یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
... بسم الله الرّحمن الرّحیم ...
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سماع الله، موجب هیبت است و هیبت سبب فنا و غیبت است.
و سماع الرّ حمن الرّ حیم، موجب حضور به حضرت است
و حضور سبب بقا و قربت است
پس هر که در سماع الله است، در کشف جلال مدهوش است،
و هر که در سماع الرّحمن الرّحیم است، در بسط جمال بیهوش است!
"احمد سمعانی"
مجنون می خواست که پیش لیلی نامه نویسد. قلم در دست گرفت و این بیت گفت :
خیال تو مقیم چشم است
و نام تو از زبان خالی نیست
و ذکر تو در صمیم جان جای دارد.
پس نامه پیش که نویسم؟
چون تو در این محلها می گردی،
قلم بشکست و کاغذ بدرید.
"فیه مافیه"
میدانم همیشه در همه جا حضور داری ...
خیال و نام و ذکرت همیشه بر چشم و زبان و جانم جاری ست ...
دستگیرم باش...
یاعلی...
شنبه سی ام شهریور 1387
.... مراتب عشق ...
ای درویش!
عشق آتشی است که در عاشق می افتد، و موضع این آتش دل است،
و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می کند!
و شعله این آتش به جمله اعضا می رسد
و به تدریج اندرون عاشق را می سوزاند و پاک و صافی می گرداند
تا دل عاشق چنان نازک و لطیف می شود
که تحمل دیدار معشوق نمی تواند کرد از غایت نازکی و لطافت!
و خوف آن است که به تجلّی معشوق نیست گردد!
موسی علیه السلام در این مقام بود که چون دیدار خواست،
حق تعالی فرمود که: لن ترانی، مرا نتوانی دید.
نفرمود که من خود را به تو نمی نمایم!
ای درویش!
در این مقام است که عاشق فراق را بر وصال ترجیح می نهد،
و از فراق، راحت و آسایش بیش می یابد
و همه روز به اندرون با معشوق می گوید و از معشوق می شنود!
معشوق گاهی به لطفش می نوازد و آن ساعت در بسط است
و گاهی به قهرش می گدازد و آن ساعت در قبض است
و کسانی که حاضر باشند، این بسط و قبض را می بینند
و نمی دانند که سبب آن بسط و قبض از چیست!
در آخر چنان شود که جمال معشوق، دل عاشق را از غیر خود خالی یابد،
همگی دل عاشق را فرو گیرد، چنانکه هیچ چیز دیگر را راه نماند
آنگاه عاشق خود را نبیند و همه معشوق بیند،
عاشق اگر خورد و خسبد، و اگر رود و آید،
پندارد که معشوق است که می خورد و می خسبد و می رود و می آید!
و چون عاشق از غم هجران خلاص یافت و اندوه فراق نماند،
با جمال معشوق عادت کردو گستاخ شد و از خوف بیرون آمد
یعنی پیش از این، خوف آن بود که عاشق به تجلّی معشوق نیست گردد
و اکنون آن خوف برخاست،
و چنان شد که اگر معشوق را از بیرون بیند، التفات نکند.
و به حال خود باشد و متغیّر نشود
از جهت آنکه در اندرون است و در میان دل وطن ساخته است،
و نزدیکتر از آن است که در بیرون است!
"عزیز الدین نسفی"
تهران بودم...
دلم خیلی به در امده از بعضی آدمها ...
یاحق...
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
...
...« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد!
بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد.
چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد
آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »
"انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 36"
یاحق...
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
... عشق اسطرلاب اســـرار خداست ...
به نام حضرت دوست يار سرمد، حبيب ازلي، رحمان بي ريا، رفيق اعلي، حق پايدار كه
حقيقتش همه لطف است و فيض، حتي نظربازيش باعث اين فيض و اين نظر بازي
همه از دولت محبت و اين محبت تار و محنت پود لباس بر تن عاشق و او
محنت را بر عاشق پسنديد تا از كنار اين محنت خودي فرو ريزد و همه محبت بماند
و از اين محبت بناي خلقت نهاد و بر تن خلقت لباسي كرد از پود محنت و تار محبت.
