پنجشنبه سی ام آبان 1387
... گنج ...
تا بود سيمرغ ما را پادشاه
مدتي شد تا درين ره آمديم
از هزاران، سي به درگه آمديم
چون نگه كردند آن سي مرغ زود
بيشك اين سي مرغ آن سيمرغ بود
"عطار"
خودمان «گنجي» هستيم كه ميجوييم
"لوييز هي"
دانشگاه علوم پزشکی رشت بودیم...
هوای رشت هم آفتابی بود...
انجمن وسواس امروز یک اردوی دو روزه را در لواسان شروع کرده...
دیشب گفتند بیا در اردو گفتم نمی توانم...
فردا اصفهان هستم باید در یک جلسه بسیار رسمی شرکت کنم...
از آن جلسه های قاشق چنگالی...
محض اطلاع دوستانی که سراغ دختر ِ بابا را گرفتند باید عرض کنم...
دختر بابا دوره شان تمام شده و از ما جدا شده اند...
نشانه هایی به صورت همسفران ِ نابلد در راه دیده شدند...
یاحق...
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
...
من نميگويم زيان كن يا به فكر سود باش
اي ز فرصت بيخبر در هر چه هستي زود باش
"بيدل دهلوي"
بسياري از مردم تمام عمر خود را در جزيرهاي خيالي به نام
«يك روز دست به كار خواهم شد» ميگذرانند...
"دنيس ويتلي"
تازه رسیدم از تهران...
تهران که بودم زنگ زدند و گفتند فردا باید بروی رشت...
یک خبر دیگر هم به من داده شده امروز...
انجمن وسواس ایران اجازه داده یک جلسه در بین اعضا باشم...
بعد از ماموریت رشت به تهران خواهم رفت...
يك پيام هم داشتم امروز از كائنات...
به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطر دارد ...
ياحق...
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
... امروز ...
كه «امروز» خوش است
"حافظ"
«امروز» اولين روز بقيه زندگي شماست
"رابرت گريسولد"
ماموریت بودم...
فردا هم تهرانم...
دیشب در مجلسی بودم که با عزیزی آشنا شدم...
یکی از اعضای انجمن وسواس درمانی...
خیلی چیزها یاد گرفتم...
تبادل انرژی کردیم...
راههای مختلف را مقایسه کردیم...
و در آخر فهمیدم که خیلی عقبم...
یاحق...
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
... درون ِ تو ...
درون توست اگر خلوتي است و انجمني است
برون ز خويش كجا ميروي جهان خالي است
"بيدل دهلوي"
اما از كجا بايد آغاز كرد دنيا كه چنين گسترده است
از سرزميني آغاز خواهم كرد كه بهتر از همه ميشناسم
اما سرزمين من نيز بسيار پهناور است
بهتر است از شهرم شروع كنم
اما شهرم نيز وسيع است بهتر است از خيابانم آغاز كنم.
نه: از خانهام.
نه: از خانوادهام
نه از «خودم» آغاز خواهم كرد
"الي ويزل"
یاحق...
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
...
اهل ليلي نيز مجنون را دمي
در قبيله ره ندادندي همي
داشت چوپاني در آن صحرا نشست
پوستي بستد ازو مجنون مست
سرنگون شد پوست اندر سر فكند
خويشتن را كرد همچون گوسفند
آن شبان را گفت بهر كردگار
در ميان گوسفندانم گذار
سوي ليلي ران رمه، من در ميان
تا بيابم بوي ليلي يك زمان
تا نهان از دوست زير پوست من
بهره گيرم ساعتي از دوست من
گر تو را يك دم چنين درديستي
در بن هر موي تو مرديستي
اي دريغا درد مردانت نبود
روزي مردان ميدانت نبود
عاقبت مجنون چو زير پوست شد
در رمه پنهان به كوي دوست شد
خوش خوشي برخاست اول جوش ازو
پس به آخر گشت زايل هوش ازو
چون درآمد عشق و آب از سر گذشت
برگفتنش آن شبان بردش به دشت
آب زد بر روي آن مست خراب
تا دمي بنشست آن آتش زآب
بعد از آن روزي مگر مجنون مست
كرد با قومي به صحرا درنشست
يك تن از قومش به مجنون گفت باز
سر برهنه ماندهاي اي سرفراز
جامهاي كان دوستتر داري و بس
گر بگويي من بيارم اين نفس
گفت هر جامه سزاي دوست نيست
هيچ جامه بهترم از پوست نيست
پوستي خواهم از آن گوسفند
چشم بد را نيز ميسوزم سپند
اطلس واكسون مجنون پوستست
پوست خواهد هرك ليلي دوستست
بردهام در پوست بوي دوست من
كي ستانم جامهاي جز پوست من
دل خبر از پوست يافت از دوستي
چون ندارم مغز باري پوستي
عشق بايد كز خرد بستاندت
پس صفات تو بدل گرداندت
كمترين چيزيت در محو صفات
بخشش جانست و ترك ترهات
پاي درنه گر سرافرازي چنين
زانك بازي نيست جان بازي چنين
"شيخ عطار"
تهران بودم...
