تبليغاتX
نارایانا

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

...

 

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا بر داری...

"جبران خلیل جبران"

ماموریت دیروز بسیار خسته ام کرد ...
عجیب بود برایم یک ماموریت یک روزه و اینهمه خستگی ِ تن...
امروز کاملا به استراحت گذشت...


گویند بهشت و حورعین خواهد بود     
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک      
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

                                     

جناب ِ خیام را از یاد نبردیم درین تارنما...

یک چند بکودکی باستاد شدیم      
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید      
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

                                      =====

از کوزه‌گری کوزه خریدم باری      
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود      
اکنون شده‌ام کوزه هر خماری


امید که حرف و عمل و کردارمان یکی باشد...


گر می نخوری طعنه مزن مستانرا      
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می می نخوری      
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا


یادم می آید شبی در کنار استاد صحبت از خیام شد...
استاد لبخندی زدند و فرمودند در بالاترین مقام ، روحش آسوده است...


گویند هر آن کسان که با پرهیزند      
زانسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام      
باشد که به حشرمان چنان انگیزند

 

امروز عصر به سراغ استاد سلمانی رفتم...
درس امروز این بود...

 

دنیا را در یک دانه شن ببین و بهشت را در شاخه گلی وحشی
بی نهایت را در کف دستان خود نگه دار و ابدیت را در لحظه ای...

همین بس که دیروز مثل امروز نبود...


برقرار باشید و در راه...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388

...

 

کسی که از مشاهده کارهای نیک دیگران لذت نمی برد از انجام کارهای نیک واقعی
ناتوان است.

"لاواتر"

از شنبه تا سه شنبه تهران بودم ...
شرق و غرب و شمال و جنوبش...
دو دوست در دو جای مختلف این سرزمین دو کار خواسته اند از من و نیما...
هر دو آماده است ، یکشنبه نماینده شرکت برای صحبتهای نهایی یکی از این دو کار می رود دوبی...
یاری آشنا نشانه ای از خود در این فضای مجازی گذاشته است برایمان...
میثاقی که تو بستی  ای دوست با آن رایحه بهشتی عهدیست که لیاقتش را همه کس ندارد...
مهربان یار در کنار استاد یادی بکن از خار و خس و خاشاک...
شاید که مقبول افتیم...

تهران که بودم یکی به من گفت:

شما وقتی میخواهی یک جایی را جاروب کنی از کجا شروع میکنی
از پیش پای خود یا چند قدم آنطرف تر ؟
یادمان باشد صفات و اوصاف نادرست ما زباله های زندگی اند و باید جاروب شوند
و البته هر کسی باید از خود شروع کند و پیش برود تا بتواند دیگران را هم پاک و اصلاح سازد
نه مثل ما که همیشه میخواهیم اول دیگران را پاک و زلال ساخته و بعد به خود بازگردیم
و پیوسته به خود می گوییم : تو خوب شو تا من هم خوب شوم...

یاد حرف لقمان حکیم افتادم:

زیانکارترین عیبها عیب خود نادیدن است.

 

راستی از همه جا گفتیم به غیر از جناب فرودسی...

چو ایران نباشد تن من مباد...

یادش گرامی باد...


برقرار باشید و در راه...

یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

...

 

گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود .
چونان که  پای آدمی  به گل فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد .


"بایزید بسطامی"

ماموریت بودم ...
تازه رسیدم...
امروز در صحرا بارش عشق را دیدم...
اتفاقات خوبی افتاد در بین راه...
یکی امروز به من گفت:

نان سنگک تا خام است به سنگریزه ها محکم می چسبد و به این راحتی ها هم جدا نمی شود ،
اما همین نان وقتی خوب پخته میشود دیگر به راحتی جدا شده
و با یک حرکت کوچک از تمامی سنگهای کوچک و بزرگ برکنده میشود.
و همین جا میتوان نتیجه گرفت که دلبستگی ها و وابستگی های بشر تمامی ریشه در
خامی و ناپختگی او دارد ، درست مثل میوه های درخت که تا کال است به درخت می چسبد ،
اما همین که رسیده شد ، به راحتی جدا خواهد شد.

برقرار باشید و در راه ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

...

