزرگ‌تر باشد، خود را خواهد، و مستحق آن خود را بيند.&lt;BR&gt;و اگر آن مرتبه به جای ديگر باشد، به آتش حسد می‌گدازد. &lt;BR&gt;و اين طايفه همه روز در محفل و مجمع مدح خود گويند و دوست دارند که ديگران مدح ايشان گويند و اگر مدح کسی ديگر گويند، برنجند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای درويش! هر کجا عقل و علم کمتر باشد، اين صفت آن‌جا غالب‌تر بود &lt;BR&gt;و هر کجا عقل و علم به کمال باشد، اين انديشه در خاطر وی نگذرد و اگر بگذرد، &lt;BR&gt;پناه با خدای برد تا خدای تعالی وی را از اين عذاب نگاه دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای درويش! بدان که يک کس همه‌ی چيزها نتواند دانست، و يک کس همه‌ی کارها نتواند کرد. &lt;BR&gt;پس هيچ‌چيز و هيچ‌کس درين عالم بی‌کار نيست، هر يک به جای خود در کارند، و هر يک به جای خود دريابند، &lt;BR&gt;و نظام عالم به جمله است، و جمله مراتب اين وجودند. پس تو در هر مرتبه‌ای که باشی، &lt;BR&gt;در مرتبه‌ای از مراتب اين وجود خواهی بود. دانايان چون بر اين سر واقف شدند، مرتبه‌ای انتخاب کردند که در آن مرتبه تفرقه و اندوه کم‌تر بود، و جمعيت و فراغت بيش‌تر باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای درويش! پادشاهی و پيشوايی و شغل و عمل در عالم بوده است و در عالم خواهد بود. &lt;BR&gt;امروز ازين صورت ظاهر شده است، و فردا از صورت ديگر ظاهر می‌شود. &lt;BR&gt;تو امروز وقت خود را به غنيمت دار، و به جمعيت و فراغت بگذران، و تا امکان است آزار به هيچ‌چيز و هيچ‌کس مرسان، &lt;BR&gt;که معصيت نيست الا آزار رسانيدن؛ و تا امکان است راحت به همه‌چيز و به همه‌کس می‌رسان، &lt;BR&gt;که طاعت نيست الا راحت رسانيدن. و به يقين بدان که هر که هر چه می‌کند، با خود می‌کند؛ &lt;BR&gt;اگر آزار می‌رساند، به خود می‌رساند، و اگر راحت می‌رساند، به خود می‌رساند، &lt;BR&gt;از آن جهت که اين وجود خاصيت‌های بسيار دارد و يکی از خاصيت‌های اين وجود آن است که &lt;BR&gt;مکافات در وی واجب است «المکافة فی الطبيعة واجبة» و آن عزيز از سر همين نظر گفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چو بد کردی مباش ايمن ز آفات&lt;BR&gt;که واجب شد طبيعت را مکافات&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&quot; عزيز ابن محمّد نسفی &quot;  انسان کامل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;BR&gt;تازه رسیدم از ماموریت ،البته چند ساعتی میشود...&lt;BR&gt;امروز دلم بدجوری هوای شیخ عزیزالدین نسفی را داشت...&lt;BR&gt;باشد که روزی به ابرکوه رویم و بر مزارش دمی آرام گیرییم...&lt;BR&gt;دریا و شرجی هوا و خنکای نسیمش بهنگام شب مهمان نوازی کرد چند شبی از ما...&lt;BR&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=359</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد از آن گونه كه شما انتظار داريد, امام جهان هرگز بي پيامبر نخواهد ماند و آن گاه پرنده اي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه اش خدا بود, عده اي به او گرديدند و ايمان آوردند.&lt;BR&gt;و خدا گفت: اگر بدانيد, حتي با آواز پرنده اي مي توان رستگار شد.&lt;BR&gt;خداوند رسولي از آسمان فرستاد. باران, نام او بود. همين كه باران, باريدن گرفت, آنان كه اشك را مي شناختند, رسالت او را دريافتند, پس بي درنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند.&lt;BR&gt;خدا گفت: اگر بدانيد با رسول باران هم مي توان به پاكي رسيد.&lt;BR&gt;خداوند پيغامبر باد را فرستاد, تا روزي بيم دهد و روزي بشارت پيش باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند, روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.