یاحق...
دوشنبه بیستم آبان 1387
... پیغام ...
موسي عليهالسلام، چون به مناجات رفتي،
هر كسي از بني اسرائيل پيغامي به زفان او به حضرت فرستادندي.
يك روز ميرفت. جواني سراسيمه پيش او افتاد، گفت: يا موسي كجا ميروي؟
گفت: به حضرت، به مناجات، گفت: يك پيغام من بدو رسان.
گفت: بگو تا چه ميگويي؟ گفت او را بگوي: اگر تو خداوند مني، من بنده تو نيم!
و اگر تو روزي دهنده مني، من روزي خواره تو نيم!
و اگر تو خالق مني، من مخلوق تو نيم!
و اگر تو مرا ميخواهي، من تو را مينخواهم!
و اگر تو دوست مني، من دوست تو نيم!
كليم گفت: بار خدايا ميشنوي و ميداني (كه) چه ميگويد.
بازو جفا كرد و تندي نمود و روي از او بتافت و در راه خود بشتافت و به حضرت رسيد.
چون از مناجات فارغ شد، قصه هر كسي به حضرت برداشت
و حاجت هر كسي از حق بخواست، و مَلك تعالي جواب ميداد.
چون كليم قصد كرد (كه) از حضرت باز گردد، خطاب آمد (كه):
يا موسي! آن جوان سراسيمه (كه) بدو جفا كردي، به من چه پيغام داده بود؟
ـ و او خود داناتر ـ
گفت: بار خدايا! تو ديدي و شنيدي.
نه از آن سخن گفت (كه) چون مني را زهره آن باشد (كه) درين حضرت باز گفتن تواند.
خطاب آمد : يا كليم
(... و بر رسول جز آن كه به آشكار ابلاغ رسالت كند تكليفي نيست. «نور، آيه 54 ـ عنكبوت، آيه 18»)
تو آن چنانك شنيدي بگو، تا من چنانك خواهم جواب دهم.
موسي آن چنانك شنيده بود باز گفت.
خطاب آمد (كه):
يا كليم او را بگو (كه) مَلك تعالي ميگويد اگر تو بنده من نهاي، من خداوند توام.
و اگر تو آفريده من نهاي، من آفريدگار توام.
و اگر تو روزي خواره من نهاي، من روزيدهنده توام.
و اگر تو خواهنده من نهاي، من خواستار توام.
و اگر تو حق من نگاه نداري از لئيمي(كه) هستي، من تو را به تو نگذارم از كريمي (كه) هستم.
كليم چون از مقام مكالمه باز گرديد، آن جوانش پيش باز آمد. پرسيد(كه) پيغام من گزاردي؟
گفت گزاردم.
گفت چه جواب داد؟
«فقص عليه قصص» آن جوان در موسي بخنديد و گفت:
يا كليم! كرم او تا بدين حدست (كه) من دليري كنم و او بردباري كند.
و من از او بيزاري كنم، او با من نيكوكاري كند،
گفت: «اشهد ان لا اله الا الله» كلمه شهادت بگفت و آهي بكرد و جان بداد.
كليم متحير بماند، گفت:
بار خدايا اين بنده با تو چه كرد و تو بازو چه كردي. او با تو چه كار كرد و تو بازو چه كردي؟
خطاب آمد:
يا كليم! تو سر كار خويش گير، (كه) تعبيه صنع ما نداني.
"زيد طوسي"
امروز صبح داشتم توی بزرگراه رانندگی میکردم طبق معمول هم با سرعتی نسبتا زیاد...
همینطور که در افکار خودم غوطه ور بودم به ناگاه موتور سواری را دیدم
که در بزرگراه با سرعتی بیشتر از من در حرکت بود ...
