یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
...
فقط یک زمان بسیار مهم وجود دارد و آن حال است
و مهمترین کس آن کسی ست که اکنون می بینی
زیرا هیچگاه نمی دانی که آیا کس دیگری نیز خواهد بود که با او روبرو شوی
و مهمترین کارنیکی کردن به اوست
زیرا انسان تنها برای نیکی کردن آفریده شده است.
" تولستوی "
سلام...
ماموریت بودم...
تازه رسیدم...
امروز یک سری زدم نمایشگاه پلیس...
با دوستی مفصل بحث داشتم...
بحثی خوب و سازنده...
برقرار باشید و در راه ...
یاحق...
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
... ذكر شيخ «محمدرضا شجريان» حفظه الله! ...
آن معتقد به روز رستاخير و فنا، آن خواننده شهير ربنا، آن عاشق قرار گرفتن در معرض باد، آن يگانه استاد، آن وارد شده از درهاي باز، آن بيبديل در آواز، آن خواننده اشعار به آساني، آن بزرگمرد خراساني، آن متنفر از كوچكشدن و تحقير، آن استاد مسلم زدن تحرير، آن در حال حاضر مخالف آنان!، آن صاحب آلبوم آستان جانان، آن در زمان عصبانيت گوينده اه ...!، آن متولد سال 1319، آن مخالف رفتن به شهر هرت، آن برگزاركننده چندين كنسرت، آن دو تا خانوادهاش را حامي، آن نويسنده نامه به ضرغامي، آن دمكننده چاي با آب جوش، آن خواننده تصنيف «چشمه نوش»، آن عاشق لباس نو و پوشاك، آن خواننده محبوب خس و خاشاك، آن موسيقي سنتي و ياور، آن رفيق همايون پايور، آن عاشق اردك و قو، آن مخالف سبك محسن نامجو، آن اهل سازش با كاستي و كمي، آن خواننده شعر «آه كه من دوش چه سان بودمي»!، آن نبخشنده گناه خاطيان، آن مخالف پرويز مشكاتيان، آن داراي دو سه تا حساب در بانك، آن داراي صداي شش دانگ، آن زننده كراوات و پاپيون، آن تنها باباي همايون، آن عاشق موسيقي و موسيقيدان، آن رفيق حاج قربان، آن متنفر از به دست گرفتن كيف، آن در موسيقي آشنا به رديف، آن مخالف گناه كردن و بدي، آن استاد آواز مشهدي، آن عاشق زبان فارسي و نژاد فارس، آن ساكن و محله تهرانپارس، آن مخالف آدمهاي چاق، آن صاحب يكي دو تا باغ، آن مخالف پوشيدن لباسهاي تر، آن برگزار كننده كنسرت در تالار وزارت كشور، آن در مواقع ضروري گوينده جمله «لطفا همه بيان!» شيخ «محمدرضا شجريان» حفظه الله-! استاد مسلم آواز بود و عاشق گوشت غاز بود و در مواقع ضروري اهل ناز بود- الهي فداش-!
و هم اوست كه در وصف خودش گفته است: انا خوانندهاي باشمي كه انت قطعا اذعان همي كني كه علاوه بر اينكه استاد خواندن آواز همي باشم استاد خواندن دست مقامات صداوسيما نيز باشمي!
شيخ را گفتند: يا محمدرضا! پس جواد يساري را چگونهخوانندهاي همي يافتي؟ پس شيخ بگفتي: جواد را اعتقاد اين باشدي كه ورزشكار و مردميست؛ پس چون مني در ورزش تخصص نداشته باشمي!
شيخ عباس قادري كه از اوتاد خوانندگان كوچه و بازار همي بودي، بگفتي: «پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم زيارت... پس چون شيخ شجريان- اعلي الله مقامه-! چونين چيزي را بشنيدي، بگفتي: بهتر باشدي كه خوانندگان كمي تقوا و عرفان پيشه همي كرده و زيارت رفتنشان را با سازوتنبك هوا نزنندي و به طور كل ريا همي نكنندي!
نقل است كه روزي در جمع مريدان، مريدي وي را بگفتي: يا شجريان! پس چرا به ضرغامي نامه همي نوشتي و بگفتي آثارت را پخش همي نكنند؟ پس شيخ محمد-الهي قربون صداش-!بگفتي: از براي تبيين مفهوم شعر هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد- حفظهالله-!