&lt;BR&gt;خدا گفت: آن كه خبر باد را مي فهمد, قلبش در بيم و اميد مي لرزد و قلب مومن اين چنين است.&lt;BR&gt;خدا گلي را از خاك بر انگيخت, تا معادي را معنا كند, و گل چنان از رستاخيز گفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد, رستاخيز را به ياد آورد.&lt;BR&gt;خدا گفت: اگر بفهميد, تنها با گلي قيامت خواهد شد&lt;BR&gt;. خداوند يكي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بي درنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند مردم تماشا مي كردند, عده اي پيام دريا را دانستند, پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند, كه هيچ از آن ها باقي نماند.&lt;BR&gt;خدا گفت: آن كه به پيغمبر آب ما اقتدار كند. به بهشت خواهد رفت.&lt;BR&gt;و به ياد دارم كه فرشته اي به من گفت: جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است, اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر .&lt;BR&gt;اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافي است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;ببخشید درگیر ماموریتهای پیاپی هستم...&lt;BR&gt;فردا عازم بوشهر هستم...&lt;BR&gt;نوسفری وارد حلقه ذکر میشود از امشب ، دعایش کنید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 15:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=358</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-357.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;سرخپوستان بزرگ می گویند:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آه روح بزرگ !&lt;BR&gt;ای آنكه بمن حیات بخشیدی &lt;BR&gt;دعایی كه پیشكش ناقابل من است برای شكر گزاری تو &lt;BR&gt;و ادای صادقانه عشقم نسبت به تو &lt;BR&gt;آه ای روح بزرگ !&lt;BR&gt;كه صدایت را در باد می شنوم &lt;BR&gt;ونفست به تمامی جهان حیات می بخشد &lt;BR&gt;صدایم را بشنو !&lt;BR&gt;من بعنوان یكی از بیشمار فرزندانت به سوی تو می آیم &lt;BR&gt;من كوچك و ناتوانم و به قدرت و دانایی تو نیازمند&lt;BR&gt;باشد كه با زیبایی گام بردارم &lt;BR&gt;به من چشمانی عطا فرما&lt;BR&gt; تا غروبهای سرخ و ارغوانی را مشاهده كنم &lt;BR&gt;و دستهایی تا آنچه را تو آفریده ای حرمت نهم &lt;BR&gt;و گوشهایی كه برای شنیدن صدای تو هوشیار باشند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;BR&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 06:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=357</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-357.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>... ابراهیم ادهم ...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-356.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... آورده‌اند كه جبرئيل عليه‌السلام از حضرت عزت سؤال كرد كه يا رب! &lt;BR&gt;ابراهيم را با وجود كثرت اموال و اسباب، درجه خلت و احتبار از كجاست؟ &lt;BR&gt;خطاب آمد كه او را دل با ماست، نه با مال، اگر خواهي امتحان كن. &lt;BR&gt;جبرئيل به صورت مردي در آن [جا] كه ابراهيم بود بر پشته‌اي ظاهر شد &lt;BR&gt;و با آوازي هر چه خوشتر گفت: «منزه و متعالي است پروردگار ملائكه و روح» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابراهيم را وقت خوش شد و نزد او آمد و كلمات را استعادت كرد. &lt;BR&gt;جبرئيل گفت: ثلثي از مال خويش بر من ايثار كن تا باز خوانم. گفت كردم. &lt;BR&gt;جبرئيل اعادت كرد. ابراهيم گفت: ثلثي ديگر بستان و يك بار ديگر باز خوان. &lt;BR&gt;جبرئيل باز خواند. گفت: همه تو را، يك بار ديگر مكرر گردان… &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;BR&gt;&quot;معصوم بن عبدالله كاشي&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;BR&gt;تازه رسیدم از ماموریت ...