ذهنم معطوف شد به موتور سوار ...
به ناگاه هر دو دستش را از فرمان موتورسیکلت جدا کرد و رو به آسمان برد...
بالای ِ بالا ، برای لحظه ای سرش را هم برد بالا و گویی نجوایی کرد با کسی...
من پشت سرش بودم همینطور که می راندم دیدم دوباره این حرکت را تکرار کرد...
زمانی که تصمیم گرفتم جلو بزنم از او و ببینمش به ناگاه از زیرگذری خارج شد از بزرگراه...
من ماندم و ...
یاحق...
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
...
عاشقان پا به سر عشق نه اكنون زدهاند
در ازل كوس جنون بر سر گردون زدهاند
نقطه عشق ز فهم حكما بيرون است
لاجرم پاي از آن دايره بيرون زدهاند
تا كه بر مقصدشان راهزنان ره نبرند
رهروان نعل در اين مرحله وارون زدهاند
شمهاي بود ز حال دل ديوانه ما
آن مثلها كه ز شيدايي مجنون زدهاند
بنده پير مغانم كه گدايان درش
پاي همت به سر مخزن قارون زدهاند
هر كسي هست خبردار ز گمراهي دل
ليك آگه نه كه راه دل او چون زدهاند
كشور آباد ز داد است و ز بيداد خراب
رقم اين نكته به ديهيم فريدون زدهاند
نوبهار است و گل و لاله پي عشوهگري
بارگه در چمن و خيمه به هامون زدهاند
اي خوش آنان كه در اين فصل به صحرا و چمن
از كف لاله رخان باده گلگون زدهاند
اهل دل عمر نبردند بسر بي مي لعل
وجه مي تا شده ممكن كم و افزون زدهاند
ساقي و مطرب و «عبرت» شده همدست به هم
دوش بر لشكر اندوه شبيخون زدهاند
"عبرت نائيني"
یاحق...
شنبه هجدهم آبان 1387
... احوال ِ عالم ...
بدان كه احوال عالم بر يك حال نميماند، هميشه در گردش است،
هر زماني صورتي ميگيرد، و هر زماني نقشي پيدا ميآيد.
صورت اول هنوز تمام نشده و استقامت نيافته كه صورت ديگر آيد و آن صورت اول را محو ميگرداند.
اي درويش! بعينه به موج دريا ميماند، يا خود موج درياست.
و عاقل هرگز بر موج دريا عمارت نسازد و نيت اقامت نكند.
و به يقين بدان كه مسافرانيم و احوال عالم هم مسافر است.
اگر دولت است ميگذرد، و اگر محنت است، ميگذرد.
پس اگر دولتداري، اعتماد بر دولت مكن، كه معلوم نيست كه ساعت ديگر چون باشد؛
و اگر محنتداري، دلتنگ مشو، كه معلوم نيست كه ساعت ديگر چون باشد.
و دربند آن باش كه راحت ميرساني و آزار نرساني…
"عزيزالدين نسفي"
صبج ایلیا زنگ زد گفت دارم میرم بهشت زهرا ...
گفتمش من هم می آیم...
مادر ِ دوستش در صانحه ی تصادف فوت کرده بود...
خانواده با زانتیا به طرف کرج حرکت میکردند مادر روی صندلی عقب می خوابد
پدر پشت فرمان است و دوست ِ ایلیا ، به همراه ِ خواهر کوچکش در صندلی جلو نشسته اند...
از جاده رباط کریم میرفتند که پرایدی انحراف به چپ میکند و شاخ به شاخ می شوند...
سرنشینان پراید که دو نفر بودند در دم جان می سپارند...
کیسه های هوای زانتیا باز میشوند و سرنشیان جلو هیچ آسیبی نمی بینند ...
فقط مادر است که در صندلی عقب جان میدهد...
دست ِ تقدیر بازیهای عجیبی دارد...
کنار غسالخانه دختر کوچک در بغل ِ برادر ناآرامی میکرد...
و من بی خیال از همه عالم به دنبال گمشده ای می گشتم...
یافتمش ...
سنگینی نگاهی را بر خود حس کردم...
نگاهش کردم ...
ابتدا با لبخندی قشنگ مواجه شدم ...
صورتش را دیدم با چشمان ِ روشنش ...
هم سن ِ امیر حسین بود...
آن پسر بچه ای که میخندید به من ...