نقل است كه روزي گذر شيخ محمدرضا- حفظهالله-! را به بلاد خارجه از براي اجراي كنسرت همي اوفتاد. پس قرار بر اين شد كه هر چه را شيخ – الهي فداش-! بخواندي از براي خارجيان بر صفحه تلويزيون ترجمه همي شود. پس شيخ بر سبيل تحرير 10 دقيقه آهاي هاي هاي هاي هوي همي بخواندي و از براي خارجيان چيزي بر صفحه تلويزيون ترجمه نگشتي! پس كنسرت كه تمام بگشتي فردي خارجي به نمايندگي از جمع به خدمت شيخ بيامدي و بر سبيل تعجب وي را بگفتي: يا شيخ محمدرضا! پس اين آهاي هاي هاي هاي هوي به چه معني باشدي كه تلويزيون ما از ترجمه آن عاجز همي شدي؟! شيخ محمدرضا شجريان- اعليالله مقامه-! پاسخ بدادي: اولا كه شايد تلويزيون محل كنسرت به همانند تلويزيون ضرغامي ما باشدي كه هرچيزي را ترجمه همي نكند؛ دوما اين آهاي هاي هاي هوي از لوازم تحرير باشدي. مرد خارجي فيالفور بگفتي: پس تفاوت آن با لوازمالتحرير در چيستي؟! پس شيخ لبخندي بزدي و بگفتي: تفاوت در «الف» و «لام» باشدي!
روزي در مصاحبت با يك جريده، صاحب جريده شيخ را بپرسيدي: يا شيخ محمد! پس حافظ بهتر باشدي يا مولوي؟ شيخ بر سبيل تعجيل بگفتي: پس ضرغامي كه از گنده مديران صداوسيماست از هر دوي اينها بهتر باشدي؛ چراكه اگر او سهيل محمودي را مقابل دوربين ننشاندي و اجازه ندهدي كه اشعار اين دو را بخواندي پس كي اينها معروف بشوندي؟!
شيخ محمدرضا شجريان – حفظهالله-! را بگفتند: يا محمد! پس تو بيشتر طرفدار همي داري يا نعمتالله آغاسي؟! پس شيخ بر سبيل تواضع بودي يا چيز ديگري بگفتي: پس آغاسي- رحمهالله عليه-! بيشتر طرفدار داردي! پس شيخ را گفتند: چرا؟! شيخ پاسخ همي دادي: از آن روي كه من از ترانه «چشم تو جام شراب منه» كه او همي خواندهاي، خوشم آمدهاي و او چيزي در مورد من نگفتهاي پس با احتساب ارادت چون مني به او، او يك طرفدار بيشتر از من داشته باشدي!
نقل است كه چون از دنيا برفت پس بر سنگ وي چونين نگاشتند: در اين جا مردي آرميده كه سالها سلطان موسيقي كشورش بود و با اين همه در زمان حياتش عمر سلطنت به پايان رسيده بود- رحمهالله عليه-!
" مهدي طوسي " اعتماد ملی...
سلام...
استادی چنین پند دادم امروز که:
سکوت بزرگترین استاد است... از او حرف زدن بیاموزیم...
برقرار باشید و در راه ...
یاحق...
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
... ذكر شيخ «محسن مخملباف» حفظه الله! ...
آن عاشق سينماي علي حاتمي، آن ميوه دل محمد خاتمي، آن فراري از سگهار، آن سازنده سفر به قندهار، آن عاشق كراوات و كت، آن خالق فيلم بايكوت، آن موافق پول و زر، آن دورافتاده از كشور، آن داراي دوتا دست و دو تا پا، آن سخنران در پارلمان اروپا، آن گيرنده دست افراد مسن، آن حامي كروبي و ميرحسين، آن دوستدار منظومه گربه و موش، آن رفيق عبدالكريم سروش، آن كه موضع ميگيرد خيلي زود، آن كارگردان شبهاي زايندهرود، آن دوستدار توپبادي، آن استاد بهمن قبادي، آن منتقد آدمهاي وارفته و لخت، آن بزرگ شده در پايتخت، آن كه به مادرش ميگفت مامان، آن سازنده فيلم بايسيكل ران، آن مخالف شنيدن حرف زور، آن نويسنده باغ بلور، آن كه عاشق پرواز غازه!، آن سازنده فيلم استعاذه، آن دوستدار زندگي در كوه، آن كارگردان توبهنصوح، آن كه خيلي مصيبت ديده، آن نويسنده گنگ خوابديده، آن مخالف هنرمند ميرا، آن باباي سميرا، آن عاشق بزگر، آن ابرمرد تدوينگر، آن عاشق بويكاه، آن سينما را شيخ و پادشاه، آن از افراد گيرنده سوتي و گاف، شيخ «محسن مخلمباف» از اوتاد سينما بودي و صاحب يكي دو تا بنا بودي و با اين همه كار سياسي ميكردي- حفظهالله-! و هم اوست كه در وصف خويش گفته است: انا مردي باشمي كه تا هذا مساله ميرحسين تمام نشوي خوابم نبري، پس تمامش كنيد تا انا خوابم ببري!
و هم اوست كه روزنامه كيهان – يغفرالله ذنوبه-! در وصفش گفته است: محسن يا فيلم همي بسازد و يا با بيگانگان!
نقل است كه اولين شماره جديده يوميه جامعه كه منتشر بشدي شيخ محسن – الهي فداش-! را از براي تفرج گذرش به ييلاقات شمال بيفتادي، پس چون جاي خوشآبوهوايي نيافتي قلم را برداشتي و از براي شمسالواعظين كه از گنده سردبيران عصر خويش بودي بنوشتي: ماشاالله! ماشاالله تو هر چه درخت در شمال بوده را قطع بكردي و روزنامه در همي آوردي؛ در نيار برادر!
