شنبه سی ام خرداد 1388
...
نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
كه نواگر اين چمنم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با يک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
ز صلابت ايران جوان
سلام...
نمی دانم چه بگویم ...
این را کسی زمزمه کرد در گوشم :جلال سعیدی عزیز...
آه ،
سال ها ،
دل طلب جام جم
از ما
می کرد
یا می نمود
یا می خواست
اما نمی دانست
روزی ،
روزگاری ،
ما ،
مردمان خرد و کوچک
به صورت یکجا
جام جم
را مال خود خواهیم کرد
با طعم ضرغامی
با عطر نجف زاده
و با عشق به آن پرنده گریخته
که نام کوچکش
صداقت حرفه ای
و نام فامیلش
عشق به رفقاست.
خوشحالم
که هر روز
یکی از انگشتانم را
وارد تلویزیون میکنم
و به دنبال دکمه گم شده ای می گردم
که دستگاه شعور سنج گیرنده ام را
روشن میکرد ،
افسوس اما
نمی یابمش
بی خیال
تی وی ، لورل هاردی دارد
و حالا سرنوشت من این است
شدیدا نگران لورل ماجرا هستم...
سبز باشید و در راه ...
یاحق...
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
...
جهان انعطاف پذیرتر از آن است که به نظر میرسد...
"بقراط"
سلام...
سنگها حتی در بهار هم سبز نمی شوند! چرا؟ چون مغرورانه خود را گرفته اند...
بر خلاف خاک که نرم ، لطیف و افتاده است و به خاطر همین ویژگی ها خرم و سبز میشود
و تو می بینی انواع گل ها و ریاحین از دل آن بالا میزند ...
یادمان باشد که هر چه سبز میشود ، اول در دل خاک سبز شده و بعد بالا آمده و بالنده میشود
پس خاک هر چه دارد از دل خود دارد ، دل ِ نرم ، دل ِ بی ریا ، دل ِ افتاده ...
سبز باشید و در راه ...
یاحق...
شنبه نهم خرداد 1388
...
چهارشنبه دورود بودم بعد از ظهر رفتیم دره اسپر...
چند ساعتی را در سکوت و سر سبزی و نیایش گیاهان گذراندیم به دور از دنیا و احوالاتش...
نو سفر را همان چهارشنبه دیدم ...
رنگ ِ رخسارش سفید شده بود و چهره اش باز...
یکی به من گفت:
بعضی ها از سر بد خواهی ، بد ذاتی و حسادت راه را بر تو می بندند ،
ولی تو هیچ نترس و به کار و راه خود ادامه بده چون چندان طولی نمی کشد
که خداوند راههای فراوانی پیش پای تو سبز می کند ...
آب جوی را ندیده ای که راه خود را گرفته و با چه شتابی می رود
اما گاه در یک نقطه زباله های انبوه شده مقابل آن ایستاده و اجازه عبور آن را نمی دهد
ولی با این همه آب از حرکت نایستاده و همچنان می آید و در نتیجه متراکم شده،
بالا رفته و آنگاه از تمامی اطراف سرریز شده و پیش می رود و پیش از این اگر تنها
یک راه را در پیش داشت اکنون راههای فراوانی در پیش است...
از نو سفر پرسیدم احوالاتت چگونه است لبخندی زد و گفت : عالیست...
حلقه عشق دارد اثراتش را نشان میدهد...
انرژی های مثبتتان میرسد لحظه به لحظه...
یاریم کنید دوستان...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
جمعه یکم خرداد 1388
... یا دلیل المتحرین ...
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت ِ جان طلبم وز پی جانان بروم...
سلام...
یکی امروز به من گفت :
با گذشت هر روز از زندگی ات یک روز به مرگ و قیامت نزدیک تر میشوی...
درین هزار توی زندگی و گذر عمر
به خدا چقدر نزدیک میشوی؟؟؟
به فکر فرو رفتم...
یادم آمد که پیامبر عشق و رحمت نزدیک به دو هزار سال پیش پیامی به همه مردم جهان مخابره کرد...
عیسی گفت: خدا از نَفَس ِ شما به شما نزدیک تر است...
یادم آمد که جناب ِ جبرییل در پیامی که وحی نمود از جانب ِ حضرتش به محمد ِ امین این نکته را آیتی نمود بر آیات ِ کتابش که:
من از رگ ِ گردن به شما نزدیکترم...