گویی که می شناسدم...
گفتمش چطوری...
میخواست رها کند خودش را از آغوش ِ امن ِ پدرِِش و به سویم بیاید...
پیامم را گرفتم...
به ایلیا گفتم من میخواهم بروم اگر می آیید تا چند دقیقه دیگر منتظرتان هستم...
الان آشفته بودم از چرخش ِ چرخ ِ گردون...
شیخ عزیزالدین به یادم آورد...
یاحق...
جمعه هفدهم آبان 1387
... حكايت بزرجمهر و انوشيروان ...
چنان خواندم كه چون بزرجمهر حكيم از دين گبركان دست بداشت ـ كه دين با خلل بوده است ـ
و دين عيساي پيغمبر صلوات الله عليه گرفت،
برادران را وصيت كرد كه «در كتب خواندم كه آخرالزمان پيغامبري خواهد آمد
نام او محمد مصطفي صلي الله عليه وسلم، اگر روزگار يابم نخست كسي من باشم كه بدو گروم، و اگر نيابم اميدوارم كه حشر ما را با امت او كنند.
شما فرزندان خود را همچنين وصيت كنيد تا بهشت يابيد.»
اين خبر به كسري نوشيروان بردند. كسري به عامل خود نامه نبشت كه در ساعت،
چون اين نامه بخواني بزرجمهر را با بند گران و غل به درگاه فرست.
عامل به فرمان، او را بفرستاد. و خبر در پارس افتاد كه بازداشته را فردا بخواهند برد.
حكماء و علماء نزديك وي ميآمدند و ميگفتند كه ما را از غم خويش بهره دادي
و هيچ چيز دريغ نداشتي تا دانا شديم؛ ستاره روشن ما بودي كه ما را راه راست نمودي؛
و آب خوش ما بودي كه سيراب از تو شديم؛ و مرغزار پر ميوه ما بودي كه گونه گونه از تو يافتيم.
پادشاه بر تو خشم گرفت و تو را ميبرند و تو نيز از آن حكيمان نيستي
كه از راه راست بازگردي، ما را يادگاري ده از علم خويش.
گفت وصيت كنم شما را كه خداي را عزوجل به يگانگي شناسيد و وي را اطاعت داريد
و بدانيد كه كردار زشت و نيكوي شما ميبيند و آن چه در دل داريد ميداند
و زندگاني شما به فرمان اوست و چون كرانه شويد،
بازگشت شما به دوست و حشر و قيامت خواهد بود و سؤال و جواب و ثواب و عقاب.
و نيكويي گوييد و نيكوكاري كنيد كه خداي عزوجل كه شما را آفريد براي نيكي آفريد
و زينهار تا بدي نكنيد و از بدان دور باشيد كه بدكننده را زندگي كوتاه باشد.
و پارسا باشيد و چشم و گوش و دست و فرج از حرام و مال مردمان دور داريد.
و بدانيد كه مرگ خانه زندگاني است، اگر چه بسيار زييد آنجا ميبايد رفت.
و لباس شرم ميپوشيد كه لباس احرام است. و راست گفتن پيشه گيريد
كه روي را روشن دارد و مردمان، راستگويان را دوست دارند و راستگوي هلاك نشود.
و از دروغ گفتن دور باشيد كه دروغزن ارچه گواهي راست دهد نپذيرند.
و حسد كاهش تن است و حاسد را هرگز آسايش نباشد كه با تقدير
عَزاسْمُه دائم به جنگ باشد، و اجل ناآمده، مردم را حسد بكشد. و حريص را راحت نيست
زيرا كه او چيزي ميطلبد كه شايد وي را ننهادهاند...
هر كه خواهد كه زنش پارسا ماند، گرد زنان ديگران نگردد، و مردمان را عيب مكنيد،
كه هيچ كس بيعيب نيست؛ هر كه از عيب خود نابينا باشد نادانتر مردمان باشد.
و خوي نيك، بزرگتر عطاهاي خداي است عزوجل، و از خوي بد دور باشيد
كه آن بند گران است بر دل و بر پاي. هميشه بدخو در رنج بزرگ باشد و مردمان از وي به رنج.
و نيكو خوي را، هم اين جهان بود و هم آن جهان، و در هر دو جهان ستوده است،
و هر كه از شما به زاد بزرگتر باشد، وي را بزرگتر داريد و حرمت او نگاه داريد و از او گردن مكشيد.
