جمعه بیست و نهم آذر 1387
...
اهل معني همه جان هم و جانان همند
عين هم، قبله هم، دين هم، ايمان همند
در ره حق همگي هم سفر و همراهند
زاد هم، مركب هم، آب هم و نان همند
همه بگذشته ز دنيا به خدا رو كرده
همعنان در ره فردوس رفيقان همند
همه از ظاهر و از باطن هم آگاهند
آشكاراي هم و واقف پنهان همند
عقل كلشان پدر و مادرشان نفس كلست
همه ماننده به هم ياور و اخوان همند
همه آئينه هم، صورت هم، معني هم
همه هم آينه، هم آينهداران همند
مرهم زخم همند و غم هم را غمخوار
چاره درد هم و مايه درمان همند
يكدگر را همه آگاهي و نيكو خواهي
در ره صدق و صفا قوت ايمان همند
همه چون حلقه زنجير به هم پيوسته
دم به دم در ره حق سلسله جنبان همند
بر كسي باز نه و باركش يكدگرند
خارجان و دل خويشند و گلستان همند
يكدگر را سپرند و جگر خود را تير
به دل خوش همه دشوار خود، آسان همند
همه بر خويش سنانند و سنا اخوان را
ماتم خويشتن و خرمي جان همند
دل هم، دلبر هم، يار وفا پيشه هم
چشم و گوش هم و دلدار و نگهبان همند
گر به صورت نگري بي سر و بيسامانند
ور به معني نظر آري سر و سامان همند
هر يكي در دگري روي خدا ميبيند
همچو آئينه همه واله و حيران همند
حسن واحسان يكي از دگري بتوان ديد
مظهر حسن هم و مشهد احسان همند
همه در روي هم آيات الهي خوانند
همه قرآن هم و قاري قرآن همند
طرب افزاي هم و چاره هم در هر كار
مايه شادي هم، كلبه احزان همند
غزل ديگر اگر «فيض» بگويد بد نيست
شرح حال دگران را كه غم جان همند
"فيض كاشاني"
سلام بر یاران و دوستان گرامی...
مدتی را در سکوت خواهیم گذراند ...
در تهران به سر می بریم برای بازدید از نمایشگاه بین المللی و همچنین دو روز در کرج
برای بازدید از دو کارخانه و خط تولید ...
کمتر در نت خواهیم بود پس اگر شاخه گلی نتوانستیم به نشان ارادت بگذاریم بر ما ببخشید...
در پناه یگانه دوست...
یاحق...
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
... شراب عقبی ...
آوردهاند كه يكي از مشايخ ـ رحمهم الله ـ با اصحاب خويش به صحرا بيرون آمد. جماعتي جوانان را ديد به شُرب خمر و زمر مشغول شدهاند. مريدان گفتند اي شيخ دستوري ده تا برويم و بر ايشان امر معروف كنيم و ايشان را از فسق منع فرماييم. شيخ گفت شما باشيد تا من تنها بروم و بدين امر قيام نمايم. ايشان گفتند روا باشد. پير نزديك جوانان آمد و گفت: السلام عليكم! ايشان همه برپاي خاستند و گفتند دانستيم كه آمدهاي تا امر معروف كني و ما را به راه توبه خواني. قدحي به دست او دادند و گفتند تو نيز با ما در اين قدح موافقت كن آنگاه جمله توبه كنيم! گفت چنين باشد و قدح بر دست نهاد و گفت: نه عادت شما آن است كه هر كس كه قدح در دست گيرد به ياد مطلوبي خورَد؟ و مرا نيز شايد كه به ياد يكي بخورم؟ ايشان گفتند: شايد پير قدح بر دست نهاد و گفت اين به ياد روزي كه تنهاي ما را به خاك بسپارند و جانهاي ما را به افق اعلي برآرند و ميراث ما ميراث خوارگان برند، و به ياد روزي كه ما را بر آن سرير، عريان نهند و منادي ندا كند كه كجاست آن تن تواناي تو و كجاست آن زبان گوياي تو؟ و به ياد روزي كه ما را بر آن مركب عريان بخوابانند و از هر جانبي ندا كنند كه: «اي برادران و خواهرانم، و اي اهل و خاندانم، زندگاني دنيا شما را نفريبد آن چنان كه مرا فريفت و زمان شما را به بازي نگيرد آن چنان كه مرا به بازي گرفت.» و ياد آن روزي كه ما را در آن گور تنگ و تاريك بخوابانند و خاك گور به زبان حال گويد: «من خانه تاريكيام، و من خانه غربتم، و من خانه تنهاييام، و من خانه وحشتم.» و ياد آن روزي كه ندا آيد كه: (روزي بيايد كه گروهي سپيد چهره و گروهي سياه چهره باشند...«آل عمران، آيه 106») و ما ندانيم كه از كدام گروه باشيم. و ياد آن روزي كه حق تعالي گويد: (پس هر كس را كه در آن روز نامه اعمالش را به دست راستش دهند ـ و هر كس را كه در آن روز نامه عملش را به دست چپ دهند ...«انشقاق، آيه 7 ـ حاقه، آيه 25») و ندانيم كه نامه ما به دست راست دهند يا به دست چپ و ياد آن روز كه مَلك تعالي گويد: (و ما ترازوهاي عدل را براي روز قيامت خواهيم نهاد .... «انبياء، آيه 47») و ندانيم كه كفه طاعت ما گرانتر آيد يا معصيت ما؟ و به ياد آن روز كه مَلك تعالي گويد: (... گروهي در بهشت و گروهي در جهنم. «شوري، آيه 6») و ندانيم كه ما را سوي بهشت برند يا سوي دوزخ.
چون شيخ اينجا رسيد، فرياد از آن جوانان برآمد، گفتند:«اي شيخ! ما خواستيم كه تو را از شراب دنيا مست كنيم، تو ما را از شراب عقبي مست كردي. اگر توبه كنيم خداي تعالي توبه ما را قبول كند يا ني؟ پير گفت قال الله سبحانه و تعالي: (و او خدايي است كه توبه بندگانش را ميپذيرد و گناهانشان را ميبخشد و هر چه انجام بدهيد ميداند «شوري، آيه 25»).
"كمال الدين خوارزمي"
فردا تهرانم...
یاحق...
یکشنبه هفدهم آذر 1387
... خسی در میقات ...
شنبه 9 فروردين
مكه
چهار و نيم صبح مكه بوديم. ديشب هشت و نيم از مدينه راه افتاديم. ماشين يك اتوبوس بود كه سقفش را برداشته بودند. لباس احرام را از مدينه پوشيده بوديم. و مراسم مسجد و بعد سوار شدن و آمدن و آمدن. سقف آسمان بر سر و ستارهها چه پايين، و آسمان عجب نزديك. و من هيچ شبي چنان بيدار نبودهام و چنان هشيار به هيچي زير سقف آن آسمان و آن ابديت، هر چه شعر كه از برداشتم خواندم ـ به زمزمهاي براي خويش ـ و هر چه دقيقتر كه توانستم در خود نگريستم تا سپيده دميد. و ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه «كسي» و به «ميعادي». و ديدم كه «وقت» ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظهاي. و هر جا. و تنها با خويش. چرا كه «ميعاد» جاي ديدار تست با ديگري. اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با «خويشتن». و دانستم كه آن زنديق ديگر ميهنهاي يا بسطامي چه خوش گفت وقتي به آن زائر خانه خدا در دروازه نيشابور گفت كه كيسههاي پول را بگذار و به دور من طواف كن و برگرد. و ديدم كه سفر وسيله ديگري است براي خود را شناختن. اين كه «خود» را در آزمايشگاه اقليمهاي مختلف به ابزار واقعهها و برخوردها سنجيدن و حدودش را به دست آوردن كه چه تنگ است و چه حقير است و چه پوچ و هيچ.
همان روز
در بيت الحرام
اين طور كه پيداست تا سال ديگر خود كعبه را هم از بتون خواهند كرد. نه تنها «مسعا»ي ميان «صفا» و «مروه» الان بدل شده است به يك راهرو عظيم و دو طبقه سيماني، بلكه دور تا دور خانه دارند از نو يك شبستان چهار گوش و دو طبقه ميسازند تا شبستان قبلي دوره عثماني را خراب كنند. الان يك طرف شبستان قبلي را برداشتهاند. آن طرفي كه «مسعا» است.