شيخ «اكبر عبدي» كه از گنده بازيگران عصر شيخ محسن مخملباف – حفظهالله-! بودي در وصف شيخ چنين بگفتي: محسن دوبار انقلاب بكردي؛ يك بار در ايران و يك بار در سينما- الهي فداش-!
نقل است كه روزي در جمع مريدان مريدي شيخ محسن را بپرسيد: يا محسن! پس چگونه به فرانسه برفتي؟! پس مخملباف دستي به ريشش بكشيدي و بگفتي: با هواپيما!
نقل است كه همه مريدان بلند بگشتندي و دست همي بزدندي و توأمان بخواندندي: ايول ايول است ايول... محسن تاج سر است ايول...! روايت است كه يك پسر مخملباف كه در عصر شيخ روزگار سپري همي ميكرد بگفتي: پس اي كاش كه مرا به واقع پسر مخملباف بودمي!
مخملباف- حفظهالله-! را پرسيدند: پس اصلاحات به چه معنا باشدي؟ شيخ محسن بر سبيل تاسف بفرمودي: با اين اوضاع، اصلاحات به معناي تراشيدن ريش و مو و سبيل و غيره! باشدي.
و نيز او را پرسيدند: يا مخملباف! پس سينما را از كجا آغاز بكردي؟ شيخ بگفتي: از زمينهاي خاكي! پس وي را با تعجب بپرسيدند: مگر سينما فوتبال باشدي كه يك چونين تويي آن را از زمينهاي خاكي شروع همي بكردي؟! پس شيخ بر سبيل عصبانيت پاسخ بدادي: نادان پرسشگراني كه شما باشيد! سينما را از زمينهاي خاكي شروع همي بكردم كه چون اولين پلان فيلمم را در يك زمين خاكي بگرفتمي!
نقل است كه 14 سال تمام سلوك كرد تا به اروپا شد. پس چون شيخ – الهي فداش-! به بلاد خارجه وارد همي شد دهانش بسته بشد از اين همه پيشرفت و ترقي و تكامل. نقل است كه دهانش باز نشد تا در دم انتخابات دهم رياستجمهوري و از براي حمايت از اصلاحات – اعليالله مقامه-!
و هم او را پرسيدند: يا محسن! پس چرا ريشت را بتراشيدي؟ پس شيخ لبخندي بزدي و بر سبيل مطايبه بگفتي: از براي كم شدن وزن- رضيالله عنه-!
روايت است كه روزي گذر شيخ محسن را به كاخ كن همي اوفتاد. پس عكاسان را بديد كه گرد وي حلقه همي بزدند و چليك و چليك عكس همي گيرند. پس شيخ محسن عصباني بگشتي و بگفتي: اف بر شما! كه برق فلاش را همينجور حيف و ميل كرده و در مصرفش صرفهجويي نميكنيد!
نقل است كه چون از دنيا برفت پس بر سنگ وي چونين نگاشتند: در اين جا مردي آرميده كه اگرچه فيلم بايسيكلران را ساخت اما در راندن بايسيكل عاجزبود- رحمهالله عليه-!
و نقل است كه چون سنگ قبرش در اثر مرور زمان خراب شد دوباره بر سنگ قبرش چونين نوشتند: در اين جا مردي آرميده كه همين الان مشغول ساخت فيلم فرياد مردگان است- رحمهالله عليه-!
"مهدي طوسي" اعتماد ملی...
سلام...
اهواز بودم...
عزیزی را دیدم...
هوا گرم بود ...
سفر خوبی بود...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
... تذکره پيرنا علي لاريجاني(خفيالله ايديه) ...
آن بچه شير بيشه تدبير، آن کوه استوار در برابر تغيير،
آن والي جامجم در عهد قديم، دائم السفر ز قديم و نديم،
آن شهره شده به لحني عجيب، آن مبدع اصطلاحاتي غريب،
آن پنج را کرد به علاوه يک، بوده در چانهزني 10 بر يک،
صاحب اصلي هر چه پرده را پشت است، بار حرف زور برايش افت است،
آن معتقد به اصل و اصول، آن مردي براي تمام فصول،
آن واجد گيسواني چون زر ناب، آن نگنجيده با کس در يک قاب، آن حسابگر به روز حساب،
آن زاده کشور دوست و همسايه، صاحب قدرتي عظيم در سايه،
وارث دايره لغتي مجاني، پير ما علي اردشير لاريجاني(يحب الهويج و يتنفر الچُماق)
حکايت کنند که به وقت طفلي، اشتغالش بدان بود که مُشتي آبنبات و شکلات،
از سراي به بازار بُردي و فيالمجلس دُرّغلتان ستانده، باز آمدي، و ديگر روايت کنند که
هرگز کس بهخاطر نياورد که روزي شب شد و اردشير به بازي با همسالانش بازنده،
چه آنکه تنها به بازي بُرد بُرد معتقد بود و تا بدانجا پيش رفت که
گر عالمي قاق بودند او شاه قاق ميگشت و گر جهان در وسط ميسوختند،همچنان وي نغمهخوان بود
که «يه بُل دارم دوسش دارم» و اينگونه بود که هرگز نخودي نگشت و موچ نشد...
