پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
... دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم ...
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
با دل رفته خود ، حمد و ثــنایی بکنیم
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
"مريم حيدر زاده"
سلام...
پدر دل پناه از بیمارستان مرخص شد به لطف و مرحمت پروردگار و دعای شما دوستان...
رشت بودم...
البته بهتر است بگویم اطراف رشت و در جنگلهای فومن ولاکان...
شبی سرد و وهم انگیز و سخت را در دل جنگل گذراندم در روز اول ِ اطراق...
تجربه بدی نبود ...
سختی اش بخاطر ِ بیماری ِ قدیمی بود...
در رشت حال و هوای خوبی نداشتم ...
انرژی ام خیلی به تحلیل رفت ...
هفته آینده به دزفول می روم ...
به گمانم شب عید باز گردم اگر زنده بودم بلافاصله می روم بوشهر نیاز دارم با استادی خلوت کنم ...
از همین حالا تبریک می گویم آمدن ِ بهار را با همه زیبایی هایش به شما...
برقرار باشید...
یاحق...
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
... شب ِ کویر ، سرشار ِ از خداست...
اگر نیمه شبی دل را به کویر بسپاری ، و صدای راه رفتن ِ خرامان ِ ستارگان را بشنوی،
و درخشش ِ هزار خورشیدی ِ آسمان کویر را ببینی ، و کهکشان را ،
و جاده های شفاف ِ قلب ِ آسمان را ، و شهاب های خط ِ نور کِشان را بیابی ،
و آن خاموشی ِ سحر آمیز ِ پر غوغا را بشنوی ، و نفس ِ باد ِ نمکین کویری را ،
مشک فشان ، ببویی ، و جوان شدن ٍ دمادم ِ عالم ِ پیر را باور کنی ،
و سماع ِ صوفیانه ی روح را احساس کنی ،
خواهی دانست که شب ِ کویر ، سرشار از خداست ، و کویر گوشه یی از ملکوت ِ خداوند است...
کاش در کناره ی کویر ، جای مان دهند ! ...
"مردی در تبعید ابدی ، نوشته نادر ابراهیمی "
سلام...
عمل ِ پدر ِ دل پناه موفقیت آمیز بوده فقط بعد از عمل دچار عارضه قلبی شدند
که بعد از بستری شدن در ccu حل شده ...
الان در icu بستری هستند ...
دل پناه طلب مدد دارد از همه بزرگوارن ِ اهل دل ...
زمزمه طلب ِ شِفا را دوباره در کائنات جاری خواهیم کرد برای تمامی مریضان ِ سراسر گیتی...
چله نشین ِ راه عشق گذارش به تارنمای نارایانا افتاده ...
سلام بر علیرضا مومن ...
سلام بر تمامی سالکان راه ِ دوست...
بر این حقیر هم گاهی زمزمه ای روا دارید از صدق و صفای ِ درونتان...
کاش در کناره ی کویر ، جای مان دهند ! ...
زاهدان... شهری در دل ِ کویر ...
شهری از دیار سیستان و بلوچستان ...
دیاری که فردوسی حکیم اسطوره های ایران و نام ایران را از آنجا زنده کرد...
بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده کردم بدين پارسي ...
در زاهدان به دل ِ کوه رفتم ...
با سنگها حرف زدم ...
سبزه ها را نوازش کردم ...
و ...
و کویر گوشه یی از ملکوت ِ خداوند است...
خوشا شیراز و وضع بی مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
شیراز ...
شهر ِ گل و بلبل و ادبیات ...
شهر ِ خواجه بی همتای عشق ...
شهر سخنوران و ادیبان...
شهر ِ بهار نارنج ...
در شیراز بهترین نشانه را دیدم ...
معرفی علی از طرف ِ کائنات ...
...
فسا شهر ِ زیتون و مرکبات ...
در فسا با نم ِ بارانی که بر دل تفتیده خاک نشست و در نظر ِ ظاهر بینان فایده ای جز
کثیف نمودن ماشین ها نداشت مست شدم...
مست ِ بوی شکوفه ها ...
مست بویی که گویی از بهشت می آمد...
با مردی آشنا شدم که بیگانه نبود با الفبای عشق...
جهرم شهر خرما و مرکبات ...
طوفان ِ شن را در شب ِ اول تجربه کردیم...
باران ِ رحمت را در شب ِ دوم ...
