سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
...
... و ناگهان... زن گناهکار شهر ، حاضر شد...
زنی که می دانست مسیح در خانه ی مرد فریسی در حال غذا خوردن است ...
بطری مرمرین محتوی معجون را برداشت.
پشت سر او ایستاد.
کنار پاهایش نشست...
پاهایش را با اشک چشمانش شستشو داد...
پاهایش را با موی سرش خشک کرد...
پاهایش را بوسید...
پاهایش را با معجون ، تقدیس کرد...
مرد فریسی که او را دعوت کرده بود ، با مشاهده ی آن منظره اندیشید:
"اگر این مرد پیامبر باشد ، حتما می داند زنی که او را لمس می کند ، کیست...
او زنی گناهکار است!..."
_مسیح شروع به حرف زدن کرد:
شمعون! می خواهم چیزی به تو بگویم...
مرد فریسی گفت:
بگو ای استاد...
_شخصی که به دیگران پول قرض می داد ، دو بدهکار داشت.
یکی از آنها پانصد دینار و دیگری پنجاه دینار به او بدهکار بودند...
چون هیچ یک از این دو نفر برای باز پرداخت بدهی ، پولی نداشت ،
آن شخص، طلب خود را بخشید...
خوب تصور می کنی کدامیک از آن دو مرد ، بیشتر از دیگری ،
شخص طلبکار و در عین حال بخشنده را دوست داشته باشد؟
شمعون پاسخ داد:
تصور میکنم کسی که بدهی بیشتری داشته ...
مسیح گفت:
_ پاسخ درستی دادی...
آنگاه اشاره ای به زن کرد و ادامه داد:
_ این زن را می بینی؟...
من به خانه تو آمدم ، ولی آب برای شستشوی پاهایم نیاوردی...
ولی او پاهای مرا با اشکهایش شست و با موهایش خشک کرد ...
تو ورود مرا تبرک به حساب نیاوردی ، ولی او از لحظه ی ورود ، به بوسیدن پاهای من پرداخته...
تو روی سرم آب مقدس نریختی ، ولی او مرا با آن معجون ، تقدیس کرد...
به همین دلیل باید به تو بگویم که بیشتر گناهان او ، بخشیده می شود:
زیرا بیشتر عشق ورزید...
ولی کسی که کمتر عشق بورزد ، کمتر گناهانش بخشیده میشود.
" کتاب مقدس ، لوکاس "
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
آمدم بنویسم یادم افتاد به سخن شیخ اجل...
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات...
یادم آمد که خالقی دارم که با عشق مرا آفرید و از روح ِ خود در خاکم دمید...
یادم آمد که پیام آورانش از ازل تا ابد از عشق سخن گفته و می گویند...
و باز به یادم آمد که چقدر حقیرم ...
حقیرم چون زود از یاد می برم ...
چون یاد نگرفته ام و یا نمی خواهم عشق بورزم...
چون آیینه دلم کدر شده ...
آری یادم آمد ...
ولی این بار باید سعی کنم که یادم نرود...
باید که صیقلی کنم این آیینه زنگار گرفته را ...
تا روح خدایی جلوه کند از دورنم به بیرون...
راستی شما هم مانند من هستید؟؟؟
بودا می گوید:
اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی است...
پس عجله کنید که وقت تنگ است...
یاحق...
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
...
زاهد و حجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
سلام...
حکایت ما شده چون حکایت مارکو پولو با این تفاوت که ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
ارومیه و تبریز و زنجان و کرج بودم ...
خستگی این سفر به خاطر فشردگی اش و همچنین تنبل شدن در ایام عید به وضوح
دیده شد در گروه ...
زاهد از کوچه ی رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند
می خواستم بنویسم در اینجا برای کسی که روح و روانش را فروخته است ولی
هر چه خواستم نشد چون که فایده ای ندارد ...
به قول دانیال:
شجاعت ملاح در موقع طوفان و شجاعت سربازان در میدان جنگ ظاهر میشود
باطن مردم را در حین بدبختی آنها میتوان شناخت...
بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
آنچه هستید شما را بهتر معرفی می کند تا آنچه می گویید...
"امرسون"
امید که فقط ننویسیم و حرف نزنیم...
بنده پیر خراباتم که درویشان او
گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند
یاحق...
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
...
آن راه كه به بهشت مي رود نزديك است ، و راه كه به خداي مي شود دورست.
"ابوالحسن خرقاني"
چهارشنبه پنجم فروردین 1388
...
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر هر دو گیتی برقرار و بر دوام
سال ِ خرم ، فال ِ نیکو ، مال ِ وافر ، حال ِ خوش
اصل ِ ثابت ، نسل ِ باقی ، تخت ِ عالی ، بخت ِ رام
سلام ...
سال نو بر همه شما عزیزان مبارک باشد ...
سال ِ 87 هم گذشت با همه کمی و کاستی هایش ...
با همه فرازها و فرودهایش ...
با همه اشک ها ولبخند هایش ...
در واپسین روزهای سال ِ گذشته خبرهای خوشی به گوشمان رسید ...
دزفول و اندیمشک و دهلران بودیم تا واپسین ساعات ِ سال ...
در اندیمشک با بزرگ مردی آشنا شدم که اقیانوس صفا بود و معرفت ...
هنگام تحویل ِسال نو رانندگی میکردم به سوی بوشهر ...
زمانی که دیدم اتول ها بوق و چراغ میزنند به ساعت ِ اتول نگاه کردم ...
بوشهر که بودم میزبانم مرا به دیدن ِ استاد ِ جدیدی برد ...
پیر ِ فرزانه ی روشن دلی که چشم ِ دلش بینا بود ...
نزد پیر نشستم و دست راستم را در دستش نهادم ...
نبضم را گرفت و بعد از گذشتن دقایقی دستم را رها کرد و شروع کرد به سخن...
از گذشته ام گفت و احوالاتی که داشتم ...
از اخلاقم و روحیاتم و از آنچه در آینده ام مقدر شده ...
و من لبخند میزدم ...
در بوشهر انرژی های از دست رفته را به دست آوردم ...
برقرار باشید...
یاحق...
