تبليغاتX
نارایانا

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

... دوست ٍ ما ...

 

نقل است که جوانی فاسد در همسایگی مالک دينار  زندگي مي كرد
و مالک پیوسته از او می رنجید و صبر می کرد تا ديگران در شكايت پيش قدم شوند ،
تا روزی جمعی مردم از دست او به شکایت پیش مالک رفتند .
مالک برخاست و پیش او رفت و جوان سخت جبار بود.
مالک را گفت من از نزدیکان سلطانم ، هیچ کس توان مقابله با من را ندارد.
مالک گفت: ما با سلطان بگوییم.
جوان گفت : سلطان مرا ناراحت نخواهد کرد و به تمام کارها و گفتار من رضایت دارد.
مالک گفت: اگر با سلطان نتوان گفت، با خدا می توان گفت!
جوان گفت: خداوند از آن کریم تر است که مرا عذاب کند.
مالک گفت: درماندم و از پیش او برفتم.
روزی چند برآمد ، فساد او از حد بگذشت و دیگر بار مردمان به شکایت برخاستند
و پیش من آمدند ، عزم کردم که او را ادب کنم،
در راه آوازی شنیدم که دست از دوست ما باز دار.
تعجب کردم و پیش جوان رفتم، گفت: باز هم که آمدی؟!
گفتم : این بار آمده ام تا به تو بگویم چنین چیزی شنیده ام.
جوان چون این را شنید گفت:
حال که چنین شده هر چه که دارم در راه او می دهم و هر چه که رضای دوست است
آن را طلب خواهم کرد و می دانم که رضای دوست در اطاعت کردن از اوست.
توبه کردم که دیگر در مقابل او عصیان نکنم.
پس هر آنچه که ثروت داشت از اموال و املاک بخشید و دیگر کسی او را ندید.

مالک گفت:
بعد از مدتی او را در مکه دیدم که همچون مویی نازک شده و گویی جانش به لبش رسیده.
می گفت که:
او گفته است که دوست ماست.
رفتم نزد دوست! این را گفت و جان از تن او خارج شد...

 

امید که از دوستان باشیم...
فردا میروم...
جواب آزمایش را گرفتم ولی فردا نیستم که به دکتر نشان دهم البته کمی هم ناخوشم...
امروز نشانه های خوبی دیدم...
بسیار دل انگیز بودند این نشانه ها...
برقرار باشید...


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 20:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم مهر 1387

... به دست غم گرفتارم بيا اي يار دستم گير ...

 

به دست غم گرفتارم بيا اي يار دستم گير  
به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار دستم گير
يكي دل داشتم پر خون شد آن هم از كفم بيرون 
چو كار از دست شد بيرون، بيا اي يار دستم گير
ز وصلت تا جدا ماندم هميشه در عنا ماندم 
از آن دم كز تو وا ماندم شدم بيمار دستم گير
كنون در حال من بنگر كه عاجز گشتم و مضطر 
مرا مگذار و خود مگذر، درين تيمار دستم گير
به جان آمد دلم اي جان ز دست هجر بي‌پايان  
ندارم طاقت هجران، به جان زنهار دستم گير
هميشه گرد كوي تو همي گردم به بوي تو   
نديدم رنگ و روي تو، از آنم زار دستم گير
چو كردي حلقه در گوشم مكن آزاد و مفروشم
مكن جانا فراموشم، ز من ياد آر دستم گير
شنيدي آه و فريادم ندادي از كرم دادم 
كنون كز پا درافتادم، مرا بردار دستم گير
نيابم در جهان ياري نبينم غير غمخواري  
ندارم هيچ دلداري تويي دلدار دستم گير
عراقي چون نه اي خرم، گرفتاري به دست غم
 فغان كن بر درش هر دم كه اي غمخوار دستم گير
 
"عراقي"


چند کارشناس از بلاروس آمده اند و مهمانمان هستند ...
امروز را به گشت و گذار و تفریح گذراندیم ...
ظهر در رستوران یکی شان گفت ما دوغ می خواهیم...
دوغ سفارش دادیم برایشان...
وقتی که دوغ آوردند یکی شان به من گفت دوغ گفتم yes...
اولش مزه مزه کردند ولی بعد چند پارج دوغ سفارش دادیم ...
بد نبود امروز ...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

... گر چه رويت نديده‌‌ايم اي دوست ...