و در اساطير کهن چنين آمده که وي را چهار برادر بود، يکان يکان چون او شهريار و بزرگزاده،
چنان که به وقت خُردي، برادران دوشادوش يکدگر به هر کوي و برزن روان شده،
چنين دم گرفتندي که: «ما پنجتا داداشيم، مثل مداد تراشيم...»
تا که اين ذکر چنان رعبي بر دل ماکرين و ناکثين بيفکنَد، که کس را ياري گزند ايشان نباشد.
ليک چون ايام خوش طفلان به آخر رسيد و شير بچهگان، قوت و بزرگي يافتند،
جماعت ايشان به جبر زمانه پراکنده گشت و هر يک از براي خود راهي گزيد.
يک تن به علم اعداد افتاد و رياضت و رياضيات پيشه کرد و ديگري پاي در شريعت گذاشت
تا چنان در شريعه پيش رفت که طبيب دلها و مرد خدا گشت، و ديگري پي طبابت و معالجت
جسمها گرفت و آن ديگر به قنسولخانه رفت تا ديپلم مات شد و فيالنهايه بر امور بلاد خارجه تسلط يافت.
و اما بشنويد از احوال پير ما که راه شريف پيش گرفت که جنديشاپور زمانه خويش بود
و در آغاز به سراغ علوم جديده رفت و قامپيوتر آموخت و نيک مغز خويش ورز داد که بهر مسائل
صعب آماده گردد و سپس در پي حکمت يونان و منطق ارسطو و افلاطون کمر همت بست،
چنانکه فلسفه غرب را يکبار ز آغاز تا پايان و دگربار ز پايان تا آغاز و سرانجام يکبار
ز وسط به اينطرف و يکبار ز وسط به آنطرف خواند تا در آخِر کار منطق لاريجاني را يافت.
پس چون سلطان محمد، خاتم بزرگان اهل صلاح و اصلاح، مستعفي گشت و لباس وزارت
و صدارت بر فرهنگ را ز تن به درآورد و بر زمين افکند، پير ما که لباس خدمت خالي ديد،
گرد از جامه خاکي مستعفي گرفت و به تن کرد تا به سلسله بهرمانيان،
دولت يابد و صاحب وزارتي و صدارتي استعلاجي گردد.
چون روزگار دولت به سر آمد و نوبت به دگري افتاد، پير ما اردشير از در به در آمد تا
بر دري دگر وارد آيد و بدين در به دري جماعتي از خود به در شدند و فرومايگاني که از پيش،
نه تاب استماع صوت رسايش را داشتند و نه چشم نظر بر سيماي زيبايش را،
بر صدا و سيمايش تاختند و او را ز خويش سخت آزردند، که جماعتي جمله به راه چپ
و گمراهي و ضلال بودند و وي در تنهايي خويش سخت دل بسته راه راست و رستگاري و رضوان...
آوردهاند که شبي پير ما دگر تاب نياورد و ناگاه حرف مخالفين به کرسي نشاند و
جملگي آراي آنان به طرفهالعيني اجرا نمود، بدان ترتيب که شبنشيني برلين بهانه کرد
و تن سيمتنان، دست افشان و پايکوبان که رقصي چنين ميانه ميدانشان برآورده بود،
پيش چشم مردم نهاد، و گرچه وضوح کم کرده بود و به لطف شطرنج تن ايشان
چون کاشي پيکسل پيکسل کرده بود و حدود تنعم نقصان يافته بود
و حدود پوشيده گشته بود، ليک کدام غافل است که نداند، محو العيش نصف العيش!
و نقل است بر همين شيوه بود، که پير ما در پس زنجيره نظافتها،
چراغي به سيمايش افروخت که دودش کور را شفا داد!
و ديگر نقل کنند که مخمل پيش از آنکه بارنداز مخملي زند به خانه مادربزرگ واقع به تپههاي جام جم
سکني گزيده بود و به آموزش نکو طلا و پرحنا مشغول گشته، رشد و پرورش مييافت!
و ديگر نقل است که کردان پيش از آنکه خدايگان علم و حکمت گردد،
خزانهدار مُلک اردشير بود و روز و شب مشغول محاسبات:
دو دوتا = پنج تا... سه پنج تا =10 تا... چند چندتا= هرچندتا...
ليک به روز حساب و وقت تفحص مجلسيان ز حساب خزانه، اردشير صبوري پيشه کرد
تا آخرالامر ژکوندوار خندهاي مليح کرد و گفت: «اينا که همش کشکيه!»