او خود دل تنگتر از هميشه چشم انتظار انسان رفته از خانه، چو رفت از خانه،
مأوا گرفت به ويرانه و آنگه داد به او پيمانه، عقل از او گرفت، كشيد به ميخانه
و آنگه چو مست شد، هوشياري بشد. چون هوشياري از او به دور شد،
دگر نه تن ماند و نه من؛ شد دردي كش و چون به اين مقام رسيد
هميشه ميخانه نشين و چون نشست، ساقي با او و بودش با ساقي باقي
و چون بقا يافت، فيض دوست به او هر دم رسد و او بينياز از خلق
در مقام استغنا كه در يك ساعت ببازد هرچه هست در كوي قلندران
توبهي تزوير شكست و پردهي پندار دريد، به اين مقام كه رسيد چون من و تن رفت،
مطمئناً ديني نماند و چون ديني نماند،
مذهبش شد مذهب عشق كه اين مذهب علتش از علتها جداست،
دگر قانون انسان ندارد ولي در مقام آدميت در كسوت ولي در مقام قرب
و چون در مقام قرب است با حق قريب و با خلق غريب.
عاشقـــي پيــــداست از زاري دل
نيســت بيــماري چو بيماري دل
علت عاشق ز عــلت ها جـــداست
عشق اسطرلاب اســـرار خداست
عاشقي گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت مــا را بدان سر رهبر است
هر چه گويم عشق را شرح و بيـــان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن
"مولانا"
عشق تضمين ندارد پي توكل بايد كرد عشق مستلزم معرفت است.
عبادت با عشق است كه معني پيدا مي كند و مقبول مي گردد.
عشق در دل شكسته فرود مي آيد.
عاشق غم پرست است:
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هردم آيد غمي از نو به مبارك بادم
در عشق هم كشش شرط است هم كوشش
بكوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش
كه بنده را نخرد كس به عيب بي هنري
عشق خطير و خطرناك است.
راه عشق غريب، بي كران و بي نهايت است.
در عشق بايد افتادگي تسليم داشت
پاكباز بود و بلا كشيد و از جان گذشت و رضا بر داده داد.
عاشق عارف سرش به دنيا و عقبي فرو نمي آيد.
درعشق بايد جلوه شناس و اشارت دان بود.
عشق، جنون الهي است و با عقل جمع نمي شود.
عشق هم عنان با «رندي» است.
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد
عشق با زهد و ريا جمع نمي گردد.
عاشق عارف ملامتي است و ملامت در او بي اثر است.
وفاكنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه درطريقت ما كافري ست رنجيدن
عشق عرفاني فراتر از تعصب و تفرقه مذاهب است
و بدون دستگيري و صحبت پير ممكن نيست
حجاب عاشق همانا «خود و خودي» اوست:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
عشق وراي تقريرو بيان است و زبان عاشقان را بستند:
بشوي اوراق، اگر هم درس مايي
كه درس عشق در دفتر نباشد
بي بهره گي از عشق شقاوت است.
سرانجام، عشق، آخرين و بهترين فريادرس و مايه سعادت و رحمت است.
زيرشمشير غمش رقص كنان بايد رفت
كان كه شد كشته او نيك سرانجام افتاد
ديروز تهران بودم ...
زنگ زدم به عزيزي تا حال ِ عزيزش را بپرسم ...
پسر ِ يكي از اقوام فوت كرده ، دختري را دوست ميداشت هفت ماه پي در پي
به خواستگاريش رفت تا بالاخره موفق شد جواب بله را بگيرد...
پنج ماهي بود كه عقد بودند و عاشقانه همديگر را دوست داشتند ...
زبانزد خاص و عام شده بود اين عشق ...
سه شب پيش تصادف كرد و به ديار باقي شتافت...
قصد من از نوشتن اين موضوع ابراز همدردي شما با من نيست ...
اگر ايمان داشته باشيم كه جايگاه ما اين كره خاكي نخواهد بود ، ناراحتي معنايي ندارد...
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود...
روي سخنم با دوستاني ست كه مانند من ادعاي عاشقي دارند...
بايد كه به در آييم از اين قبايي كه حجاب شده بر روحمان ...
جانب عشق عزيز است فرو مگذارش...
كمي هم عمل كنيم به حرفهايمان ...
فقط و فقط ننويسيم ...
اگر همه بيايند و بنويسند به به ، تا خودمان حركتي نكنيم اتفاقي نمي افتد...
توي اين دنياي مجازي خيلي چيزها مي بينيم و مي شنويم كه بيگانه بوديم با انها...
همه اينها نشانه است...
ياحق...
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
...
درس معلم گر بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد
و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت
که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست.
البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت.
مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود
به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت،
با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود
و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت
به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد
تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود:
"تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است.
تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود:
"تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند
ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است
دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود:
"مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند
ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد.
اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود:
"تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد.
دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که
دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.
تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند.
هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود،
بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد.
وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود
و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.
اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد
و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد
و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد.
تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد
تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت:
"خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى،
داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد.
از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم،
به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت
و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد.
هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد.
به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد
و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد،
امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود
شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد.
او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است.
و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود
با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از
دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که
خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد.
اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته
به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است.
باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.
امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود:
"دکتر تئودور استودارد"
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد.
تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند.
او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون
خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا،
در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند.
خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟
او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن،
يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر
در آغوش فشرد و در گوشش گفت:
"خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم.
به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم.
و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد:
"تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم.
من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."
بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته
پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.
یاحق...
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
... کاش می شد ...
کاش می شد جای غم شادی کشید
شبنمی بر برگ آزادی کشید
کاش می شد جای استخری بزرگ
برکه ای در پشت آبادی کشید
کاش می شد با قلم موهای عشق
تا خدا یک معبری، راهی کشید...
یاحق...
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
... آرامش ...
" آرامش " اولین نشانه اثبات حضور خداوند در درون شماست.
"پارماهانسا یوگاندا"
بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم
بی مهابا به مصاف آن بروم.
بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم
توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.
بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم
به توانمندیهای خود متکی باشم.
بگذار به جای اینکه نگران خود باشم
دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می دهد .
عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو را نه فقط در موفقیتهایم
بلکه آن را همچنین در شکست هایم احساس کنم.
"رابین دارنات تاگور"
اراک بودم بعد از اراک جایی ست به نام خنداب ...
سرزمین سرسبز و باصفایی ست ...
ظهر توی چادر بین جمعی بودم ...
بحث های خوبی شکل گرفت ...
نشانه های خوبی دیدم ...
هر بار که به شکلی می گوییم " آمین " اتفاقی می افتد.
"استلا تریل مان "
عزیزی که برایم خیلی خیلی عزیز است نوشته که دعایش کنیم...
بیایید با همدیگر بعد از دعا بگوییم آمین...
خدایا ، بار پروردگارا ، به آه ِ صبحگاه ِ قلندران و رندان قسم ت می دهیم که
درد ِ دردمندان شفا ...
حاجت ِ حاجتمندان روا ...
تمامی اسیران خاک را از فشار قبر رها ...
تمامی اسیران ِ در بند ِ زمینیان را اسباب آزادی مهیا ...
"آمین یا رب العالمین "
یاحق...
یکشنبه هفدهم شهریور 1387
... طبیعت انسان ...
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از آن گناهی نیست
"حافظ"
در میان داستانهای حکمت امیز هندی ، داستانی هست درباره یک راهب پیر هندو
که کنار رودخانه ای در سکوت نشسته بود و مانترای خود را تکرار میکرد .
روی درختی در نزدیکی او ، عقربی حرکت میکرد که ناگهان از روی شاخه به رودخانه افتاد.
همین که راهب خم شد و عقرب را که در آب دست و پا میزد از رودخانه خارج کرد ،جانور او را گزید.
راهب اعتنایی نکرد و به تکرار مانترای خود پرداخت.کمی بعد عقرب باز به آب افتاد
و راهب مانند بار قبل او را از آب در آورد و روی شاخه درخت گذاشت و باز نیش عقرب را چشید.
این صحنه چندین بار تکرار شد و هر بار که راهب ، عقرب را نجات میداد نیش آنرا بر دست خود حس میکرد.
در همان حال یک روستایی بی خبر از اندیشه ها و نحوه زندگی مردان ِ مقدس ،
که برای بردن آب به لب رودخانه آمده بود با دیدن ماجرا ، کنترل خود را از دست داد
و با اندکی عصبانیت گفت:
" استاد ، من دیدم که تو چندین بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادی ولی هر دفعه تو را گزید.
چرا رهایش نمی کنی جانور رذل را ؟"
راهب پاسخ داد :" برادر ، این حیوان که دست ِ خودش نیست ، گزیدن ، طبیعت اوست."
روستایی گفت: " درست است ولی تو که اینرا میدانی چرا طرفش میروی؟"
راهب پاسخ داد :
" ای برادر ، خوب من هم دست خودم نیست ، من انسان هستم ، رهانیدن ، طبیعت من است."