گر چه رويت نديده‌‌ايم اي دوست   
وصف حسنت شنيده‌ايم اي دوست
گفته بودي كه ما از آن توييم  
 اثري زان نديده‌ايم اي دوست
سالها بر اميد صافي وصل  
درد هجران چشيده‌ايم اي دوست
آخري كرده‌ايم كار جهان   
كاوّل از سر بريده‌ايم اي دوست
ما چو مرغان به بال همت و جهد  
در هوايت پريده‌ايم اي دوست
در جهان برگزيده همه‌ايم  
تا تو را برگزيده‌ايم اي دوست
هر كسي در بلا گرفتار است   
ما به نعمت رسيده‌ايم اي دوست
به زرت چون عماد نفروشيم   
كه به جانت خريده‌ايم اي دوست
 
"عماد فقيه كرماني "


فردا کرج هستم...
حالمان بد نیست بعبارتی بهترییم...
دوستی که برایمان بسیار عزیز است یادمان انداخت که در دیرگاهی نه چندان دور
در مورد ایه قران از ما سوال کرده بودند پستی نوشته اند درباره این موضوع و خوابی
که دیده اند جای بسی خرسندی ست که دوستانی داریم که اهل ِ دل اند ...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

... جهل بعد از علم ...


 

ای درویش!
جهل پیش از علم دوزخ است و جهل بعد از علم بهشت است
از جهت آنکه جهل پیش از علم سبب حرص و طمع است،
و جهل بعد از علم سبب رضا و قناعت.

"عزیز الدین نسفی"


جواب آزمایش شنبه آماده میشود...
امروز صبح رفتم کویر...
در فرودگاه شهری کویری بودم ...
تا ساعتی قبل که بازگشتم...
سپاس از دوستان بخاطر مهری که روا داشتند ...
دوستی در مورد نبودن آیه قران در نارایانا توضیح خواسته اند...
این پست توضیح ایشان است با این شعر از خواجه:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
هر کسی ان درود عاقبت کار که کشت

یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

... راهم دهید ...

 

بایزید گفت:
بعد از ریاضات چهل ساله شبی حجاب برداشتند
زاری کردم که:
"راهم دهید"
خطاب آمد که:
"با کوزه ای که تو داری و پوستینی تو را بار نیست"

کوزه و پوستین بینداختم ندایی شنیدم که
"بایزیدبعد از چهل سال ریاضت و مجاهدت با کوزه ای شکسته و پوستینی پاره پاره
تا نینداخت بار نیافت چه رسدبه شما که چندین علایق به خود بسته اید
و طریقت را دانهء دام هوای نفس ساخته اید

کلا و حاشا که هرگز بار یابید ...

 


الهي!
بر عجز و بيچارگي خود گواهم و از لطف و عنايت تو آگاهم؛
خواست خواست توست، من چه خواهم؟

الهي!
بيزارم از آن طاعتي كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصيتم كه مرا به عذر آورد.

الهي!
چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم!

الهي!
همه مي‌ترسند كه فردا چه خواهد شد و عبدالله مي‌ترسد كه دي چه رفت.

الهي!
اگر چه گناه من افزون است، اما عفو تو از حد بيرون است.

الهي!
اگر مجرمم، مسلمانم و اگر بد كرده‌ام پشيمانم.

الهي!
اگر كاسني تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است.

الهي!
اگر چه شب فراق تاريك است، دل خوش دارم كه صبح وصال نزديك است.


عاشق چو دل از وجود خود برگيرد      
اندر دو جهان دو زلف دلبر گيرد

بالله كه عجب نباشد ار دلبر او      
او را به كمال لطف در بر گيرد

 
"خواجه عبدالله انصاري "


جواب آزمایش را گرفتیم و در حجره حکیم شدیم ...
از برایمان آزمایشاتی دیگر و سونوگرافی نوشتند از بهر کبد ...
طبیب مهربان فرمودند احتمال هیپاتیت A می باشد ...
فردا می رویم برای آزمایش و سونو ...
این تلفن همراه هم شده بلای جانمان ، گاه و بیگاه تماس داریم از بهر ماموریت  ...

برقرار باشید...

یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 20:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم مهر 1387

...