و همه بر اميد اعتماد مكنيد، چنان كه دست از كار كردن بكشيد،
و كساني كه شهرها و ديهها و بناها و كاريزها ساختند و غم اين جهان بخورند،
آن همه بگذاشتند و برفتند و آن چيزها مدروس شد.
اين كه گفتم بسنده باشد و چنين دانم كه ديدار ما به قيامت افتاد.
چون بزرجمهر را به ميدان كسري رسانيدند، فرمود كه همچنان با بند و غل پيش ما آريد.
چون پيش آوردند، كسري گفت:
«اي بزرجمهر! چه ماند از كرامات و مراتب كه آن را نه از حسن رأي ما بيافتي
و به درجه وزارت رسيدي و تدبير ملك ما بر تو بود. از دين پدران خويش چرا دست بداشتي؟
و حكيم روزگاري؛ به مردمان چرا نمودي كه پادشاه و لشكر و رعيت بر راه راست نيست؟
غرض تو آن بود تا ملك بر من بشوراني و خاص و عام را بر من بيرون آري؛
تو را به كشتني كشم كه هيچ گناهكار را نكشتهاند كه تو را گناهي است بزرگ،
الا توبه كني و به دين اجداد و آباي خويش بازآيي تا عفو يابي؛
كه دريغ باشد چون تو حكيمي كشتن، و ديگري چون تو نيست.»
گفت:
«زندگاني ملك دراز باد. مرا مردمان، حكيم و دانا و خردمند روزگار ميگويند؛
پس چون من از تاريكي به روشنايي آمدم، به تاريكي باز نروم كه نادان بيخرد باشم!»
كسري گفت:
«بفرمايم تا گردنت بزنند.»
بزرجمهر گفت:
«داوري كه پيش او خواهم رفت عادل است و گواه نخواهد و مكافات كند و رحمت خويش از تو دور كند.»
كسري چنان در خشم شد كه به هيچ وقت نشده بود.
گفت او را باز داريد تا بفرماييم كه چه بايد كرد. او را بازداشتند. و چون خشم كسري بنشست،
گفت دريغ باشد تباه كردن اين. فرمود تا وي را در خانهاي كردند سخت تاريك،
چون گوري و به آهن گران او را ببستند و صوفي سخت در وي پوشيدند
و هر روز دو قرص جو و يك كفه نمك و سبويي آب، او را وظيفه كردند
و مشرفان گماشت كه انفاس وي ميشمردند و بدو ميرساندند.
دو سال بر اين جمله بماند. روزي سخن وي نشنودند. پيش كسري بگفتند.
كسري تنگدل شد و بفرمود زندان بزرجمهر بگشادند و خواص و قوم او را
نزديك وي آوردند تا با وي سخن گويند، مگر او جواب دهد.
وي را به روشنايي آوردند؛ يافتندش به تن قوي و گونه بر جاي.
گفتند اي حكيم! تو را پشمينه ستبر و بند گران و جايي تنگ و تاريك ميبينيم،
چگونه است كه گونه بر جاي است و تن قويتر است؟ سبب چيست؟
بزرجمهر گفت كه براي خود گوارشي ساختهام از شش چيز:
هر روز از آن لختي بخورم تا بدين بماندهام.
گفتند اي حكيم اگر بيني، آن معجون، ما را بياموز تا اگر كسي از ما را و ياران ما كاري افتد
و چنين حال پيش آيد آن را پيش داشته آيد. گفت نخست ثقه درست كردم
كه هر چه ايزد عزذكره تقدير كرده است باشد.
ديگر به قضا او رضا دادم،
سوم پيراهن صبر پوشيدهام كه محنت را هيچ چيزي چون صبر نيست.
چهارم اگر صبر نكنم، باري سودا و ناشكيبايي را به خود راه ندهم.
پنجم آن كه انديشم كه مخلوقي را چون من، كار بتر از اين است شكر كنم.
ششم آن كه از خداوند سبحانه و تعالي نوميد نيستم كه ساعت تا ساعت فرج دهد.
آن چه رفت و گفت با كسري رسانيدند.
با خويشتن گفت چنين حكيمي را چون توان كشت؟
آخر بفرمود تا او را كشتند و مثله كردند! و وي به بهشت رفت و كسري به دوزخ…
"ابوالفضل بيهقي"
فردا تهرانم...
یاحق...
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
...
قصه را كه ميداني !