تو دوستی حق در دل وانیاوری تا بر خلق ِ او مشفق نگردی.
مانترا همان ذکر خودمان است...
ما را به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحرخیز که صاحب نفسانند
یاحق...
شنبه شانزدهم شهریور 1387
... ارزش یک روح ...
ویولن کهنه ، آنقدر فرسوده ، و پر از لکه بود که مرد حراجی می پنداشت که ارزش
آنرا ندارد که برای فروشش وقت صرف شود اما آنرا با لبخندی بر لب بالا برد:
"چه کسی پیشنهاد قیمت می کند؟"
" یک دلار ، یک دلار " و سپس دو دلار ! فقط دو دلار ؟
"سه دلار ، یک ، سه دلار ، دو ، فروخته شد به سه دلار ..." اما نه ، از اتاق پشتی
مردی مو خاکستری جلو آمد و آرشه را برداشت. سپس خاک نشسته بر روی ویلون را پاک کرد
و سیمهای شل آنرا محکم کرد و آهنگی روحنواز و ناب نواخت چونان آوای فرشته ای نغمه سرا.
نوای موسیقی فروکش کرد و مرد حراجی با صدایی که آرام بود و ملایم گفت:
" برای این ویولن کهنه ، چه قیمتی پیشنهاد کنم ؟"
و آنرا با آرشه اش بالا گرفت.
" هزار دلار ! چه کسی دو هزار دلار پیشنهاد میدهد؟
دو هزار دلار ! چه کسی با سه هزار دلار موافق است ؟
سه هزار یک ، سه هزار دو ، پس فروخته شد و به فروش رفت."
مردم فریاد شادی سر دادند و شماری گفتند:
" چه چیزی بر ارزش آن افزود ؟"
بی درنگ پاسخی به گوش رسید:
" نوازش ِ دست ِ یک استاد "
هستند بیشمار افرادی با زندگی ناموزون و پر از نشیب و فراز خمیده و فرسوده ،
همچون آن ویولون کهنه ، در حراج زندگی به بهایی بسیار ارزان به مردم بی خبر عرضه میشوند.
آنها " فروخته میشوند " ، یک ، " فروخته میشوند " ، دو ، فروخته میشوند ...
اما در این میان استاد می آید و جمعیت نادان هرگز کاملا در نمی یابند
ارزش یک روح و دگرگونی ایجاد شده در آن به واسطه نوازش دست ِ استاد ِ ازلی است.
" مایرا بی . ولش "
اتول را از جراح ِ پلاستیک تحویل گرفتیم ولی دیگر اتول نمی شود برایمان ...
نمی دانم سریال ِ بزنگاه را می بینید یا نه ؟؟؟
در ابتدای سریال با نوشته ای مواجه میشوید با این مضمون:
صدای تلویزیون را بلند کنید...
پیامی بس بزرگ در تیتراژ آغازین ِ این سریال توسط رضا عطاران و همکارانش نهفته است
که به نظر ِ من رسالت ِ خویش را به درستی انجام داده اند و آن پیام اینست:
به صدای محیط ِ اطراف ِ خود گوش کنید ...
صدای آب ، پرنده ، ماشین ، و ...
اینست رسالت ِ ما انسانها که ببینیم هر انچه در اطرافمان است و بشنویم صدای
جهان پیرامون ِ خویش را ...
برقرار باشید...
یاحق...
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
... ما ز دریاییم و دریا می روییم ...
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
"حافظ"
دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.
وقتی کشیش وارد می شود ، می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده
و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار دارد.
پیرمرد با دیدن کشیش گفت:" شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد و گفت:
" من در اینجا یک صندلی خالی می بینم ،گمان میکردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت:" آه ! بله ... صندلی ... خواهش میکنم در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود ، در را بست.
پیرمرد گفت:" من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم به کسی ، حتی دخترم نگفته ام.
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبودم ، تا این که چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد."
روزی به من گفت:" جانی ، فکر کنم دعا یک مکالمه ساده با خداوند است.
روی یک صندلی بنشین.
یک صندلی خالی هم رو به رویت قرار بده .
با اعتقاد فرض کن که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است.
این مساله خیالی نیست ، او وعده داده است که : من همیشه با شما هستم.
سپس با او درد دل کن. درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی"
من هم چند بار اینکار را انجام دادم و آنقدر برایم جالب بود که هر روز چند ساعت اینکار را انجام میدهم."
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت و مایل شد تا پیرمرد به صحبتهایش ادامه دهد.
پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند و به خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد و به او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد.
کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:" آیا او در آرامش مرد؟"
"بله. وقتی من میخواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم ، او مرا صدا زد که پیشش بروم.
دست مرا در دست گرفت و مرا بوسید. وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم،
متوجه شدم که او مرده است. اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.
معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود و سرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود.
شما چه فکر می کنید؟"
کشیش در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت :
"ای کاش! ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."
قرار بود که در مورد سلطان العرفا بایزید بسطامی بنویسم:
در طول تاریخ بزرگان همیشه در زمان ِ خویش مورد تهمت مردمان قرار گرفته اند چون
بینش بزرگان با تفکرات زمان ِ حالشان سازگار نبوده است...
نوشته اند که بایزید را هفت بار از شهر بسطام بیرون کرده اند با سر و رویی خونین...
یکی از آنها اینگونه اتفاق افتاده است که:
در روزی از روزهای ماه رمضان بهنگام ظهر کسبه بازار شهر بسطام بایزید را دیدند که
مشغول خوردن نانی ست که در دست دارد...
مردم غضبناک و خشمگین بر سر و صورت او زدند و او را خونین به درگاه ِ حاکم شرع بردند...
قاضی پس از استماع حرف حاضرین از بایزید می پرسد که چرا در ملا عام روزه خواری میکنی؟
بایزید می گوید:
مردمان نان نمی خورند و هر کاری که میخواهند می کنند...
من نان میخورم و هیچ کار ِ دیگری نمی کنم ...
بهنگام سحر اگر دلتان گرفت و هیچ علتی را نیافتید بدانید که
خدا دلش برایتان تنگ شده در آن احوال بینوایی را یاد کنید...
یاحق...
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
...
همسر چهارم برایش بسیار عزیز بود . او همیشه بهترین لباسها و غذاها را برایش
فراهم میکرد و اجازه نمی داد کمبودی احساس کند یا ناراحتی برایش به وجود آید.
همسر سوم هم برایش بسیار محبوب بود.
بازرگان دوست داشت جلوی دوستان و آشنایان با همسر سومش باشد و
بخاطر داشتن چنین همسر زیبایی به دیگران فخر بفروشد. بازرگان به او افتخار میکرد.
همسر دوم نیز برای بازرگان دوست داشتنی بود .
او زن بسیار دلسوزی بود و در تمام سختی ها و مشکلات در کنار شوهرش بود.
بازرگان همیشه با همسر دومش مشورت و درد دل میکرد و میدانست که در هر
مشکلی میتواند روی او حساب باز کند.
ولی بازرگان همسر اولش را دوست نداشت.
هر چند همسر اول از سایرین وفادارتر بود و در ثروتمند شدن و موفقیت بازرگان سهم
زیادی داشت ولی چندان مورد توجه شوهرش نبود.
با این همه او بازرگان را از صمیم قلب دوست داشت.
سالها گذشت و روزی بازرگان مریض شد .
دیگر امیدی به بهبود او نبود و بازرگان میدانست که باید در انتظار مرگ باشد.
به زندگی مجلل خود فکر میکرد و با خود میگفت:
" چهار همسر داشتم که همیشه در کنارم بودند و نمی گذاشتند تنهایی را حس کنم.
اما حالا باید تنها بمیرم . چقدر تنها خواهم شد."
همسر چهارمش را صدا کرد و به او گفت:
" همیشه تو را بسیار دوست میداشتم و بهترین ها را برایت فراهم کردم.
آیا حاضری با من بمیری و در جهان پس از مرگ هم همراه و همسر من باشی؟."
همسر چهارم پاسخ داد:"هرگز!" و فورا از اتاق خارج شد.
جواب منفی او مانند خنجری به قلب بازرگان فرو رفت.
سپس همسر سومش را صدا کرد و گفت:
" یادت می اید که چقدر به بودن در کنار تو افتخار میکردم ؟
آیا حاضری با من بمیری و در جهان پس از مرگ همراه و همسر من باشی؟"
همسر سوم پاسخ داد:" چرا باید با تو بمیرم ؟ زندگی بسیار لذتبخش است.
من منتظرم تا تو زود بمیری و دوباره با فرد دیگری ازدواج کنم!"
قلب بازرگان شکست.
سپس همسر دوم را صدا کرد و به او گفت:
" تو در همه سختی ها و مشکلات در کنار من بودی .