 

گفتم كه چاره غم هجران شود نشد   
در وصل يار، مشكلم آسان شود نشد
يا از تب غمم شب هجران كشد نكشت   
يا دردم از وصال تو درمان شود نشد
يا آن صنم مراد دل من دهد نداد   
يا اين صنم پرست مسلمان شود نشد
يا دل به كوي صبر و سكون ره برد نبرد   
يا لحظه‌اي خموش ز افغان شود نشد
يا مدعي ز كوي تو بيرون رود نرفت   
چون من اسير محنت هجران شود نشد
يا از كمند غير غزالم جهد نجست   
يا ز الفت رقيب پشيمان شود نشد
يا از وفا نگاه به هاتف كند نكرد   
يا سوي او ز مهر خرامان شود نشد


 
"هاتف اصفهاني "

 

الهي!
دلي ده كه در شكر تو جان بازيم و جاني ده كه كار آن جهان سازيم

الهي!
دانايي ده كه از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم.

الهي!
دستم گير كه دست آويز ندارم و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.

الهي!
نگاهدار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم.

الهي!
تو بساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند.


بگشاي دري كه در گشاينده تويي      
بنماي رهي كه ره نماينده تويي

من دست به هيچ دستگيري ندهم      
كايشان همه فاني‌اند و پاينده تويي

 

"پیرهرات"

 


هنوز عزلت نشین کنج میخانه هستیم...
بهتریم به لطف خدا و دعای دوستان...

یاحق...

 


 

نوشته شده توسط نارایانا در 11:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم مهر 1387

... حلقه آن در شدنم آرزوست ...

 

حلقه آن در شدنم آرزوست   
بر در او سرزدنم آرزوست 
چند به هر باد پريشان شوم   
خاك در او شدنم آرزوست 
خاك درش بوده سرم سالها   
باز هواي وطنم آرزوست 
تا كه به جان خدمت جانان كنم   
دامن جان بر زدنم آرزوست 
بهر تماشاي سراپاي او  
ديده سراپا شدنم آرزوست 
ديده‌ام از فرقت او شد سفيد   
بويي از آن پيرهنم آرزوست 
مرغ دلم در قفس تن بمرد  
بال پر و جان زدنم آرزوست 
بر در لب قفل خموشي زدم   
سوي خموشان شدنم آرزوست 
عشق مهل «فيض» كه با جان رود   
زندگي در كفنم آرزوست


 
"فيض كاشاني"

 

الهي!
اگر يك بار بگويي بنده من، از عرش بگذرد خنده من.

الهي!
چون به تو نگريم پادشاهيم تاج بر سر، و چون به خود نگريم خاكيم بلكه از خاك كمتر.

الهي!
كاش عبدالله خاك بودي تا نامش از دفتر جهان پاك بودي.

الهي!
همه از تو ترسند و عبدالله از خود: زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله همه بد.

الهي!
ديگران مست شرابند و من مست ساقي؛ مستي ايشان فاني است و از من باقي.


مست توام از جرعه و جام آزادم      
مرغ توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از كعبه و بتخانه تويي      
ورنه من از اين هر دو مقام آزادم

 

عشقبازی هنوز ادامه دارد از همه دوستان سپاسگزاری میکنم امیدوارم آنانی که
باید بدانند تا به حال فهمیده باشند که وقت تنگ است ...
استراحت مطلق برایمان از شکنجه هم بدتر است ...
جالبتر اینکه در همین یکی دو روز چندین سفر ناخواسته پیش آمده که کنسلش کردیم...


یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 10:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه شانزدهم مهر 1387

...

 

از قضا مجنون ز تب شد ناتوان
فصد فرمودي طبيب مهربان
آمد آن فصاد و پهلويش نشست
نشتري بگرفت و بازويش ببست
گفت مجنون با دو چشم خون چكان
بر كدامين رگ زني تيغ اي فلان
گفت اين رگ، گفت از ليلي پر است
اين رگم پر گوهر است و پر در است
تيغ بر ليلي كجا باشد روا
جان مجنون باد ليلي را فدا
گفت فصاد آن رگ ديگر زنم
جانت از رنج و عنا فارغ كنم
گفت آن هم جاي ليلاي من است
منزل ليلي را در آن باشد مقر
درهمي آنگه به آن فصاد داد
گفت اينك مزدت اي استاد راد
دارد اندر هر رگم ليلي مقام
هر بن مويم بود او را كنام
من چه گويم رگ چه و پي چيست آن
سر چه و جان چيست مجنون كيست آن
من خود اي فصاد مجنون نيستم
هر چه هستم من نيم ليلي استم
از تن من رگ چه بگشايي ز تيغ
تيغ تو بر ليلي آيد بي‌دريغ
گو تن من خسته و رنجور باد
چشم بد از روي ليلي دور باد
گو بسوز از تاب و تب اي جان من
تب مبادا بر تن جانان من
گر من و صد همچو من گردد هلاك
چون كه ليلي را بقا باشد چه باك
من اگر مردم از اين ضيق‌النفس
گو سر ليلي سلامت باش و بس
ساختم من جان خود قربان او
جان صد مجنون فداي جان او
جان چه باشد تا توان بهر تو داد
جان به قربان سگ كوي تو باد