لابد تا يكي دو سال ديگر اضلاع ديگر را هم خراب خواهند كرد. درست است كه پاگرد «مطاف» دور خانه گسترده خواهد شد و جماعت بزرگتري سه چهار برابر جماعت فعلي دور حرم طواف خواهد توانست كردن؛ اما تمام حرف بر سر اين تختههاي سيمان است كه روي پايههاي بتوني ميچسبانند و ده برو بالا... اين سنگ خاراي نجيب و زيبا دم دست افتاده. و آن وقت مدام سيمان و قالب سيماني.
و اين مكه از بيتالمقدس كوهپايهتر است. شهر، سنگي سنگي. و عجيب خارايي! و عرب جاهليت حق داشته كه «خانه را با مجسمه انباشته بوده.» بيتالحرام در گودي ميان كوهها، در ته آبرفت آنها، نشسته. و آب زمزم نوعي ذخيره آب باران، كه از اين كوههاي خارا سرازير ميشود و در آن آبرفت جمع ميشود. و خيابانهاي پست و بلند. و معمولاً به تبع درهها. و خانهها در دو طرف، بر سينه كوه بالا رفته و هر گوشهاي انشعاب ديگري در كوه. يعني محله ديگري و كوچه ديگري. و خيابانهاي نئون پوشيده، و نيمه آسمان خراشهاي سيماني و رنگارنگ كنار خيابانها؛ و رنگ آميزي تند در و پنجرههاي نو؛ و سبز چمني و سرخ جگري و اين قبيل... و سخت دهاتي. و بدجوري شهرها را از ريخت انداخته. و دور خيابانها پر از نئون. و گلدسته عظيم خانه خدا هم، و خود خانه خدا هم. وقتي خدا به اين دل خوش ميكند كه بر گوشهاي در بساط اين زمين خانهاي داشته باشد، بايد بداند كه آن زمين روزگاري به دست حكومت سعودي خواهد افتاد و به اجبار صدور نفت در و ديوارش پر از نئون خواهد شد. بحث در اين نيست كه چراغموشي جاي نئون بگذارند. بلكه در اين است كه چرا نبايد براي چنان عظمتي، نوع خاصي و شكل خاصي، با طرحي خاص از لامپ، به همان كمپانيها سفارش بدهند. و آخر تشخصي! و نه اين كه حتي خانه خدا يك مصرف كننده عادي پنسيلوانا! اين هست يعني عوالم غيب را به منافع كمپانيها آلودن.
همان روز شنبه
مكه
اين سعي ميان «صفا» و «مروه»، عجب كلافه ميكند آدم را، يكسر برت ميگرداند به هزار و چهارصد سال پيش. به ده هزار سال پيش. با «هرولهاش» (كه لي لي كردن نيست، بلكه تنها تند رفتن است)، و با زمزمه بلند و بياختيارش و باز بردست و پا رفتنهايش! و بي «خود»ي مردم! و نعلينهاي رها شده ـ كه اگر يك لحظه دنبالش بگردي له ميشوي! و با چشمهاي دودو زنان جماعت، كه دسته دسته به هم زنجير شدهاند؛ و در حالتي كه نه چندان دور از مجذوبي ميدوند. و چرخهايي كه پيرها را ميبرد؛ و كجاوههايي كه دو نفر از پس و پيش گرفتهاند؛ و با اين گم شدن عظيم فرد در جمع، يعني آخرين هدف اين اجتماع؟ و اين سفر...؟ شايد ده هزار نفر، شايد بيست هزار نفر، در يك آن يك عمل را ميكردند. و مگر ميتواني ميان چنان بيخودي عظمايي به سي خود باشي؟ و فرداً عمل كني؟ فشار جمع ميراندت. شده است كه ميان جماعتي وحشت زده، و در گريز از يك چيزي، گير كرده باشي؟ به جاي وحشت «بيخودي» را بگذار و به جاي گريز، «سرگرداني» را؛ و پناه جستن را. در ميان چنان جمعي، اصلابي اختيار بياختياري. و اصلاً «نفر» كدام است؟ و فرق دو هزار و ده هزار چيست؟...يمنيهاي چرك و آشفته موي و با چشمهاي گود نشسته، و طنابي به كمر بسته، و هر كدام درست يك يوحناي تعمدي كه از گور برخاسته. و سياهها، درشت و بلند و شاخص، كف بر لب آورده و با تمام اعضاي بدن حركتكنان. و زني كفشها را در زير بغل زده بود و عين گم شدهاي در بيابان، نالهكنان ميدويد. و انگار نه انگار كه اينها آدميانند و كمكي از دستشان برميآيد. و جوانكي قبراق و خندان، تنه ميزد و ميرفت. انگار ابلهي در بازار آشفتهاي. و پيرمردي هن هن كنان درميماند و تنه ميخورد و به پيش رانده ميشد.