قصه مرغان و كوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را ؟
قصه نيست ؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام نوشتهاند .
هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم .
اما چه كنم با هدهد ، هدهدي كه از عهد سليمان تا امروز هر بامداد صدايم ميزند ؛
و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهاي ميآورد ،
بهانههاي كوچك بيمقدار .
تنم نازك است و بالهايم نحيف .
من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ ميترسم .
من از گم شدن ، من از تشنگي ، من از تاريك و دور واهمه دارم .
گفتي قرار است بالهايمان را توي حوض داغ خورشيد بشوييم ؟
گفتي كه اين تازه اول قصه است ؟
گفتي كه بعد نوبت معرفت است و توحيد ؟
گفتي كه حيرت ، بار درخت توحيد است ؟
گفتي بي نيازي ... ؟
گفتي كه فقر ... ؟
گفتي كه آخرش محو است و عدم ... ؟
آي هدهد ! آي هدهد ! بايست ؛ نه ، من طاقتش را ندارم ...
بهار كه بيايد ، ديگر رفتهام . بهار ، بهانه رفتن است .
حق با هدهد است كه ميگفت :
رفتن زيباتر است ، ماندن شكوهي ندارد ؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب .
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم ، توي خاك و خاطره ، توي گذشته و گل .
گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم .
بالهاي بسته اما طعم اوج را كي خواهد چشيد ؟
ميروم ، بايد رفت ؛ در خون تپيده و پرپر .
سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد .
هدهد بود كه اين را به من گفت .
راستي ، اگر ديگر نيامدم ، يعني كه آتش گرفتهام ؛ يعني كه شعلهورم !
يعني سوختم ؛ يعني خاكسترم را هم باد برده است .
ميروم اما هر جا كه رسيدم ، پري به يادگار برايت خواهم گذاشت .
ميدانم ، اين كمترين شرط جوانمردي است .
بدرود ، رفيق روزهاي بيقراريام !
قرارمان اما در حوالي قاف ، پشت آشيانه سيمرغ ،
آنجا كه جز بال و پر سوخته ، نشاني ندارد ...
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
با دل رفته خود ، حمد و ثــنایی بکنیم...
یاحق...
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
...
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد .
در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند .
زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری .
روز وشب به خدا بی احترامی می کنی .
چرا دست از این کار نمی کشی ؟
چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی … ؟!
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد
و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.
اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد …
بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .
اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست …
راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد :
از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد ,
هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .
مدتی گذشت …
راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟
هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای ,
آن هم بعد از هشدار من .
دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !
زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است .
به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد :
پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟
خداوند دعایش را پذیرفت .
همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت .
فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد …
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت .
اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !
در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد :
خدایا , این عدالت توست ؟
من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم
و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد :
” تصمیمات خداوند همواره عادلانه است .
تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران .
هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد .
روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم .
اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!!
تهران بودم...
تازه رسیدم...
عجب بارانی...
دیروز ظهر بعد از نهار رفتم پارک نیاوران در باران قدم زدم ،
چنان خیس شدم که همچون موش آب کشیده شدم ...
در یک نمایشگاه تخصصی شرکت کرده بودیم ...
دختر ِ بابا در قرعه کشی سفر عمره نفر اول شد...
دیروز ماشینی را دیدم که سرویس مدرسه بود و دخترکان ِ دبستانی را می برد...
چنان دست می زدند و می رقصیدند که گویی در این دنیا نیستند برای لحظاتی
در فضایشان قرار گرفتم خیلی شارژ شدم ...
امروز در جایی اشعه های خورشید از لا به لای ابرها چشمها را نوازش میداد و
من نشانه ای بس بزرگ دیدم...
امشب در کنار بزرگراه دخترکی چادری را دیدم منتظر ماشین بود...
چند اتول هم در صف ایستاده بودند به کنارش رفتم و سوارش کردم
داشتم سیم کارت موبایلم را عوض میکردم...
وقتی عقب نشست و سلام کرد
همینطور که حواسم به گوشی ام بود جوابش را دادم و حرکت کردم...
در میانه راه گفت که نیازمند است و مادرش مریض است و ...
گفتم اگر کار بخواهی میتوانم کمکت کنم ...
وقتی میخواست پیاده شود گفتمش معرفی نامه بدهم یا نه ...
گفت بده...