یادم آمد که از روز ِ ازل پروردگار و آفریینده تمام گیتی هیچگاه تا زمان خلقت ِ آدم ، بنی بشر ، در بین دیگر مخلوقاتش قسمتی از وجود ِ خویش که همان روح ِ خدایی ست را به امانت گذاشته باشد...
در افکارم غوطه ور بودم که پیر و مرادم آمد و در گوشم زمزمه کرد:
هر که درین سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید
چه آنکس که به درگاه خدای باریتعالی به جان ارزد
البته بر خوان ِ بوالحسن به نان ارزد
به خود گفتم تو که نام ِ آدمی را به یدک میکشی ، کاری بس دشوار را هم بر دوش داری...
تو انتخاب شده ای ...
روح ِ خدایی دمیده شده بر کالبد ِ خاکی ات تا پیام آوری باشی از پیام آورانش...
یادم آمد زمانی را که آدم گریست...
طلب عفو کرد...
تقاضای بخشش کرد...
ندایی شنید ...
تو و نسلی که بعد از تو منتخبان من هستند به زمین فرستاده میشوند تا آزمایش شوند ...
روزی نزد ِ من خواهید برگشت ، تا آنروز با اینکه با شمایم تا نخوانیدم استجابت ِتان نمی کنم ...
خواجه آمد به کنارم و گفت :
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش ...
ذهنم پرواز کرد به سه روز قبل ، زمانی که کائنات نوسفری جدید را معرفی کرد به من...
مرور کردم همه ی آن سی وهشت ساعتی را که باهمسفر ِ جدید
راه رفتم و حرف زدم و غذا خوردم و ...
دردم شدیدتر شد به هنگام مرور...
این حکایت ِ مختصر ِ مردیست که روزی شهره بوده به درستکاری و
عشق ورزی به خالق ِ بی بدیلش ...
مردی که روزگار ِ امروزش با احوالات ِ دیروزش بسیار فرق کرده ...
عشقبازی ِ شب و نیمه شب ِ دیروز جایش را با استعمال ِ مواد ِ مخدر
و نوشیدن ِ مشروبات ِ الکلی و خیانت به خانواده عوض کرده...
یادم آمد که با شنیدن هر کلمه روحم خسته تر میشد و پژمرده تر...
مردی که برای اجرای اعمال ِ شیطانی خود جنین ِ هشت ماهه ایی را
که روح ِ خدایی در آن نور افشانی میکند را به همراه ِ امانتدارش که
همان همسرش باشد از بلندای هیجده پله به پایین پرتاب میکند تا
به خیال ِ خام ِ خودش ، راهش آسانتر باشد برای جدایی و رفتن به سوی تباهی...
زهی خیال باطل که هر چه هست و نیست در اختیار اوست...
اوست که می اورد و می برد...
گفت که اجنه در ارتباطند با او ...
شب و روز ازار و شکنجه اش میدهند و مسیر گناه را هموار میسازند برایش...
گفت و گفت و گفت ...
یادم امد که ساعتی قبل از دیدار با این نوسفر دردی عجیب را در ناحیه
پای راستم احساس کردم ...
هر چه جلو تر رفتم میزان ِ درد هم بیشتر شد...
شبی را که با هم گذراندیم همه به بیداری ِ من و فریاد ِ در سکوت
و خفتن ِ او و بی خبری از ...
ظهر ِ امروز طاقتم طاق شد و نزد ِ حکیم رفتم...
طبق معمول ِ همیشه توشه راهم شد چندین آمپول و قرص و پماد...
یادم آمد که دیروز نوسفرم با خدایش و خود و من عهد بست و به چله نشست...
اینهمه گفتم و زیاده گویی کردم مثل ِ همیشه فقط برای این:
بیایید مانند ِ قبل همراهیم کنید ...
همه تان به خوبی میدانید که من بدون دریافت انرژی های مثبت ِشما نمی توانستم تا این لحظه دوام بیاورم ...
پس یاریم کنید در این حلقه ایی که متصل شده به تمامی رهروان ِ کوی دوست ...
در آخر به خود گفتم کمی بیندیش که اگر مشکل هست نیروی فراتر از
ادراک بشر هم همیشه بوده و هست ...
پس همین الان بلند شو وقدمی بردار...
فکر بلبل همه انست که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه ان نیست که عاشق بکشند
خواجه انست که باشد غم خدمتکارش ...
برقرار باشید و در راه ...
یاحق...

