شنبه ششم تیر 1388
... ذكر شيخ «مجيد مجيدي» - حفظهالله-! ...
آن عاشق پوشيدن كت، آن بازيگر فيلم بايكوت، آن مخالف كشيدن زجر، آن برنده جشنواره فجر،
آن گيرنده دست افراد مسن، آن سازنده فيلم ميرحسين،
آن در زمان شنيدن صدا گوينده: كيه؟! آن بازيگر نمايش «نهضت حروفيه»،
آن عاشق پرواز با هواپيماي ماهان، آن سازنده فيلم «بچههاي آسمان»،
آن وارد شده از در، آن كارگردان «پدر»، آن متنفر از صداي موش، آن مخالف دكتر سروش،
آن دوستدار افسانه جن و آل، آن تقدير شده در جشنواره مونترال،
آن مرد تلاش و كار، آن نامزد دريافت اسكار، آن لايق داشتن كله پرمو، آن بازيگر فيلم «دو چشم بيسو»،
آن كارگردان لوطي و مشت، آن متولد سال 1338، آن مخالف فيلم «دادا»، آن سازنده فيلم «رنگ خدا»،
آن براي خانواده به دنبال لقمهاي نون، آن خالق فيلم «بيد مجنون»،
آن براي موسوي دهنده جان، آن بازيگر فيلم «تيرباران»،
آن عاشق ديدن كوه قاف، آن رفيق محسن مخملباف،
آن در حال حاضر موافق خوردن جُم، آن داراي مدرك عالي ديپلم،
آن دشمن آدمهاي كلهپوك، آن سازنده فيلم «بدوك»،
آن كه معتقد است قبل از هفت عدد ششه، آن كه هميشه يك دوربين پيششه،
آن گوينده جمله «بدكاري كردي گل را چيدي» شيخ «مجيد مجيدي»
از اوتاد عرصه فيلمسازي بودي و عاشق تردد با موتور گازي بودي
و با اين همه پياده به اين طرف و آن طرف ميرفتي- حفظهالله-!
و هم اوست كه در وصفش گفتهاند: هو فيلمسازي باشدي كه اگر بنا به دلايلي فيلم همي نسازد
پس توالت منزل را خراب همي كرده و از نو بسازد – الهي فداش-!
نقل است كه روزي در جمع مريدان مريدي وي را بگفتي:
يا مجيد! پس فيلم آواز گنجشكها را چگونه بساختي؟
پس شيخ مجيد آب دهان خويش را قورت همي بدادي و بر سبيل تعجيل پاسخ بدادي:
با دوربين فيلمبرداري – رضيالله عنه-! و هم او را گفتند:
يا مجيدي! پس چي شد كه در مقام پاسخ به دكتر سروش دربيامدي و وي را متهم به روشنفكرنمايي همي بكردي؟
پس شيخ مجيد چاي دست خويش را هورت همي بكشيدي و بگفتي:
مرا بيخاصيتترين نما كلوزآپ همي باشد؛
پس چون روشنفكران خودشان را در يك چونين نماي تنگي جاي همي بدهند روشنفكرنمايشان بنامم.
پس چون سروش خويش را در يك چونين نمايي جاي همي بدادي وي را روشنفكرنما بخواندمي – يغفرالله ذنوبه-!
نقل است كه روزي گذر شيخ مجيد مجيدي را به دروازه دولاب همي اوفتاد.
پس مردمان را بديد كه سجل خويش را به كف همي گرفته و از براي دادن راي به صف همي شدهاند.
پس شيخ – الهي فداش-! به جلو برفتي و بگفتي:
يا مردمان! پس چون دوست همي نداريد كه به ميرحسين راي بدهيد، ندهيد.
پس به موسوي كه بدهيد!
پس شيخ مجيد – اعليالله مقامه-! را گفتند:
يا مجيد! پس چگونه به منصب سينما نائل همي بگشتي؟
پس شيخ بر سبيل پاسخ دمي به تو و بازدمي به بيرون همي بدادي و بگفتي:
پس مرا اعتقاد از همان اوان نوجواني به حضور در كارهاي سخت همي بودي.
چون به معدن و از براي نائل شدن به مقام معدنكار همي شدم پس معدنكاري را بس ساده و آسان بيافتمي.
پس معدنكاري از معدنكاران مرا بگفتي اگر به دنبال كارهاي سخت همي بگردي به سينما شو و كارگرداني را پيشه همي كن.
پس به سينما شده و كارگرداني را پيشه همي كردم.
پس وي را گفتند: يا مجيد! جوانان مشتاق سينما از كجا شروع همي بكنند؟
پس شيخ بگفتي: از معدن – الهي قربونش-!