گفته بودم چند روزی ست در طوفانی از تب و درد به سر می برم ...
پزشکان علتش را نیافتند هنوز ٬ دیشب هم شبی بود برای خودش تا صبح البته
الان هم داریم عشقبازی می کنیم طبیب حاذق از سفر منعمان کردند و یک سری
آزمایش جدید و رادیولوژی و ...
بیمارستان بودیم...
قرار شد بعد از ظهر عکس قلب را نشان متخصص بدهیم ...
ولی ما خود می دانیم چه خبر است ...
امیدوارم بتوانم این بار را تحمل کنم و البته دوستان هم از ای سی یو به در ایند ...
دارم سعی میکنم جواب نظراتتان را با شاخه گلی بدهم ...
امید که موفق شوم ...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 12:19 |  لینک ثابت  

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

...

 

جهان تيره است وره مشكل، جنيبت را عنان در كش   
زماني رخت هستي را به خلوتگاه جان دركش
عقابان طبيعت را ز باغ انس بيرون كن   
همايان شريعت را به دام او نهان دركش
چو خاص الخاص حق گشتي، ز صورت پاي بيرون نه   
هزاران شربت معني به يك دم رايگان دركش
چو مست حضرتش گشتي فلك را خيمه بر هم زن   
ستون عرش در جنبان، طناب آسمان دركش
كمين‌گاهيست بر راهش، هلا! تا دل نترساني   
كمين را بر تو بگشايند مردانه كمان دركش
گران جاني مكن جانا تو در بزم سبك روحان   
چو ساقي گرم‌رو گردد، سبك رطل گران دركش
ره او بي‌قدم مي‌رو، جمالش بي‌بصر مي‌بين   
حديثش بي‌زبان بشنو، شرابش بي‌دهان دركش 
بهشت و دوزخش بيني، مشو مشغول اين هر دو   
قدم بر فرق دوزخ نه، خطي گرد جنان دركش
نظامي اين چه اسرارست كز خاطر بيان كردي   
كسي رمزش نمي‌داند زبان دركش، زبان دركش


 
" نظامي گنجوي "

 

دوستان ِ عزیزی که دلگیر شدند از نیامدن این حقیر عذرم را پذیرا باشید
نمی دانم چه شده ولی نمی توانم در بسیاری از وبلاگهای بلاگفا نظر بدهم...

اس ام اسی داشتم امروز عصر وقتی در سالن مسابقات کشوری فوتبال سالنی
مشغول تماشای بازی ها بودم ...

15 مهر روز ِ " بخشایش و دوستی " از جشن ِ  " مهرگان " است.
بهترین دوستانم را پاس میدارم...

تقدیم به تمامی شما بزرگان که نارایانا را قابل میدانید ...


چهارشنبه میروم بندر جاسک...
چند روزی ...

یاحق...

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم مهر 1387

... احوال عاشق ...

 

یکی گفت:
عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول باشد...و از این اوصاف بر می شمرد.
فرمود که:
عاشق اینچنین می باید وقتی که معشوق خواهد ، یا نه؟
اگر بی مراد معشوق باشد، پس او عاشق نباشد؛ پیرو مراد خود باشد.
و اگر به مراد معشوق باشد ، چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد،
او ذلیل و خوار چون باشد؟
پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق، الا تا معشوق او را چون خواهد.


"فیه مافیه"


پیام آوران می آیند و ندا می دهند به نارایانا ...
نشانه ها همچون گدازه های آتشفشان در حال فورانند ...
و احوالات ما همچون سکانداری ست در میان ِ طوفان ...
عشقبازی ها کردیم...
دردی که غریبه نیست در این سالها ...
سکاندار تمام تلاشش را میکند برای عبور از طوفان ...
مقداری از کار بعهده ملوانانی ست که در انبار به سر می برند ...
اگر خوب بسته بندی کرده باشند بسته ها را و آب وارد شده را زود تخلیه کنند انبار هم سالم خواهد ماند...
پس کار گروهی ست که همیشه جواب داده ...
مراقب بسته های دلتان باشید...
به سکاندارتان اعتماد کنید ...

در اخر هنوز اوضاع بلاگفا و نظراتش همچون دل ماست ...

یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم مهر 1387

... دلبری و بی‌دلی اسرار ماست ...

 

دلبری و بی‌دلی اسرار ماست      
کار کار ماست چون او یار ماست
نوبت کهنه فروشان درگذشت     
نوفروشانیم و این بازار ماست
نوبهاری کو جهان را نو کند     
جان گلزارست اما زار ماست
عقل اگر سلطان این اقلیم شد     
همچو دزد آویخته بر دار ماست
آنک افلاطون و جالینوس ماست     
پرفنا و علت و بیمار ماست
گاو و ماهی ثری قربان ماست     
شیر گردونی به زیر بار ماست
هر چه اول زهر بد تریاق شد     
هر چه آن غم بد کنون غمخوار ماست
دعوی شیری کند هر شیرگیر      
شیرگیر و شیر او کفتار ماست
ترک خویش و ترک خویشان می‌کنیم    
هر چه خویش ما کنون اغیار ماست
خودپرستی نامبارک حالتی‌ست     
کاندر او ایمان ما انکار ماست
هر غزل کان بی‌من آید خوش بود     
کاین نوا بی‌فر ز چنگ و تار ماست
شمس تبریزی به نور ذوالجلال      
در دو عالم مایه اقرار ماست

 

"دیوان شمس"


با عرض پوزش از دوستانی که تشریف می آورند و نمی توانم شاخه گلی هدیه کنم
دو سه روزی است احوالات بلاگفا همچون دل ِ ما شده است...
عذرم را پذیرا باشید...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم مهر 1387

...

 

در ازل قطره خوني كه ز آب و گل شد  
دم ز آيين محبت زد و نامش دل شد
باده شوق تو يارب چه شرابي است كز او 
به يكي جرعه دل شيفته لايعقل شد 
اول از هر دو جهان ديده من راه نظر  
بست و آن گاه تماشاي تو را قابل شد
حاصل كار تو اي دل به جز اين نيست ز عشق   
كه سراسر همه كار تو بي‌حاصل شد
گو مباش از طرف كار خيالي غافل   
كه ز سوداي خطت كار بر او مشكل شد

 
" خيالي بخارايي "


الهي!

اگر كاسني تلخ است، از بوستان است
و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است.

الهي!

اگر چه شب فراق تاريك است،
دل خوش دارم كه صبح وصال نزديك است.


عاشق چو دل از وجود خود برگيرد      
اندر دو جهان دو زلف دلبر گيرد

بالله كه عجب نباشد ار دلبر او      
او را به كمال لطف در بر گيرد

 
" خواجه عبدالله انصاري "
 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم مهر 1387

... تاخیر در اجابت ...


حکایت می آورند که حق تعالی می فرماید که ای بنده من،
حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمی، اما در اجابت
جهت آن تاخیر می افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله تو مرا
خوش می آید.

 

"فیه مافیه"

 

یکی از راههای خوشبختی این است که
شخص نسبت به کوچکترین نعمتها شکر گذار باشد.

"هرشل"

 

اگر کسی متوجه زندگی و درسهایش باشد و از آن قدر دانی کند و درک کند
چیزهایی که در زندگی به صورت مشکلات ظاهر می شوند
در حقیقت هدیه های خداوند برای قویتر ساختن ما هستند
این نگرش به او کمک میکند

خدایا!
در برابر انچه انسان ماندن رابه تباهی میکشد
مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن!

 

یاحق...

 

 


 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم مهر 1387

... توبه مجنون ...

 

به مجنون گفت روزی ساربانی
چرا بیهوده در صحرا دوانی
اگر با لیلی ات بودی سر وکار
من او را دیدمش با دیگری یار
سر زلفش به دست دیگران است
تو را بیهوده در صحرا دوان است
ز حرف ساربان مجنون فغان کرد
جوابش این رباعی را بیان کرد
در عقد بی ثمر هر کس نشاند
دوای درد مجنون را بداند
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آنکه اشتر می چراند
به مجنون گفت کاخر ای بد اختر
گناهی از محبت نیست بد تر
تو را ایزد به توبه امر فرمود
برو از عشق لیلا توبه کن زود
چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد
بگفتا توبه کردم توبه اولی
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا!

 

شرمنده از آنیم که در روز مکافات
اندر خور عفو تو نکردیم گناهی


"قاآنی"


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

... آتش عشق ...