نهايت اين بيخودي را در دو انتهاي «مسعي» ميبيني؛ كه اندكي سر بالاست و بايد دور بزني و برگردي. و يمنيها هر بار كه ميرسند، جستي ميزنند و چرخي، و سلامي به خانه، و از نو... كه ديدم نميتوانم. و گريهام گرفت. و ديدم چه اشتباه كرده است آن زنديق ميهنهاي يا بسطامي كه نيامده است تا خود را زير پاي چنين جماعتي بيفكند. يا دست كم خودخواهي خود را... حتي طواف چنين حالي را نميانگيزد. در طواف به دور خانه، دوش به دوش ديگران به يك سمت ميروي و به دور يك چيز ميگردي و ميگردند. يعني هدفي هست و نظمي. و تو ذرهاي از شعاعي هستي به دور مركزي. پس متصلي. و نه رها شده. و مهمتر اين كه در آنجا مواجههاي در كار نيست. دوش به دوش ديگراني. نه رو به رو. و بيخودي را تنها در رفتار تند تنههاي آدمي ميبيني. يا از آن چه به زبانشان ميآيد، ميشنوي. اما در «سعي» ميروي و برميگردي. به همان سرگرداني كه «هاجر» داشت. هدفي در كار نيست. و در اين رفتن و آمدن، آن چه به راستي ميآزاردت مقابله مداوم با چشمهاست. يك حاجي در حال «سعي» يك جفت پاي دونده است يا تندرونده؛ و يك جفت چشم «بيخود» يا از خود جسته. يا از «خود» به در رفته. و اصلا ً چشمها، نه چشم. بلكه وجدانهايي برهنه. يا وجدانهايي در آستانه چشمخانه نشسته و به انتظار فرمان كه بگريزند. و مگر ميتواني بيش از يك لحظه به اين چشمها بنگري؟ تا امروز گمان ميكردم فقط در چشم خورشيد است كه نميتوان نگريست. اما امروز ديدم كه به اين درياي چشم هم نميتوان... كه گريختم. فقط پس از دوبار رفتن و آمدن. به راحتي ميبيني كه از چه صفري چه بينهايتي را در آن جمع ميسازي. و اين وقتي است كه خوش بيني. و تازه شروع كردهاي. و گرنه ميبيني كه در مقابل چنان بينهايتي چه از صفر هم كمتري. عيباً خسي بر دريايي؛ نه در دريايي از آدم. بلكه ذره خاشاكي، و در هوا. به صراحت بگويم، ديدم دارم ديوانه ميشوم. چنان هوس كرده بودم كه سرم را به اولين ستون سيماني بزنم و بتركانم.... مگر كور باشي و «سعي» كني.