پس چون از دنيا برفتي بر سنگ قبر وي چونين نگاشتند:
در اينجا مردي آرميده كه در اين دنيا هم براي ميرحسين موسوي تبليغ ميكند – رحمهالله عليه-!
پس چون به خاطر اين نوشته سنگ قبر وي توسط يك عده لباس شخصي تخريب شد
دوباره بر سنگ قبر وي نوشتند:
در اينجا مردي آرميده كه قبل از آرميدن در اينجا، به ميرحسين موسوي گفت:
بعد از من تو هم به اين دنيا بيا و كانديدا شو تا من برايت فيلم تبليغاتي بسازم – رحمهاللهعليه-!
"مهدي طوسي " اعتماد ملی...
سلام...
دوستان خواسته اند بنویسم من هم تصمیم گرفتم از تذکره شیخ مهدی طوسی
مطلب بگذارم ...
دوستی سالها پیش مثالی برایم نقل کرد درباره آتش...
اگر شما به دنبال آتشی عظیم باشید از تخته صندوق ِ میوه استفاده می کنید یا از کنده درخت بلوط؟؟
اگر دقت کرده باشید تخته و چوب ِ صندوق میوه به راحتی آتش میگیرد ، سریع شعله می کشد
و در چند ثانیه حرارتی انبوه تولید می کند...
البته این آتش همانطور که زود شعله ور میشود زود هم به خاکستر می نشیند...
اما چوب درخت های جنگلی در ابتدا به سختی آتش می گیرند و دود می کنند و
آب از چشم افراد سرازیر می کنند و ساعتی طول میکشد تا به خوبی بسوزد...
هیمه آتشش هم تا ساعتها حرارت و گرمی دارد...
در این روزها شاهد دو نوع آتش بازی بودیم...
یکی به مانند چهارشنبه سوری بود ...
البته در آن مال و اموال مردم در حکم ِ تخته و چوب ِ صندوق در آمد...
آتشی مهیب را دیدیم از صفحه رسانه میلی!!؟؟؟
خب همانطور که آتشش سریع شعله کشید ، سریع هم به خاکستر نشست...
دومی اما کمی متفاوت تر می نمود...
چهارشنبه سوری دیگر در کار نبود...
بوی دود چشمها را خیس کرد...
نیاز به چوب بود...
درختی بزرگ و کهنسال نیز بود...
درختی که در طول ِ تاریخ بادها و طوفانهای زیادی را دیده و از سر گذرانده...
درختی که در طول اعصار شاخه هایش را قوم های زیادی شکسته اند و به آتش کشیده اند...
از مغول و تاتار و افغان و رومی و تازی گرفته تا ...
شاخه هایی با تبر ِ بد دلی کنده شد از درخت...
آتشی با بوی باروت برپا شد...
دودی بر چشمان ِ این درخت نشست و اشکها را سرازیر کرد...
آتشی برپا شد البته شعله ای نداشت ، چون چوبش چوبِ تخته صندوق میوه نیست...
دودش برپاست و در چشم ِ ملت فرو میرود...
گفتی کدام ملت؟؟؟
آه یادم رفت نام این درخت را بگویم ...
بلوط ؟ نه ...
افرا ؟ نه ...
راش جنگلی ؟ نه ...
نامش ایران و شاخه هایش ملت ِ ایران...
نمی دانم در این روزها چند شاخه از پیکره این درخت جدا شد ...
به گفته رسانه میلی چندین شاخه !!!...
یک نکته در ذهنم مرور شد...
آتش چوب ِ جنگلی دیر برپا میشود ...
دود میکند ...
اشکها را سرازیر میکند...
تا شعله بکشد و گرما ببخشد ٬ زمان میبرد...
اما بعد از این مراحل ساعتها میسوزد و گرما می بخشد...
من ادعایی ندارم چون کسی نیستم آنهایی که کمی آشنا تر هستند میدانند که
یک اکابری بیش نیستم...
تاریخ را کمی مرور کرده ام...
دلم نمی خواهد روزی این را بشنوم که ...
ناگهان چه زود دیر میشود ...
تا دیر نشده باید که درخت را آبیاری کرد ...
شاخه هایش اگر چه کنده شده و سوخته اند ، پیوند زد ...
جای تبر را گِل مالید ٬ گِل ِ محبت و صفا و یکرنگی و یکدلی و راستگویی...
دلِ شکسته ِ درخت را مرهم زد...
مولایم علی می فرمایند:
اسبِ ستم سوار ِ خود را بر زمین می زند...
باغبان باید که تدبری کند...
به امید آن روز...
برقرار باشید...
یاحق...