 

آتش عشق تو در جان خوشترست   
دل ز عشقت آتش افشان خوشترست
هر كه خورد از جام عشقت قطره‌اي  
 تا قيامت مست و حيران خوشترست
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم   
زان كه با معشوق پنهان خوشترست
درد عشق تو كه جان مي‌سوزدم   
گر همه زهرست از جان خوشترست
درد بر من ريز و درمانم مكن   
زان كه درد تو ز درمان خوشترست
مي نسازي تا نمي‌سوزي مرا   
سوختن در عشق تو زان خوشترست
چون وصالت هيچ كس را روي نيست   
روي در ديوار هجران خوشترست
خشك سال وصل تو بينم مدام   
لاجرم در ديده توفان خوشترست
همچو شمعي در فراقت هر شبي   
تا سحر عطار گريان خوشترست
 
"شيخ عطار"


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مهر 1387

... خش ...

 

تا از خودپرستي فارغ نشوي، خداپرست نتواني بودن.
تا بنده نشوي، آزادي نيابي.
تا پشت بر هر دو عالم نكني، به آدم و آدميت نرسي.
تا از خود نگريزي، به خود نرسي.
اگر خود را در راه خدا نبازي و فدا نكني، مقبول حضرت نشوي.
تا پاي بر همه نزني و پشت بر همه نكني، همه نشوي و به جمله راه نيابي.
تا فقير نشوي، غني نباشي
و تا فاني نشوي، باقي نباشي…
 
"عين القضاة همدانی"


تازه برگشتم از تهران ...
امروز صبح رفتم جاده تلو بعدش امدم تهران پارس یکی از مراکز مخابرات
برای دیدن دوستی ، نزدیک ظهر جوان ِ روشندلی را دیدم به همراه ِ مادر پیرش
شارژ تالیا میخواست ، گوشی اش را به فروشنده کارت داد تا برایش کد را وارد کند...
وقتی فروشنده داشت کد را وارد می کرد روشندل گفت ببین شیشه گوشی ام خش برداشته...
فروشنده نگاهی کرد به گوشی و دستی کشید بر روی صفحه اش و گفت نه...
روشندل لبخندی زد و تشکر کرد و با تشکر بسیار به همراه مادرش رفت...
پیام آوری آمد و پیامش را داد ...
هر چه گشتم تا کسی را بیابم که ببیند که دلم خش دارد یا نه ، نیافتم کسی را...
باید بگردم ...

یاحق...

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

... آشکار کردن عشق ...

 

ای درویش!

هر که عاشق نشد پاک نشد
و هر که پاک نشد، به پاکی نرسید
و هر که عاشق شد و عشق خود را آشکار گردانید، پلید بماند و پاک نشد!
از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به دل وی رسیده بود از راه زبانش بیرون کرد.
آن دل نیم سوخته در میان راه بماند
از آن دل، من بعد هیچ کاری نیاید
نه کار دنیوی و نه کار عقبی و نه کار مولی!


"عزیز الدین نسفی"


امشب حلقه ای بر حلقه های عشق اضافه میشود...
استادان درود می فرستند به مسافر ِ راه ِ عشق...

فردا تهرانم...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 15:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مهر 1387

... سیر الی اللّه‏ ...

 

در بیان آنکه سلوک چیست و نیت سالک در سلوک چیست؟

بدان که سلوک در لغت عرب، عبارت از رفتن است علی الاطلاق.
یعنی رونده شاید که در عالم ظاهر سیر کند و شاید که در عالم باطن سیر کند
و به نزدیک اهل تصوف، سالک عبارت از رفتن مخصوص است و همان
سیر الی اللّه‏ و سیر فی اللّه‏ است و سیر الی اللّه‏ نهایت دارد
و سیر فی اللّه‏ نهایت ندارد و اگر این عبارت فهم نمی‏کنی به عبارت دیگر بگویم.

بدان که به نزدیک اهل تصوف، سلوک عبارت از رفتن است از اقوال بد به اقوال نیک
و از افعال بد به افعال نیک و از اخلاق بد به اخلاق نیک و از هستی خود به هستی خدای.


یعنی چون سالک بر اقوال و افعال و اخلاق ملازمت کند، معارف روی نماید
و چیزها را چنان‏ که چیزها هست بداند و ببیند و چون معارف روی نمود
و در معارف به کمال رسید، چیزها را چنان‏که چیزها هست دانست و دید.
عارف آن باشد که از هستی خود بمیرد و به هستی خدای زنده شود؛
اگر چه سالک را هرگز هستی نبود اما می‏پنداشت مگر هست.
آن پندار تا برخاست و مقصود سالکان و مطلوب طالبان این است.