&lt;BR&gt;احوال عزیزی ناخوش است دعایش کنید...&lt;BR&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=356</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-356.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://narayana.blogfa.com/post-355.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عربي بدوي، گرسنه از باديه برآمد، بر لب آبي رسيد،&lt;BR&gt;ديد كه عربي ديگر انبان پر گوشت از پشت باز كرده و سر آن بگشاده &lt;BR&gt;و پاره‌پاره نان و گوشت بيرون مي‌آورد و مي‌خورد. &lt;BR&gt;بدوي آمد و در برابر وي بنشست. &lt;BR&gt;عرب در اثناي چيز خوردن سر برآورد و عربي را در برابر خود نشسته ديد، گفت يا اخي از كجا مي‌رسي؟ &lt;BR&gt;گفت از قبيله تو، گفت بر منازل من گذر كردي؟ گفت بلي، بسي معمور و آبادان ديدم.&lt;BR&gt;عرب مبتهج شد و گفت سگ مرا كه بقاع نام دارد ديدي؟ &lt;BR&gt;گفت رمه تو را عجب پاسباني مي‌كند كه از يك ميل راه، گرگ را مجال آن نيست كه پيرامن آن رمه گردد. &lt;BR&gt;گفت پسرم خالد را ديدي؟ گفت در مكتب، پهلوي معلم نشسته بود و به آواز بلند قرآن مي‌خواند. &lt;BR&gt;گفت مادر خالد را ديدي؟ &lt;BR&gt;گفت بخ بخ مثل او در تمام حي زني نيست به كمال عفت و طهارت و غايت عصمت و خدارت. &lt;BR&gt;گفت شتر آبكش مرا ديدي؟ گفت بغايت فربه و تازه بود چنان كه پشتش به كوهان برابر شده بود. &lt;BR&gt;گفت قصر مرا ديدي؟ گفت ايوان او سر به كيوان رسانيده بود، و من هرگز عالي‌تر از آن بناي نديده‌ام. &lt;BR&gt;عرب چون احوال خانمان معلوم كرد و دانست كه هيچ مكروهي نيست، &lt;BR&gt;به فراغت نان و گوشت خوردن گرفت و بدوي را هيچ نداد و بعد از آن كه سير بخورد، &lt;BR&gt;سر انبان محكم ببست. بدوي ديد كه خوشامد گفتن او نتيجه نبخشيد، ملول شد. &lt;BR&gt;درين محل سگي آنجا رسيد. صاحب انبان، استخواني كه از گوشت مانده بود پيش او انداخت &lt;BR&gt;و برخاست تا انبان به پشت بركشد و برود. بدوي بي‌طاقت شد و گفت &lt;BR&gt;اگر سگ تو بقاع زنده مي‌بود، راست به اين سگ مي‌مانست! &lt;BR&gt;عرب گفت مگر بقاع من مرده است؟ گفت بلي در پيش من مرد، بقاي عمر تو باد. &lt;BR&gt;پرسيد كه سبب مردن او چه بود؟ گفت از بس كه شش شتر آبكش تو بخورد، &lt;BR&gt;كور شد بعد از آن بمرد. گفت شتر آبكش مرا چه آفت رسيده بود كه بمرد؟ &lt;BR&gt;گفت او را در تعزيت مادر خالد كشتند. گفت مگر مادر خالد بمرد؟ &lt;BR&gt;گفت بلي، گفت سبب مردن او چه بود؟ گفت از بس كه نوحه مي‌كرد &lt;BR&gt;و سر بر گور خالد مي‌كوفت مغزش خلل يافت. گفت مگر خالد من بمرد؟ گفت بلي.&lt;BR&gt;گفت سبب مردن او چه بود؟ گفت قصر و ايواني كه ساخته بودي به زلزله فرود آمد &lt;BR&gt;و خالد در زير آن بماند. عرب كه اين اخبار موحشه استماع نمود، &lt;BR&gt;انبان نان و گوشت به صحرا افكند و با واويلاه، و اثبوراه، وامصيبتاه راه باديه گرفت، &lt;BR&gt;بدوي انبان را بربود و فرار نمود و به گوشه‌يي رفت و بقيه نان و گوشت را بخورد&lt;BR&gt;و به جاي دعاي طعام گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;خاك آلوده مگرداناد خداي، مگر بيني لئيمان را.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;BR&gt;&quot;فخرالدين علي صفي&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سلام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;برقرار باشید و در راه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یاحق...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=narayana&amp;postid=355</comments>
<dc:creator>narayana</dc:creator>
<guid>http://narayana.blogfa.com/post-355.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