بارانی را که به گفته اهالی چند سالی بود که نباریده بود بر دل ِ زمین...
و دوباره شیراز ...
اینبار شهر ِ پارسه ...
شهری که یونانیان نام پرسپولیس را بر آن نهادند و مسلمان تخت ِ جمشید...
در بعد از ظهری که دل ِ آسمان نیز گرفته بود همچون دل ِ ما ، از تاراج ِ هویت ِ این سرزمین...
زمانی که پای بر دروازه ملل نهادم خود را در مکانی ماورایی دیدم...
دل ِ آسمان طاقت نیاورید و زخم ِ کهنه ی 2500 ساله ی خود را با ریزش تگرگ
بر سر ِ ما کمی التیام بخشید ...
و من ماندم و 2500 سال سردرگمی...
در میان باد و تگرگ و سرما ...
در میان نگاه شیرها و گاوهای سنگی ...
در میان نگاه صد سرباز هخامنشی ...
در میان بالهای گسترده فروهر خدای ایرانیان...
من ماندم و اهورا مزدا و ذوالقرنین ...
هنوز هم در ماورا هستم...
یاحق...
شنبه دهم اسفند 1387
...
گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل مینوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفی سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه میگويم پری در خواب میبينم
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به ميخواران
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاکی که باد آورد فيضی برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم
اگر باور نمیداری رو از صورتگر چين پرس
که مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکينم
وفاداری و حق گويی نه کار هر کسی باشد
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدينم
رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم
موقعیت: کافی نتی در جهرم...
سلام...
سپاس دوستان...
پدر دل پناه فردا صبح عمل میشود...
تا دو روز دیگر جهرم هستم بعد میروم شیراز و یک روزی را شیراز خواهم بود...
بعد از شیراز به اصفهان خواهم رفت و بعد از دو روز از انجا به رشت خواهم رفت ...
سعی میکنم در اصفهان از زاهدان و شیراز و جهرم بنویسم...
فقط اینرا بگویم که در شیراز جوانی از جوانان ِ شهر خواجه به چله نشست...
چله عشق...
علی مومن از همین جا سلام می گویم به تو و مهرداد عزیز ...
یاحق...
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
...
از ذوالنون مصری نقل است که گفت:
دوستی داشتم فقیر وفات کرد او را به خواب دیدم
گفتم:خدا باتو چه کرد؟
گفت مرا بیامرزید و فرمود :
تو را آمرزیدم که از این سفلگان دنیا هیچ نگرفتی با همه احتیاجی که داشتی.
و گفت:عجب نیست از آنکه به بلایی مبتلا شود پس صبر کند
عجب از آنست که به بلایی مبتلا شود و راضی باشد به رضای خداوند.
وگفت:صحبت مدار با خدا جز به موافقت...
و با خلق جز به مناصحت وبانفس جز به مخالفت و با دشمن جز به عداوت.
وگفت:عبودیت آن است که بنده او باشی در همه حال چنانکه او خداوندتوست در همه حال.
موقعیت: کافی نت ی در فسا...
سلام...
دیروز از شیراز دل کندیم و آمدیم فسا...
در شهر ِ شعر و گل و بلبل در ابتدا به دیدن ِ دل پناه رفتم شاید بعضی از شما بزرگان
بشناسیدش ، وقتی گفت بیمارستان چمران است کمی جا خوردم به دیدارش رفتم
پدرش بستری بود و اماده عمل جراحی تومور مغز ، گفتم زنجیره عشقی تشکیل
دهیم از بهر شفا برای همه پدران و مادران ، پس یاریم کنید ...
اتفاقات دیگری هم افتاد که نشانه ها را ظاهر کردند ولی نوشتن شان باشد برای بعد
اگر مجالی بود...
یاحق...
پنجشنبه یکم اسفند 1387
...
اي دوست!
اگر آدمي را سلطان گويد:
غيبت مكن، و اگر نه هزار دينار از تو بستانم؛ لابد آن كس از غيبت دست بدارد.
و چون خداي تعالي ميگويد:
(... غيبت يكديگر روا مداريد...«حجرات، آيه 12»)،
و مصطفي (ص):
«غيبت از زنا بدتر است» آن كه هنوز از غيبت دست ندارد،
از بيايماني است به خدا و رسول و به قول ايشان…
جوانمرد!