یعنی کمال آدمی در جهان چند است ـ
اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف 
هر که در این چهار چیز به کمال رسید به کمال خود رسید.

حجاب‏ها

بدان که هر چیزی که از خود دفع می‏ باید کرد و از پیش برمی‏باید داشت،
عبارت از حجاب است و هر چیز که خود را حاصل می‏باید کرد و بر آن می‏باید بود،
عبارت از مقام است. چون معنی حجاب و مقام را دانستی
اکنون بدان که اصول حجب و عقبات این راه چهار است:
دوستی جاه و دوستی مال و تقلید و معصیت.
و اصول مقامات و حالات این راه هم چهار است:
اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف.

ای درویش!
اول، این چهار حجاب را می‏باید برداشت تا رسیدن به این چهار مقام میسر شود.
از جهت آنکه این چهار حجاب برگرفتن به مثابت طهارت کردن است و این چهار مقام را
حاصل کردن به مثابت نماز کردن است. هر حجابی عضوی است از اعضای طهارت
که می‏باید شُست و هر مقامی رکعتی است از رکعات نماز که می‏باید گزارد.

اول طهارت است آن‏گاه نماز، اول تصقیل است آن‏گاه تنویر، اول فصل است و آن‏گاه وصل؛
آدمی تا از یک چیز نمیرد به یک چیز دیگر زنده نتواند شد.
پس اگر فراغت می‏خواهی از شغل بمیر و اگر خدای می‏خواهی از خود بمیر
و اگر از شغل و از خود نمی‏توانی مُرد، طلب فراغت و خدای مکن که میسر نشود.

هر که این چهار حجب برداشت در طهارت دایم است
و هر که این چهار مقام حاصل کرد در صلوة دایم است.

رفع حجاب‏ها

ای درویش!
این چهار حجب برداشتن و بدین چهار مقام رسیدن به چهار چیز میسر شود:
بر عزلت و کم گفتن و کم خوردن و کم خفتن،
اما باید که در صحبت دانا و مرد دانا کوشش کند.

ای درویش!
اصل همه عیب‏ها و بدی‏ها پر خوردن است و اندک خوردن آن نیست که روزی
یا ده روز اندک خورد و آن‏گاه بسیار خورد که این چنین سودی نکند بلکه زیان کند.
بعضی هستند که چند روز غذا کم خورند و چله گیرند و بعد از آن بسیار خورند؛
این چنین بی‏فایده است و عمر شریف ضایع کردن است.
اندک خوردن آن باشد که بدان ثبات نمایند که از ثباتْ کارها گشاید
و از بی‏ثباتی هیچ کاری نیاید.

ای درویش!
در سلوک دو چیز به غایت معظم است و بی‏آن دو چیز سلوک میسر نشود:
یکی صحبت دانا و یکی اندک خوردن و باید به اذکار و اوراد مداومت کند
و کم خوردن و کم گفتن را بر خود لازم کند و سالک باید مرید دانا باشد.

نیتِ سالک

ای درویش!
باید که نیت سالک در ریاضات و مجاهدات آن نباشد که طلب خدا می‏کنم
از جهت آنکه خدای با همه است و حاجت به طلب کردن نیست
و وجود همه از اوست و بقای همه بدوست
«و بازگشت همه به اوست» بلکه خودْ همه اوست.

و دیگر آن که باید که آن نباشد که طلب طهارت و اخلاق نیک می‏کنم و آن نباشد
که طلب علم و معرفت می‏کنم و آن نباشد که طلب کشف اسرار و ظهور انوار می‏کنم.
زیرا که اینها هر یک به مرتبه‏ای از مراتب انسانی مخصوص است و چون سالک
به این مرتبه رسد، اگر خواهد و اگر نخواهد آن چیز که به آن مرتبه مخصوص است،
ظاهر شود و اگر بدان مرتبه نرسد امکان ندارد
که چیزی که به آن مرتبه مخصوص است ظاهر شود.

مراتب انسانی

انسان، مراتب دارد چنان‏که درخت مراتب دارد.
پیدا است که در هر مرتبه از مراتب درخت چه پیدا آید.
پس کار باغبان آن است که زمین را نرم و موافق می‏دارد.
خار و خاشاک پاک می‏کند و آب به وقت می‏دهد و محافظت می‏کند تا
آفتی به درخت نرسد تا مراتب درخت، تمام پیدا آید و هر یک به وقت خود ظاهر گردد؛
کار سالکان هم چنین است.
باید که ریاضت و مجاهدت سالکان از جهت آن باشد تا آدمی شوند
و مراتب انسانی در ایشان ظاهر گردد.
سالک اگر خواهد و اگر نخواهد طهارت و اخلاق نیک و علم و معرفت و کشف اسرار
و ظهور انوار هر یک به وقت خود ظاهر شوند و چیزها ظاهر شوند،
اگر چه سالک هرگز نشنوده بود و ندانسته باشد
و کسی که نه این کاره باشد این سخنان را فهم نکند.