از «مسعي» كه در آمدي، بازار است. تنگ و به هم چسبيده. گوشهاي نشستم و پشت به ديوار «مسعي» داشتم با يكي از اين «كولا»ها رفع عطش ميكردم و به چيزي كه جايي از يك فرنگي خوانده بودم، به قضيه «فرد» و «جماعت» ميانديشيدم. و با اين كه هر چه جماعت در برگيرنده «خود» عظيمتر به صفر نزديك شوندهتر. ميديدم «من» شرقي كه در چنين مساواتي در برابر عالم غيب، خود را فراموش ميكند و غم خود را، همان است كه در انفراد به حد تمايز رسيده خود در اعتكاف، دعوي الوهيب ميكند. عين همان زنديق ميهنهاي يا بسطامي و ديگران. و جوكيان هند نيز. و ميديدم كه اين «من» به همان اندازه كه در اجتماع خود را «فدا ميكند» در انفراد «فدا ميشود». يوگا در آخرين حد رياضت به چه چيز به غير از اين ميرسد؟ ـ كه رضايت خاطري بدهد به رياضت كش، كه اگر در دنياي عمل و كشف خارج از اين تن، او را دستي نيست، نقش اراده خود را بر تن خود كه ميتواند بزند! و پس چه فرقي هست ميان اصالت فرد و اصابت جمع؟ در «سعي» از بند خويش ميگريزيم و عملي ميكنيم كه هدفش انفاي «خويش» است. چه در ذهن و چه در وجود. و با يوگا در بند «خويش» ميمانيم. يعني چون در خارج از حوزه تن خويش قدرت عمل نداريم، به حوزه كوچك و حقير اقتدار بر تن خويش اكتفا ميكنيم. در «سعي» سلطه جمع را ميپذيريم؛ اما فقط در برابر عالم غيب. و در يوگا سلطه جمع را به صفر ميرسانيم؛ اما باز در برابر عالم غيب. و اگر آمدي و از اين مجموعه، «عالم غيب» را گرفتي. آن وقت چه خواهد ماند؟ درين دستگاه كه ماييم «فرد» و «جمع» هيچ كدام اصالت ندارند. اصالت در عالم غيب است كه به بازار چسبيده. و اكنون زير پاي كمپاني افتاده. و فرد و جمع دو صورتاند گذرا، در مقابل يك معني دهنده ابدي؛ اما چه فرداً و چه به اجتماع، در دنياي كشف و عمل را بروي خود بستهايم. حال آن كه چه فرد و چه جمع وقتي معني پيدا ميكند كه از فرد به جمع، به قصد كشفي و عملي روانه شوي يا به عكس. عين آن داعي قبادياني. و گرنه هزار و چهار صد سال است كه ما «سعي» ميكنيم. و هزاران سال است كه اعتكاف و انزوا وچله نشيني داريم. اما نه به قصد كشف. خودبسنده بودن. طرف ديگر سكه خود فدا كردن است. و حال آن كه اين خود، اگر نه به عنوان ذرهاي كه جماعتي را ميسازد، حتي «خود» هم نيست. اصلاً هيچ است، همان خسي يا خاشاكي. اما (و هزار اما) در حوزه يك ايمان. يا يك ترس. و آن وقت همين، سازنده از «اهرام» تا ديوار چين. و خودچين. و اين يعني سراسر شرق. از هبوط آدم تا امروز…
"جلال آل احمد"
سفر یزد کنسل شد و به جایش ماموریت کردستان نصیبمان شد...
بانه بودم...
دوستان ِ جدیدی پیدا کردم...
هموطنان ِ کردم...
یاحق...
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
...
... اي درويش! هر كه طلب وجود ميكند به آن ميماند كه در حكايت آمده است كه
ماهيان، روزي در دريا جمع شدند و گفتند كه ما چندين گاه است كه
حكايت آب و صفات آب ميشنويم و ميگويند كه هستي و حيات ما در آب است و بيآب،
حيات و بقاي ما محال است بلكه حيات جمله چيزها از آب است
و ما هرگز آب را نديدم و ندانستيم كه كجاست.
اكنون بر ما لازم است كه دانايي طلب كنيم تا آب را به ما نمايد يا به تحقيق
خبري بدهد كه در كدام اقليم است تا اگر ممكن باشد به آن اقليم رويم و آب را ببينيم.
چون به خدمت دانا رسيدند و طلب آب كردند، دانا فرمود:
اي در طلب گرهگشايي مرده
با وصل بزاده از جدايي مرده
اي بر لب بحر تشنه در خواب شده
وي بر سر گنج از گدايي مرده
و اين از آن جهت بود كه ماهيان به غير آب چيز ديگر نديده بودند،
لاجرم آب ميديدند و نميدانستند كه چيزها به اضداد روشن و هويدا گردد…
"عزيزالدين نسفي"
در اصفهان به سر می بریم...