 

مريدي از مريدان شيخ ما از عراق به خدمت شيخ مي‌آمد به مهينه؛
و شيخ را بسيار جامه‌هاي نيكو مي‌آورد و همه راه با خويشتن در پندار مي‌بود كه:
«من شيخ را چنين جامه‌هاي نيكو و ظريف مي‌برم. شيخ را عظيم خوش خواهد آمد
و از اين منتها خواهد داشت و بدين سبب مرا مراعاتها خواهد كرد.»
چون آن درويش به يك فرسنگي ميهنه رسيد، شيخ ما گفت كه ستور زين كنيد.
اسب زين كردند و شيخ برنشست و جمع، جمله در خدمت شيخ برفتند و شيخ بدان صحرا بيرون آمد.
چون بدان درويش رسيد، آن درويش را پندار زيادت گشت.
گمان برد كه شيخ به مراعات او از جهت آن جامه‌ها بيرون آمده است و بدين تصور
حب دنيا در دل او زيادت مي‌گشت. آن درويش آمد و در پاي شيخ افتاد.
شيخ گفت آن جامه‌ها كه از جهت ما آورده‌اي بيار. حالي آن جامه‌ها از بار بيرون كرد
و پيش شيخ نهاد و يك يك باز مي‌كرد و بر شيخ عرضه مي‌داد.
شيخ بفرمود تا همان‌جا آن جامه‌ها پاره پاره كردند و بر سر هر خاري پاره‌اي از آن بياويختند و برفتند.
آن درويش از هم فروريخت و عظم شكست. شيخ بدين حركت بدو نمود كه دنيا را
به نزديك ما چه قدر و قيمت است و آن پندار تو به سبب اين جامه‌ها، دنياپرستي بوده است
و اين طايفه مي‌بايد كه نه به دنيا فرود آيند و نه به عقبي بازنگرند. دنيا بر دل آن درويش
بدين حركت سرد گشت و چون به ميهنه درآمد،
به خدمت شيخ مقام كرد و پرورش يافت و از عزيزان اين طايفه گشت.
 
"محمد بن منور"


بیستون را عشق کند  شهرتش فرهاد برد...


بیستون و صحنه و کرمانشاه بودم...

یاحق...
 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 12:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

...


تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش


اصفهان بودم دیار نصف جهان ...
زنده رودش مرده بود...
اما زندگی همچنان جریان داشت...
به سراغ استاد اکبر حکاک رفتم ...
گردن بندهایم را گرفتم...
گلایه داشت از دوستی که از طریق من معرفی شده بود...
تا آنجا که شد از دلش پاک کردم گلایه هایش را ...
خبرهای خوبی شنیدم و سرشار از انرژی شدم...
 


امید که همیشه در راه باشید...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

... وادی مورچگان ...

 

... نقل است كه روزي گذر سليمان عليه‌السلام بر واديي كه مسكن مورچگان بود افتاد
و مهتر آن موران بساط سليمان را در فضاي هوا مشاهده فرموده فرياد برآورد كه اي مورچگان
به خانه‌هاي خود درآييد كه ناگاه سليمان و سپاه او شما را پايمال نكند؛
و باد اين حديث را به گوش سليمان عليه‌السلام رسانيده، آن جناب متبسم شد و فرمود
تا باد بساط را بر زمين نهد و شاه موران را طلبيده از وي پرسيد كه تو ندانستي
كه پيغمبر پروردگارم و هرگز موري را نيازارم؟ جواب داد كه يا نبي‌الله برين معني مطلع بودم
اما شفقت مهتران بر كهتران واجب است؛ من ترسيدم كه بي‌وقوف تو موري در زير پاي كسي آزرده گردد.
فرمانفرماي انس و جان را ازين جواب خوش آمد. چون عزم رحلت فرمود، شاه موران گفت
زماني توقف نماي تا فراخور حال، ما حضري در نظر آرم و مقبول او مسؤول افتاده،
نصف پاي ملخي حاضر ساخت:

پاي ملخ پيش سليمان بردن      
عيب است وليكن هنر است از موري


"خواندمیر"

ماموریت بودم...
در بالای تپه ای که جایگاه قوشها بود در کنار کاجهای سر به فلک کشیده ...
تلفنی از حال ِ عزیزی با خبر شدم...
با شمس و مولانا گفتمانی داشتم...
پای ملخی هم تقدیم حضرتش کردم ...
امید که مقبول افتد...
موری چو من بضاعتش همین است دادار ِ بزرگ...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 20:19 |  لینک ثابت   •