همتِ عالی

ای درویش!
چیزها پیدا آید که چشم سالک هرگز ندیده باشد و گوشش نشنیده باشد
و در خاطر سالک هرگز نگذشته باشد تا سخن دراز نشود و از مقصود باز نمانیم.

سالک باید بلند همت باشد، تا زنده است در کار باشد و بر سعی و کوشش
مشغول بود که علم و حکمت خدای نهایت ندارد.

ای درویش!
جمله مراتب درخت در تخم درخت، موجود است.
باغبان حاذق به تربیت و پرورش آن درخت باید سعی کند تا تمام ظاهر شود.
همچنین طهارت و اخلاق نیک و علم و معرفت و کشف اسرار
و ظهور انوار جمله در ذات آدمی موجود است.
صحبت دانا و تربیت و پرورش می‏باید تا تمام ظاهر شود.

 

"عزیزالدین نسفی"

 


امید که بتوانیم در راه باشیم...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 20:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

... گذری در آثار پیر هرات ...


 

خواجه میفرماید:

سالک زمانی دنیا می بیند.
بعددنیا و آخرت می بیند.
از این مقام می گذرد و تنها آخرت می بیند...
از این مقام هم بالاتر می رود.
نه دنیا می بیند نه آخرت.
این آن وقتی است که چشم او به جمال شاهد ازلی روشن و دلش به نور حق منور گردیده
و در وادی "حقایق"قدم گذارده است.

در اول برای وصول به آخرت نسبت به حطام دنیوی زهد می ورزید.
بعد از آخرت برای وصول به حق...
اکنون که به حق رسیده.
حقارت دنیا را در مقابل نعمت آخرت می بیند.
می بیند از چه برای چه زهد می ورزید.
پس از اینکه به حق رسید وضع آخرت را در مقابل نعمت وصال می بیند.
می بیند از چه برای چه زهد می ورزید.
وضع غیر حق که برای او در مقابل حق معلوم گردید.
می بیند باید از زهد قبلی زهد ورزد و از آن رو یه بیزاری جوید.
این همان زهد است که برای خاصه خست است
و خواجه به آن عنوان زهد در زهد داده است.

"آنکه به این زهد می رسد به تساوی حالات می رسد.
فقر وغنا نزد او یکسان .پستی و بلندی برای او یکی است"

سودائیان عالم پندار را بگوی  

سرمایه کم کنید که سود و زیان یکیست ...


 
یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مهر 1387

... حضور ِ سلطان ...

 

اي جوانمرد!

هر منزلي كه سلطان به آن منزل فرو خواهد آمدن،
از پيش شرط بود كه فراشي بيايد و آن منزل بروبد،
و خس و خاشاك دور كند و چهار بالش سلطان بنهد،
تا چون سلطان در رسد،‌كار ساخته بود و منزل پرداخته.
همچنين چون سلطان عزت الا الله به سينه اي نزول خواهد كرد،
فراش لا اله الا الله از پيش بيايد و ساحت سينه را به جاروب تجريد و تفريد بروبد
و خس و خاشاك بشريت و آدميت و شيطانيت و انسانيت را نيست كند
و آب رضا بزند و فرش وفا بگستراند و عود صفا بر مجمر رضا بر سوزد،
و چهار بالش سعادت و تخت سيادت بنهد،
تا چون سلطان الا الله در رسد، در مهد عهد بر سرير سر تكيه زند.

 
چنان آورده اند كه چون مومنان حق را جل جلاله بينند،
ابتدا حق جل جلاله بر ايشان سلام كند.
در اين چند معني گفته اند، زيباتر آن آن است كه:

چون دو دوست بعد از فراق دراز به هم رسند،
ابتدا آن سلام كند كه شوقش زيادت بوده است.

و در بعضي اخبار آمده است:

اشتياق دوستان ما به ديدار ما دراز كشيد و شوق ما به ديدار ايشان زيادت است.

 

 "روح الارواح في شرح اسماء الملك الفتاح"

 "شهاب الدين احمد سمعاني عارف قرن پنجم و ششم"

 

 یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   •