شاید که به یزد هم سفری داشته باشیم ، شاید...
زنجیره عشق و شفا به خوبی جواب داده و کائنات همسو شده اند ٬ بیایید ادامه اش دهیم...
یاحق...
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
... شناختن دنیا ...
مثل اهل دنيا، در مشغولي ايشان به كار دنيا و فراموشي كردن آخرت،
چون مثل قومي است كه در كشتي باشند و به جزيرهاي رسيدند؛
براي قضاي حاجت و طهارت بيرون آمدند؛ و كشتيبان منادي كرد كه:
«هيچ كس مباد كه روزگار بسيار برد، و جز به طهارت مشغول شود كه كشتي به تعجيل خواهد رفت»
پس ايشان در آن جزيره پراكنده شدند.
گروهي كه عاقلتر بودند، سبك طهارت كردند و باز آمدند؛ كشتي فارغ يافتند؛
جايي كه خوشتر و موافقتر بود بگرفتند.
و گروهي ديگر در عجائب آن جزيره عجب بماندند و به نظاره بازايستادند
و در آن شكوفهها و مرغان خوش آواز و سنگريزههاي منقش و ملون نگريستند.
چون بازآمدند، در كشتي هيچ جاي فراخ نيافتند. جاي تنگ و تاريك بنشستند و رنج آن ميكشيدند.
گروهي ديگر نظاره اختصار نكردند، بلكه آن سنگريزههاي غريب و نيكوتر چيدند
و با خود بياوردند، و در كشتي جاي آن نيافتند. جاي تنگ بنشستند و بارهاي آن سنگريزهها بر گردن نهادند.
و چون يك دو روز بر آمد، آن رنگهاي نيكو، بگرديد و تاريك شد و بويهاي ناخوش از آمدن گرفت،
جاي نيافتند كه بيندازند، پشيماني خوردند و بار و رنج آن بر گردن ميكشيدند.
و گروهي ديگر در عجائب آن جزيره متحير شدند تا از كشتي دور افتادند و كشتي برفت.
و منادي كشتيبان نشنيدند و در جزيره ميبودند، تا بعضي هلاك شدند
ـ از گرسنگي ـ و بعضي را سباغ هلاك كرد.
آن گروه اول مثل مؤمنان پرهيزكارست؛
و گروه بازپسين مثل كافران،
كه خود و خداي را ـ عزوجل ـ و آخرت را فراموش كردند و همگي، خود را به دنيا دادند كه
(... حيات فاني دنيا را بر حيات ابدي آخرت برگزيدند... «نحل، آيه 107»)
و آن دو گروه ميانين مثل عاصيان است كه اصل ايمان نگاه داشتند.
وليكن دست از دنيا بنداشتند.
گروهي با درويشي تمتع كردند
و گروهي با تمتع، نعمت بسيار جمع كردند تا گران بار شدند.
"امام محمد غزالي"
بارانِ دل انگیزی می بارید در تهران...
استاد ِ عزیزی نوشته اند برایم که شاید آدم بود و من نفهمیدم...
من نظر شخصی خودم را در این مورد می گویم به نظر من حضرت آدم هم از بهشت
اخراج شد تا در زمین خودش و نسلش آدم شوند و باز گردند...
نارایانا اگر روزی یکی از نشانه های آدمیت را در خود ببیند بسیار خرسند خواهد شد
زنجیره عشق و شفا فراموش نشود...
یاحق...
یکشنبه دهم آذر 1387
...
از قبول عام نتوان زيست ، مغرور كمال
"بيدل دهلوي"
كسي كه ميخواهد ديگران دايم براي او كف زنند
تمام خوشبختي خود را در دست ديگران ميگذارد
"گلد اسميت"
فردا تهرانم...
دعا فراموش نشود در حق مریضان...
امشب یک ماشین از عقب زد به اتولمان و فرار کرد...
تعقیبش نمودیم و متوقفش کردیم...
مسافرکشی بود ...
از اتول پیاده شدیم و گفتیمش اگر توقف میکردی و عذرخواهی میکردی ، اتفاقی می افتاد...