پس چون موسم انتخاب آمد، ريش بر پيش مردم نهاد و جماعت قيچي به دست را به هوايي تازه خواند،
ليک خلق که ديري بود از خير تنفس گذشته بودند،
جملگي به وي پشت کردند، و رو به قبلهاي ديگر کردند، چنان که افتد و داني!
اما پيرما که هماره پشت پرده را خوشتر داشت، دستها در آستين کرد و چون به درآورد
رو به مريدان گرفت و گفت: که داند که اين چيست؟ مريدي گفت: آستين است،
ديگري گفت: دست است و ديگري گفت: انگشت است!
پس شيخ که از مريدان سخت نااميد گشت و دانست بر عبث ميپايد خود به سخن آمد و گفت:
هسته است اين!
پس مريدان چون حال چنين ديدند خرسند گشتند و گفتند:
بشکن تا جملگي متنعم شويم ليک مراد بدانان درشتي کرد و گفت:
اين هسته نه از بهر شکستن که از بهر ساختن است
و گر بشکنيم طاق فلک به ترک بردارد و زمين شش گردد و آسمان هشت...
مريدان چون اين بشنيدند جملگي چنين دم بگرفتند که:
«سانتريفيوژ بجنبون...اين هسته رو بچرخون...»
و اردشير گفت: ما به چرخش اين هسته تعلقي داريم که ز رويتش
حال خجستهاي بر ما مستولي ميگردد و اين چرخش دائم، آن حال خجسته را در ما موکد کند!
و کارها ناگاه چنان شد که آسمان تيره و تار گشت تا از قضاي افتاده اردشير فيالفور نبشتهاي
توقيع کرد و چون بستهاي پيشنهادي در بسته نهاد و چهار سوي سانتريفيوژ را بوسيده، ترک زمين کرد.
و مريدان انگشت حيرت گزان، اين حالت، آيتي از جنگي قريب دانسته،
همگان لباس رزم به تن کرده دست ز جان خويشتن شسته آماده حرب شدند!
ليک چون سر بلند کردند تا اذن رزم گيرند، ناگاه اردشير بر صدر مجلسيان ديدند
که بر فلکالافلاک تکيه زده و نطق ميکند!
پس مريدان جملگي نعرهها بزده، جامهها بدريدند و از غريبي اين حادثه اور دوز کردند!
"محمدعلي رمضان پور" اعتماد ملی...
سلام...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
سه شنبه نهم تیر 1388
... ذكر شيخ بانو «فائزه هاشمي» ـ حفظهالله ـ! ...
آن كه مرد نيست، آن زن با گرايش فمنيست،
آن مخالف دادن هرگونه سوتي، آن عروس حجتالاسلام لاهوتي،
آن عاشق خوردن غذا به همراه نان، آن رئيس فدراسيون ورزشي بانوان،
آن عاشق ماشين ون، آن مديرمسوول روزنامه زن،
آن عاشق شستن ظرف با مايع جام، آن براي مدتي مقيم بيرمنگام،
آن عاشق بچههاي شيطون و شر، آن دانشجوي رشته حقوقبشر،
آن عاشق گردن و بال، آن دانشجوي دانشگاه ليسويال،
آن جگر گوشه مامان، آن لايق آزاد كردن دوچرخهسواري بانوان،
آنكه دائم مشغول دادن تزه، آن در سياست معروف به فائزه،
آن عاشق كشيدن چك، آن متولد سال 41،
آن گيرنده دست افراد چلاق و غشي، آن دختر عفت مرعشي،
آن عاشق قرار گرفتن روي سن، آن خواهر كوچيكه محسن،
آن موافق قوم ماد، آن مخالف احمدينژاد،
آن متنفر از آدمهاي فضول، آن درگذشته ساكن سه راه امينحضور،
آن در سياست اهل نبرد، آن رفيق زهرا رهنورد،
آن عاشق ديد و بازديد از شهر رم، آن نماينده تهران در مجلس پنجم،
آن عاشق نشستن زير درخت بيد، آن همسر لايق حميد،
آن عاشق كلهپاچه و ران، آن عضو ارشد حزب كارگزاران،
آن داراي يك دفترچه يادداشت، آن دو، سه روز در بازداشت،
آن شكننده قند با تيشه، آن زن سياستپيشه،
آن در سياست مخالفت القائات، آن در انتخابات حامي اصلاحات،
آن عاشق به دنيا آوردن فرزند ششمي، شيخ بانو «فائزه هاشمي» ـ حفظهالله ـ !
از گنده نسوان اهل سياست عصر خويش بودي و موافق اجباري نشدن
گذاشتن ريش بودي و با اين همه يكسره در جزيره كيش بودي!
و سخن اوست كه: دوچرخه بانوان آزاد بايد گردد، جامعه با ميرحسين آباد بايد گردد!