همچنان كه محال است كه علم انبياء و اولياء در حوصله جنين گنجد،
همچنين ميدان كه محال است كه علم آن جهان در حوصله عقل و تمييز گنجد؛
و اين را ايمان به غيب خوانند. چون ديده دل باز شود، يقين بداند كه آدمي را
چيزي در راه است كه هنوز از آن دور است، وليكن به عاقبت بدان خواهد رسيدن.
و در اين مقام بود كه آدمي را معلوم گردد كه كدام عالم است كه در آنجا آحاد نامتناهي را نهايت نبود، و نامتناهي عالم واپس كرده در نظر او متناهي گردد…
اي برادر عزيز!
بدان و آگاه باش كه خلق جهان دو قسماند:
قسمي به صورت آدمياند؛ و قرآن در حق ايشان چنين ميگويد:
(... آنها مانند چهارپايانند، بلكه گمراهتر... «اعراف، آيه 179َ»)
ايشان كدامند؟
بيانش در تمامي آيت گوش كن:
(... آنها همان مردم غافلند.«اعراف، آيه 179»)
از اين قوم، حديث كردن بس مهمي نيست.
ذكر ايشان در قرآن براي دوستان كرد تا شب و روز لرزان و ترسان باشند كه مبادا آن قوم ماييم.
والا ايشان را كجا اين قدر بود كه در مصحف مجيد نام ايشان برند…
قسم دوم كساني باشند كه به معني و صورت، نسبت آدم دارند.
در قرآن قديم ذكر ايشان چنين كند كه
(و البته كه ما فرزندان آدم را گرامي داشتيم و آنها را سوار به بر و بحر كرديم و از هر غذاي
پاكيزه روزيشان داديم و بر بسياري از مخلوقات خود برتري و فضيلت بخشيديم. «اسري، آيه 70»)
بوجهل و بولهب كه (... آنها مانند چهارپايانند، بلكه گمراهتر... «اعراف، آيه 179َ») در حق ايشان بود،
از «كَرَّمنا بني آدم» نباشند. پس حقيقت نسبت آدم ندارند…
"عين القضاة همداني"
سلام...
این عذر تقصیر از گناهم که همان پاسخ ندادن به محبتهای شماست ، نمی کاهد...
دریک کلام شرمنده ام...
مدتی ست به صورت فشرده ایرانگردی می کنم...
از شمال غرب به جنوب شرق رفته ام...
از ایلام به بیرجند و از بیرجند به زاهدان...
تهران هم که شده قهوه خانه بین ِ راه...
مجالی برای گفتن شهرهایی که در طول راه بودند نیست...
ایلام شهر بلوط و سنجاب...
در شهر ِ سنجاب های دوست داشتنی چند روزی اطراق کردم در نیمه بهمن ماه...
سوای همه اتفاقاتش ، آشنایی ام با سه جوان ِ دانشمند و صبور که تحملم کردند
ساعات ِ خوشی را برایم به ارمغان آورد ...
بیرجند شهر زعفران و زرشک و عناب...
شهری که به واسطه اطراقی که کمی طول کشید پایمان را به حجره کتاب فروشی
باز کرد و در انجا با حجره دار ِ صاحب دلش آشنا شدم...
همان جا بود که دریچه ای جدید از زندگی شمس ِ پرنده بر دلم نقش بست...
قلندری که خداوندگار ِ بلخی را از عرش ِ علم ِ و فقه به پایین کشاند و به قلمرو
عشق و معرفت و نور همان که در ذهنم اینگونه نقش بسته "قلمرو ملکوت"
سوق داد ، در بیرجند احوالاتمان خوش تر شد ، خاصه آنکه در شبی که آسمان نیز
با عشقبازی ابرها به وجد آمده و با بوی باران مست شده بود یکی از همسفرانم
بعد از روزها خاموشی درد ِ دلش باز شد و در همهمه ی رعد و برق ِ ابرها در گوشم
زمزمه کرد از روزهایی که با استرس و ناامیدی و افسردگی گذرانده بود و از استادی
که در مکتبش تلمذ کرده بود زمزمه باران را...
از دوره هایی که گذرانده بود و از تعصبی بی جا که منشا همه این کشمکش ها بود
همانکه از کودکی گریبانش را گرفته بود و او را تا ورطه نابودی کشانده بود...
در بیرجند از مصاحبت با جوانانی بهره بردم که هر کدامشان دریایی از معرفت بودند...
یاحق...