زنگ زدیم 110 تا پلیس بیاید...
راننده خاطی فرمودند هفت سر عائله دارند ...
گفتیمشان حال که هفت سر عائله دارید باید بزنید و فرار کنید...
بیست دقیقه ای نگهش داشتیم و بعد به 110 زنگ زدیم و کنسل کردیم پلیس را...
بدو گفتیم برو ولی آدم باش ...
یاحق...
جمعه هشتم آذر 1387
...
در اندرون من خسته دل ندانم كيست؟
"حضرت حافظ"
تصور ميكنم اگر ما با خودمان رو راست باشيم جذابترين پرسش دنيا اين است:
«من كيستم؟»
منظور از «من» چيست؟
اصل وجود را نميتوان معاينه كرد
همانطور كه بدون استفاده از آينه نميتوان چشمهاي خود را ديد
دندانهاي خود را نميتوان گاز گرفت
و نوك انگشت كوچك دست چپ را با نوك انگشت دست چپ نميتوان لمس كرد
به همين دليل پرسش در مورد اينكه
«كه هستم»
هميشه با رمز و رازي ژرف همراه است.
"آلن واتس"
امروز بیمارستان بودم...
آی سی یو...
چقدر مریض دیدم در حالات مختلف...
عزیزی را عیادت کردم در حالت ِ بیهوشی...
بیاییم برای شفای همه مریضان دعا کنیم...
باشد که زنجیره عشق و شفا شکل گیرد در کل ِ جهان ِ هستی...
آمین...
یاحق...
پنجشنبه هفتم آذر 1387
... انسان روح است نه جسد ...
باده از ما مست شدني ما از او
قالب از ما هست شدني ما از او
"حضرت مولانا"
انسان داراي روح نيست
بلكه او خود روح است
شما روحي هستيد با يك جسم
نه اينكه جسمي با يك روح...
"وین دایر"
ياحق...
چهارشنبه ششم آذر 1387
... پرواز ...
پرواز من به بال و پر توست زينهار
مشكن مرا كه ميشكني بال خويش را
"صائب تبريزي"
هر يك از ما فرشته هايي هستيم كه تنها يك بال داريم
فقط هنگامي قادر به پروازيم كه به يكديگر بپيونديم...
"لو چيانو دوكرسنترو"
وقتی داشتم به طرف درب شمالی نمایشگاه می رفتم به نیما زنگ زدم ، گفت کجایی؟
گفتم میخواهم وارد نمایشگاه بشوم ، پرسید از کدام درب؟ ، گفتم شمالی...
گفت الان دقیقا کجایی ؟ ، آدرس را دادم بعدش گفت من همانجا هستم ،
نگاه کردم دیدم در اتولش نشسته به گروه زنگ زدم گفتم منتظرم نباشید من کار دارم
رفتم سوار شدم خیلی وقت بود ندیده بودیم همدیگر را...
رفتیم به غار تنهایی جدید...
غار قبلی به فروش رفته بود و یک غار جدید در مکانی رویایی خریداری شده بود...
گپ و گفتمانی داشتیم با یکدیگر ...
بعد رفتیم فرحزاد نهار ، در آنجا پرسیدم چند روز دیگر بابا میشوی ؟ گفت دو هفته مانده...
پرسیدم اسمش چه شد؟ گفت: باران ...
از دوست ٍ جدیدش گفت برایم و اینکه چند سال پیش به خدمت پیری رفته ...
پیر به او گفته اتولت را به دوستت بده و تا تهران پیاده برو...
شب بوده و دوست ِ نیما دودل بوده...
وقتی تصمیمش را میگیرد به راه می افتد...
شبی سرد و خسته کننده...
به گرگ و میش صبح که نزدیک میشود اتولی می ایستد و راننده اش از او میخواهد
سوار شود و او قبول نمی کند ، اتول حرکت میکند کمی جلوتر می ایستد و باز میخواهد
او را از سرما نجات دهد قبول نمیکند ، راننده می گوید همانکه تو را راهی کرد مرا فرستاده
تا سوارت کنم و اینچنین میشود که او در امتحان ِ پیر قبول میشود...