نقل است كه روزي به مجلس شد. پس راست نشست و با چپهاي مجلسي سلام و عليك بكرد
و چون علت اين كار را از وي همي پرسيدند، پاسخ بداد:
راست همي نشستم كه چون راستها سالهاست كه به قدرت نشسته باشندي
و بلند همي نشوند؛ پس با چپها سلام و عليك بكردمي
كه شايد چپها نيز در رفراندومي ـ چيزي به پيروزي همي برسندي.
شيخ بانو مكثي بكردي و ادامه چونين بدادي:
فيالواقع يكي به نعل و ديگري به ميخ همي بزدم!
شيخ بانو فائزه ـ رضيالله عنه ـ! روايت بكردي كه روزي بابا را بديدم كه
48 ساعت به گوشه عزلت و انزوا برفتي و لام تا كام حرفي نزديي.
پس وي را بگفتم: بابايي! چرا سكوت كرده و حرفي همي نزني؟!
پس بابا مرا بگفتي: فائزه! برو و با بنده حرف همي نزن!
پس بابا را گفتم: اگر با من علت سكوت خويش را نگويي
شال و كلاه همي كرده و بر سبيل قهر به بيرمنگام همي بروم!
پس بابا اكبر ـ الهي قربونش ـ ! تسليم بشدي و بگفتي:
سكوت من به اين دليل باشدي كه از براي آزادي كرباسچي و عبدالله نوري
رايزني كردمي و لذا نميخواهم هوار بزنمي و حرف بزنمي!
پس شيخ بانو فائزه- اعلي الله مقامه-! را گفتند:
يا فائزه! پس چرا دوچرخهسواري بانوان را آزاد همي خواستي؟
پس بانونم اشك خويش را به گوشه چارقد پاك همي بكردي و بر سبيل عصبانيت بگفتي:
از اين جهت كه رجال سياسي از براي تظاهر به سادهزيستي دوچرخهسوار همي بشدندي
و بدين وسيله از براي خويش مريد جمع بكردي و اين در حالي باشدي
كه نسوان سياس از يك چونين حربهاي محروم باشندي- حفظهالله-!
و هم اوست كه شيخ علياكبر هاشمي
كه زماني از اوتاد و بزرگان عرصه سياست بودي در وصف جگر گوشهاش بگفتي:
فائزه را دختري باشد كه اگر در صداوسيما اجازه صحبت همي نداشته باشد
جلوي در صداوسيما صحبت همي بكند- الهي فداش-!
نقل است كه روزي در مصاحبت با يك جريده سياسي وي را پرسيدند: يا فائزه!
پس لاهوتي كه باشد؟ شيخ بانو فائزه پاسخ بدادي: پدر شوهرم!
پس صاحب جريده بر سبيل تعجب وي را بگفتي: بيشتر توضيح بده!
پس شيخ بانو بگفتي: وي علاوه بر اينكه پدر شوهرم باشدي پدربزرگ بچههايم نيز باشدي!
نقل است كه شيخ بانو فائزه را پاسخ دادن از اين دست فراوان بود- يغفرالله ذنوبه-!
و هم او- حفظهالله -! را بپرسيدند: يا فائزه! پس حزب باد چگونه حزبي باشد؟
پس فائزه پاسخ بگفت: حزب باد حزبي باشدي كه اعضا آن به دليل فقر و نداري
از موهبت كولر گازي بيبهره باشندي و لذا خودشان را با بادبزن باد همي بزني!
نقل است كه چون از دنيا برفت پس بر سنگ قبر وي چونين نگاشتند:
در اين جا زني آرميده كه علت از دنيا رفتنش توسط پزشكي قانوني زمين خوردن
از روي دوچرخه و پرت شدن به اعماق آسفالت اعلام شد- رحمهالله عليه-!
"مهدي طوسي" اعتماد ملی...
خیلی ها دوست دارند در راس امور باشند
و خیلی ها هم مانند من دوست دارند همیشه در سایه باشند...
من باغ و گل و درخت را بسیار دوست دارم ولی باغبانی را دوست ندارم ،
اگر مسئولیت باغبانی ِ یک باغ ِ بزرگ را بعهده گرفتی باید خیلی مواظب باشی...
باید به همان اندازه که مواظب ِ درخت ِ کهنسال ِ هلوی ته باغ هستی به فکر ِ آن شاخه ی نازک مو هم که پارسال به هنگام پاییز از تنه ی مو کهنسال که در خواب بود
بریدی و در شرقی ترین نقطه باغ کاشتی اش تا با تابیدن اولین اشعه های خورشید ِ بهاری
جان بگیرد و شروع کند به ریشه دواندن در دل ِ خاک ،
همان خاکی که
سبزی و رویش از دل ِ اوست...
باشی...
اگر نگران ِ شاخه های خمیده شده از بار ِ سنگین ِ میوه ی درخت هلویی و با وسواس ِ فراوان چوبهایی را به آرامی و نرمی به زیر شاخه های درخت میگذاری ، آنچنان که گویی کودکی خفته در خواب ِ ناز را ،مادری به آغوش میکشد ،
باید که این نگرانی در مورد آن شاخه تاک هم در ذهن و دلت موج بزند...