وقتی برگه ای را امضا کردم و شماره ی شرکت مورد نظر را دادم ...
برگشتم تا بدهم به دستش دیدم خیلی کم سن و سال است...
داستان امشب تقدیم میشود به دخترک ِ چادری ...
یاحق...
شنبه یازدهم آبان 1387
... خط پایان ...
در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد.
در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.
دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است
و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك.
اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود.
كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند،
نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند.
دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود.
هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت و توان داشته باشد.
دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.
استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند.
رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود.
دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند
و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد.
استاديوم سراپا تشويق شد.
فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي
از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم
جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند.
اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد.
نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال
دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند.
در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند،
از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند.
به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است.
داوران و مسئولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان
را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما....
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند
گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده.
همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند.
دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند.
از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است
دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده،
لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت
و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود.
نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد
ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد.
چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند
ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد.
داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند.
جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند.
جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد.
خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند
و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود!
جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار،
همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري
با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟
خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.
بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود،
با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم
شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند
و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.
40يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود
و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد
و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند.
شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند
وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت.
نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد.
خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است
انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود.
مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.
آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد.
جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود.
او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است.
به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران
به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند.
او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند،
اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد
تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت.
فرداي مسابقه مشخص شد كه جان از همان شروع مسابقه
به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است.
او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود،
چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟
ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!"
و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:
" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم،
مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم."
داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد.
حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟
بقیه اینگونه سوالات را درباره این داستان به ذهن خودتان میسپاريم...
این پست تقدیم میشود به دختر ِ بابا...
نوسفر جدید با نشانه هایی که هر روز به ارمغان می آورد
خستگی و درد مریضی چند روز پیش را از تنمان بیرون میکند...
در ابتدای راه نشانه ای از کربلا رسید به دستش و فردا باید در یک قرعه کشی شرکت کند
شش نفر شرکت کننده و پنج سهمیه حج عمره...
البته او و من نیک میدانیم که برنده شدن مهم نیست ...
مهم شرکت کردن است و اینکه کائنات انتخابش کردند...
یاحق...
جمعه دهم آبان 1387
... بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من ...
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
اگر درها برویت بسته شددل برمکن باز آ
در این خانه دق الباب کن واکردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن انچه می خواهی مهیا کردنش بامن
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نامه توبه را بنویس امضا کردنش بامن
ديروز رفتم تهران ...
تازه رسيدم...
ماموريتي ناگهاني و جالب...
همراه شدن با دو نوجوان يازده و سيزده ساله و يك جوان بيست ودوساله...
اولي موذن بود و ان دو براي امتحان مفاهيم قرآن...
مسابقات سراسري قران بود در تهران...
نشانه هاي زيادي ديدم و عشقبازي كردم در دنياي پاك و بي الايششان...
بعد از ان نشانه هايي ديدم بسيار جالب انگيز...
ظهر بعد از نماز قراني با خط عثمان طه يافتم و در گوشه اي نيت كردم براي
اين نوسفر بدقلق كه حالا ديگر بد قلق نيست
ايه بيست و چهار سوره عنكبوت امد برايش...
عشقبازيمان تكميل شد با اين استخاره...
ياحق...
پنجشنبه نهم آبان 1387
... محبوب ِ مجنون ...
در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر، اما محبوب مجنون نبودند.
مجنون را می گفتند که از لیلی خوبترانند؛ بر تو بیاریم.
او می گفت که آخر من لیلی را به صورت دوست ندارم، و لیلی صورت نیست.
او به دست من همچون جامی است.
من از آن جام شراب می نوشم.
پس من عاشق شرابم که از ان می نوشم، و شما را نظر بر قدح است،
از شراب آگاه نیستید.
"فیه مافیه"
شنبه تهرانم...
امید که راه باز باشد برای هدایت...
با کارهایی که انجام دادی دوست ِ من خودت را به عقب بردی ، خیلی زیاد...
قرار بود صبر را پیشه خود کنی و آرام باشی ...
مرا دچار تردید کردی ، استادان هم دلگیرند...
هیچ دفاعیه ای هم مورد قبول نیست...
چون در آیین بخشش شرکت کرده بودی ولی نتوانستی تا آخرش بروی...
این سخنان برای تویی ست که می آیی و میروی...