"فقط هنگامي قادر به پروازيم كه به يكديگر بپيونديم"
قبل از ظهر رفتم پمپ بنزین اتول را فول کنم...
وقتی باک پر شد خواستم نازل بنزین را در جایش قرار دهم شخصی امد بین من و دستگاه ایستاد
کمی اینور و آنور شدیم تا موفق شدیم نازل را سر جایش بگذاریم ، آمدیم سوار شویم
دیدیم راهمان را سد کرده ، اتول را دور زدیم نزدیک درب که رسیدیم
باز امد جلو ، نگاهش کردم دستش را بر شانه ام گذاشت و گفت ممنونم...
گفتم بابت ِ چه ؟ گفت کارت سوختم را چک کردم سالم بود
این بخاطر حضور شما بود و لبخند زد و رفت...
من هم با لبخند بدرقه اش کردم...
حکایتی بود برای خودش...
یاحق...
دوشنبه چهارم آذر 1387
... و تنها عشق ...
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب ميكند مأنوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
"سهراب سپهري"
پاسخ هر پرسشي فقط عشق است
پاسخ هر مشكلي فقط عشق است
پاسخ همه بيماريها فقط عشق است
پاسخ هر دردي فقط عشق است
پاسخ هر ترسي فقط عشق است
عشق همواره تنها پاسخ است
زيرا عشق تنها واقعيتي است كه وجود دارد
"جرالد جمپالسكي"
فردا تهرانم...
میخواهیم برویم نمایشگاه سرکی بکشیم در دنیای کامپیوتر ٬تجارت الکترونیک elecomp...
چند نفر که دارای بار منفی بسیار زیادی هستند مدتی ست که در محل کارم
رفت و امد میکنند ، انرژی زیادی می گیرند از من ...
امروز وقت داشتم دو فیلم خوب ببینم ...
یاحق...
یکشنبه سوم آذر 1387
...
به كوي ميكده آنان كه خاكسارانند
غلام باده فروشند و شهريارانند
به پادشاهي كونين اعتنا نكنند
قلندران كه به چشم تو خاكسارانند
برهنه پا و سران را به چشم عجب مبين
كه پادشاه نشانند و تاجدارانند
حقير در نظر عاميان صورت بين
به چشم عارف حقبين بزرگوارانند
حديث توبه ز رندي به گوششان باد است
كه مست باده عشقند و هوشيارانند
حقوق نعمت پيرمغان و صحبت او
نميكنند فراموش و حق گزارانند
به بند عشق و ز قيد دو عالم آزادند
قراربخش جهانند و بيقرارانند
صواب نيست كه بر مجرمان خطا گيرند
كه معترف به گناهند و شرمسارانند
گنه كنند گر امروز همچنان فردا
به عفو و رحمت يزدان اميدوارانند
نه من به گلشن جان ميزنم ترانه عشق
بدين ترانه هم آواز من هزارانند
غلام همت آن رهروان چالاكم
كه زير بار غم و درد بردبارانند
برهنه پا به مغيلان چو «عبرت» از سر شوق
به سوي كعبه مقصود رهسپارانند
" عبرت نائيني"
جلسه روز ِ جمعه در اصفهان به خوبی سپری شد...
مهمان ِ سفارت ِ چین بودیم ، معاون وزیر گردشگری چین هم با هیات همراه امده بود...
اعضای سفارت به خوبی فارسی صحبت میکردند در ابتدا فامیل مرا درست نمی توانستند
تلفظ کنند ، گفتم علی صدایم کنید ، یکی شان گفت علی ، یاعلی...
دستش را جلو آورد و دست داد من هم لبخند زدم گفتم یا علی...
دیروز کاشان بودم ...
و امروز صبح با اتول بودم که تصادف کردم...
این حواس پرتی آخرش کار دستمان میدهد...
اتول را دوباره سپردیم به جراح پلاستیک...
دیروز کاشان که بودم یکی میگفت چندی قبل در یکی از روستاهای اطراف کاشان
پیرمردی را دیده چاقویی به دست و داشته عفونت ان دستش را که خیلی زیاد هم بوده
با چاقو می تراشیده و می گفته خدایا شکرت...
یاحق...