برای اینست که می گویم باغبانی را دوست ندارم ، چون ظرفیتش را ندارم ...
تحمل ِ این بار مسئولیت را ندارد شانه های من...
براستی که یکسان رفتار کردن کار هر کس نیست ، برای همین است که هر کس هم
نمی تواند باغبان ِ خوبی باشد ، و اصولا باغبانی کار ِ هر کسی نیست...
باغبان باید همواره آینده نگر باشد شاخه نازک تاک شاید الان بار ندهد اما در آینده
تاکستانی عظیم را در پیش ِ روی باغبان خواهد گذاشت...
برقرار باشید و در راه ...
یاحق...
شنبه ششم تیر 1388
... ذكر شيخ «مجيد مجيدي» - حفظهالله-! ...
آن عاشق پوشيدن كت، آن بازيگر فيلم بايكوت، آن مخالف كشيدن زجر، آن برنده جشنواره فجر،
آن گيرنده دست افراد مسن، آن سازنده فيلم ميرحسين،
آن در زمان شنيدن صدا گوينده: كيه؟! آن بازيگر نمايش «نهضت حروفيه»،
آن عاشق پرواز با هواپيماي ماهان، آن سازنده فيلم «بچههاي آسمان»،
آن وارد شده از در، آن كارگردان «پدر»، آن متنفر از صداي موش، آن مخالف دكتر سروش،
آن دوستدار افسانه جن و آل، آن تقدير شده در جشنواره مونترال،
آن مرد تلاش و كار، آن نامزد دريافت اسكار، آن لايق داشتن كله پرمو، آن بازيگر فيلم «دو چشم بيسو»،
آن كارگردان لوطي و مشت، آن متولد سال 1338، آن مخالف فيلم «دادا»، آن سازنده فيلم «رنگ خدا»،
آن براي خانواده به دنبال لقمهاي نون، آن خالق فيلم «بيد مجنون»،
آن براي موسوي دهنده جان، آن بازيگر فيلم «تيرباران»،
آن عاشق ديدن كوه قاف، آن رفيق محسن مخملباف،
آن در حال حاضر موافق خوردن جُم، آن داراي مدرك عالي ديپلم،
آن دشمن آدمهاي كلهپوك، آن سازنده فيلم «بدوك»،
آن كه معتقد است قبل از هفت عدد ششه، آن كه هميشه يك دوربين پيششه،
آن گوينده جمله «بدكاري كردي گل را چيدي» شيخ «مجيد مجيدي»
از اوتاد عرصه فيلمسازي بودي و عاشق تردد با موتور گازي بودي
و با اين همه پياده به اين طرف و آن طرف ميرفتي- حفظهالله-!
و هم اوست كه در وصفش گفتهاند: هو فيلمسازي باشدي كه اگر بنا به دلايلي فيلم همي نسازد
پس توالت منزل را خراب همي كرده و از نو بسازد – الهي فداش-!
نقل است كه روزي در جمع مريدان مريدي وي را بگفتي:
يا مجيد! پس فيلم آواز گنجشكها را چگونه بساختي؟
پس شيخ مجيد آب دهان خويش را قورت همي بدادي و بر سبيل تعجيل پاسخ بدادي:
با دوربين فيلمبرداري – رضيالله عنه-! و هم او را گفتند:
يا مجيدي! پس چي شد كه در مقام پاسخ به دكتر سروش دربيامدي و وي را متهم به روشنفكرنمايي همي بكردي؟
پس شيخ مجيد چاي دست خويش را هورت همي بكشيدي و بگفتي:
مرا بيخاصيتترين نما كلوزآپ همي باشد؛
پس چون روشنفكران خودشان را در يك چونين نماي تنگي جاي همي بدهند روشنفكرنمايشان بنامم.
پس چون سروش خويش را در يك چونين نمايي جاي همي بدادي وي را روشنفكرنما بخواندمي – يغفرالله ذنوبه-!
نقل است كه روزي گذر شيخ مجيد مجيدي را به دروازه دولاب همي اوفتاد.
پس مردمان را بديد كه سجل خويش را به كف همي گرفته و از براي دادن راي به صف همي شدهاند.
پس شيخ – الهي فداش-! به جلو برفتي و بگفتي:
يا مردمان! پس چون دوست همي نداريد كه به ميرحسين راي بدهيد، ندهيد.
پس به موسوي كه بدهيد!
پس شيخ مجيد – اعليالله مقامه-! را گفتند:
يا مجيد! پس چگونه به منصب سينما نائل همي بگشتي؟
پس شيخ بر سبيل پاسخ دمي به تو و بازدمي به بيرون همي بدادي و بگفتي:
پس مرا اعتقاد از همان اوان نوجواني به حضور در كارهاي سخت همي بودي.
چون به معدن و از براي نائل شدن به مقام معدنكار همي شدم پس معدنكاري را بس ساده و آسان بيافتمي.