در این شبها بسیار خرسندم از این نوسفر جدید کسی که با ابتدای ترین مفاهیم
بیگانه بود و به قول حضرت حافظ یک شبه ره یکساله رفت...
یاحق...
سه شنبه هفتم آبان 1387
...
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بی گنهند
تهران بودم ...
تازه رسیدم...
نشانه های خوبی دیدم و در کنارش خبرهای بدی شنیدم...
دوستی قرار است در اینجا پیامش را بگیرد...
با اینکه حق میدهم به تو ولی کارهایت همه چیز را خراب کرد دوباره مرتکب اشتباه شدی...
این نوسفر جدید که خیلی عصبی و به هم ریخته بود پیشرفت خوبی داشته ...
نشانه های جالبی هم دیده...
یاحق...
شنبه چهارم آبان 1387
... شیوه خدا ...
آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که
رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند
و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند،
نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث
ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود.
هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند،
خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب،
آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید،
ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی
از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.
وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم
"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم.
او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود.
طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد.
من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود
و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد.
هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت.
من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده
به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم.
لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت
و این کار یک ساعت طول کشید.
با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید.
بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم.
خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد
و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم.
دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود،
خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد.
آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.
هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم،
تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند،
اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود.
هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند،
با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛
چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت.
دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود.
بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم
که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد.
حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد.
روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد.
بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند.
وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد،
خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند.
هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت،
او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند
و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و
منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.
حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته
و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده،
کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد،
وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد،
من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت:
من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد.
من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم.
هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سيراب کند،
زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای
زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم.
وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند،
ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم،
گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.
بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند
و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم،
حتّی سعی هم نمی کنم.
تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد.
درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !
این شيوه ي خداوند است!
آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد
برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شيوه ي خداوند است!
او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید.
آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شيوه ي خداوند است!
آیا تا به حال اتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید
سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شيوه ي خداوند است!
آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید
دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شيوه ي خداوند است!
او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟
نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است كه در قلبتان حضور دارد!
به خداوند نگویید که چقدر طوفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است...
به طوفان بگویید که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است.
دوستی دیشب در نت بود ، کنفرانسی گذاشت که در آن می بایست با شخص
سومی حرف میزدم ، در ابتدا خیلی بد قلق بود و عصبی ولی در انتها کمی آرام تر بود...
بار منفی زیادی دارد امید که در این اوضاع بتوان کاری کرد...
این حکایت گرچه طولانی ست ولی توصیه میشود به آنهایی که میدانند
بخوانندش دقیق و شمرده ، چند بار...
یاحق...
جمعه سوم آبان 1387
... او چنین می خواهد ...
نقل است که مالک دینار گفت:
به دیدن رابعه رفتم و او را دیدم با کوزه ای شکسته که از آن آب می خورد
و وضو می گرفت و حصیری کهنه داشت و خشتی که گاهی سر بر آن می نهاد .
و گفت:دلم به حالش سوخت .
گفتم:دوستان توانگری دارم اگر می خواهی از آنان برایت چیزی بگیرم.
گفت: ای مالک اشتباه بزرگی کردی .
مگر روزی دهندهء من و ایشان یکی نیست؟
گفتم:هست.
گفت:روزی دهنده درویشان را فراموش کرده به سبب درویشی و توانگران را یاد می کند
به سبب توانگری؟
گفتم :نه
پس گفت: چون حالم رامی داند چرا به یادش بیاورم؟
او چنین می خواهد مانیز چنین خواهیم که او خواهد...
ماموریتمان در کل بد نبود خستگی زیادی داشت ولی خوب بود...
تهران بودم ...
یکی به من گفت: تا به حال دل ِ یک مورچه را دیدی؟
و من در این چند روز خیلی در گیر شدم با این سوال...
جواب آزمایشم را وقتی در سفر بودم گرفتند و به دکتر نشان دادند ...
هپاتیت A ...
آزمایشی دیگر برایم نوشته اند که باید در اسرع وقت انجام دهم ...
گفته اند به خاطر غذا و خوراکی ست ...
ما هم که علی پولو شدیم و در شهرهای مختلف سیستم گوارشی خود را فول میکنیم...
خوش باشید و بر قرار ...
یاحق...