پس معدنكاري از معدنكاران مرا بگفتي اگر به دنبال كارهاي سخت همي بگردي به سينما شو و كارگرداني را پيشه همي كن.
پس به سينما شده و كارگرداني را پيشه همي كردم.
پس وي را گفتند: يا مجيد! جوانان مشتاق سينما از كجا شروع همي بكنند؟
پس شيخ بگفتي: از معدن – الهي قربونش-!
پس چون از دنيا برفتي بر سنگ قبر وي چونين نگاشتند:
در اينجا مردي آرميده كه در اين دنيا هم براي ميرحسين موسوي تبليغ ميكند – رحمهالله عليه-!
پس چون به خاطر اين نوشته سنگ قبر وي توسط يك عده لباس شخصي تخريب شد
دوباره بر سنگ قبر وي نوشتند:
در اينجا مردي آرميده كه قبل از آرميدن در اينجا، به ميرحسين موسوي گفت:
بعد از من تو هم به اين دنيا بيا و كانديدا شو تا من برايت فيلم تبليغاتي بسازم – رحمهاللهعليه-!
"مهدي طوسي " اعتماد ملی...
سلام...
دوستان خواسته اند بنویسم من هم تصمیم گرفتم از تذکره شیخ مهدی طوسی
مطلب بگذارم ...
دوستی سالها پیش مثالی برایم نقل کرد درباره آتش...
اگر شما به دنبال آتشی عظیم باشید از تخته صندوق ِ میوه استفاده می کنید یا از کنده درخت بلوط؟؟
اگر دقت کرده باشید تخته و چوب ِ صندوق میوه به راحتی آتش میگیرد ، سریع شعله می کشد
و در چند ثانیه حرارتی انبوه تولید می کند...
البته این آتش همانطور که زود شعله ور میشود زود هم به خاکستر می نشیند...
اما چوب درخت های جنگلی در ابتدا به سختی آتش می گیرند و دود می کنند و
آب از چشم افراد سرازیر می کنند و ساعتی طول میکشد تا به خوبی بسوزد...
هیمه آتشش هم تا ساعتها حرارت و گرمی دارد...
در این روزها شاهد دو نوع آتش بازی بودیم...
یکی به مانند چهارشنبه سوری بود ...
البته در آن مال و اموال مردم در حکم ِ تخته و چوب ِ صندوق در آمد...
آتشی مهیب را دیدیم از صفحه رسانه میلی!!؟؟؟
خب همانطور که آتشش سریع شعله کشید ، سریع هم به خاکستر نشست...
دومی اما کمی متفاوت تر می نمود...
چهارشنبه سوری دیگر در کار نبود...
بوی دود چشمها را خیس کرد...
نیاز به چوب بود...
درختی بزرگ و کهنسال نیز بود...
درختی که در طول ِ تاریخ بادها و طوفانهای زیادی را دیده و از سر گذرانده...
درختی که در طول اعصار شاخه هایش را قوم های زیادی شکسته اند و به آتش کشیده اند...
از مغول و تاتار و افغان و رومی و تازی گرفته تا ...
شاخه هایی با تبر ِ بد دلی کنده شد از درخت...
آتشی با بوی باروت برپا شد...
دودی بر چشمان ِ این درخت نشست و اشکها را سرازیر کرد...
آتشی برپا شد البته شعله ای نداشت ، چون چوبش چوبِ تخته صندوق میوه نیست...
دودش برپاست و در چشم ِ ملت فرو میرود...
گفتی کدام ملت؟؟؟
آه یادم رفت نام این درخت را بگویم ...
بلوط ؟ نه ...
افرا ؟ نه ...
راش جنگلی ؟ نه ...
نامش ایران و شاخه هایش ملت ِ ایران...
نمی دانم در این روزها چند شاخه از پیکره این درخت جدا شد ...
به گفته رسانه میلی چندین شاخه !!!...
یک نکته در ذهنم مرور شد...
آتش چوب ِ جنگلی دیر برپا میشود ...
دود میکند ...
اشکها را سرازیر میکند...
تا شعله بکشد و گرما ببخشد ٬ زمان میبرد...
اما بعد از این مراحل ساعتها میسوزد و گرما می بخشد...
من ادعایی ندارم چون کسی نیستم آنهایی که کمی آشنا تر هستند میدانند که
یک اکابری بیش نیستم...
تاریخ را کمی مرور کرده ام...
دلم نمی خواهد روزی این را بشنوم که ...
ناگهان چه زود دیر میشود ...
تا دیر نشده باید که درخت را آبیاری کرد ...
شاخه هایش اگر چه کنده شده و سوخته اند ، پیوند زد ...
جای تبر را گِل مالید ٬ گِل ِ محبت و صفا و یکرنگی و یکدلی و راستگویی...
دلِ شکسته ِ درخت را مرهم زد...
مولایم علی می فرمایند:
اسبِ ستم سوار ِ خود را بر زمین می زند...
باغبان باید که تدبری کند...
به امید آن روز...
برقرار باشید...
یاحق...