آیا حاضری در جهان پس از مرگ هم در کنارم باشی؟"
همسر دوم پاسخ داد:" خیلی متاسفم که بیمار شدی و زندگی ات رو به پایان است.
ولی این بار نمی توانم کمکت کنم.تنها می توانم در مراسم تشییع جنازه شرکت کنم
و تا قبرستان همراهیت کنم . بعد از ان تنها خواهی بود."
بازرگان به شدت تنها و غمگین شده بود.ناگهان صدایی آمد:
" من حاضرم با تو این دنیا را ترک کنم و همسر و همنشین تو در جهان پس از مرگ باشم"
بازرگان خوب نگاه کرد . همسر اول را در گوشه اتاق دید.
رنگ صورت همسر اولش زرد بود و به دلیل بی توجهی های او
بسیار ضعیف و پریشان به نظر می آمد.
بازرگان با خود گفت" ای کاش در طول زندگیم به او بیشتر رسیدگی میکردم ،
زیرا او همسفر ابدی ام خواهد بود .
در واقع همه ما مانند بازرگان چهار زن داریم:
همسر چهارم ، جسم ما است. بهترین خوراکی ها و لباسها را برایش فراهم میکنیم
ولی بعد از مرگ از بین میرود و ما را همراهی نمیکند.
همسر سوم اموال و دارایی های ما هستند . به آنها افتخار میکنیم و دوست داریم
با آنها به بقیه پز بدهیم ولی بعد از مرگ آنها به دیگران به ارث می رسند.
همسر دوم اقوام و آشنایان ما هستند. هر چقدر هم دلسوز و مهربان باشند ،
نهایتا تا مراسم تدفین ما را همراهی میکنند.
همسر اول روحمان است.
معمولا به او توجهی نمیکنیم و آن را به حال خود رها میکنیم.
ترجیح میدهیم همیشه به فکر رسیدگی به جسم ، دارایی ها یا نزدیکانمان باشیم
تا به فکر شد و بالندگی روحمان.
روح ِ ما همسفر و همنشین ابدی ماست.
چقدر خوب است که در طول زندگی بیشتر از همه به او توجه کنیم ،
او را پرورش دهیم و قوی کنیم تا در پایان زندگی احساس ضعف و تنهایی نداشته باشیم...
یادمه استاد همیشه میگفت باید که روح را به پرواز در بیاوریم و لکه های سیاه را
از روی آن پاک کنیم تا بتوانیم در نور محو شویم.
استاد میگفت باید که پنج حس را روزه داشت:
روزه چشم:ندیدن ِ بسیاری از چیزهایی که در طول روز چشمهایمان به دنبال ِ آنهاست.
روزه زبان: نگفتن ِ بسیاری از حرفهایی که از صبح تا شام بر زبان جاری میکنیم.
روزه گوش: نشنیدن بسیاری از حرفهایی را که نباید شنید.
روزه دست و پا: نرفتن و انجام ندادن خیلی از کارهایی که شرعا و اخلاقا درست نیست.
و در آخر روزه شکم:نخوردن و نیاشامیدن...
این پست طولانی شد حکایت روزه بایزید را در پست بعدی اگر مانند بازرگان رو به قبله نشدیم خواهیم اورد...![]()
زمانی که این متن را تایپ میکردیم نزدیک به اتمام کار برق رفت و اداره برق از دعای خیر ما بی نصیب نماند...![]()
راستی به هنگام ِ سحر دعایی در حق ِ بینوایی روا دارید...![]()
یاحق...
پنجشنبه هفتم شهریور 1387
...
بشر در جستجوی پایدار و ابدی برای چیز دیگری است که امیدوار است
برایش شادی کامل و بی انتها به ارمغان آورد
برای آن دسته از افراد که جستجو کرده و خدا را یافته اند
جستجو به پایان رسیده است
ذات احدیت آن چیز دیگر است
"پاراما هانسا يوگاندانا"
روبرت دوونسونزو ، گلف باز بزرگ آرژانتينی ، پس از بردن مسابقه
و دريافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربين خبرنگاران
وارد رختکن شد تا آماده رفتن شود.
پس از ساعتی ، او داخل پارکينگ تک و تنها به طرف ماشينش می رفت
که متوجه شد زنی به وی نزديک می شود. زن پيروزيش را تبريک گفت
و سپس عاجزانه افزود که پسرش به خاطر ابتلا به بيماری سختی
مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ويزيت دکتر
و هزينه بالای بيمارستان نيست.
دو ونسنزو تحت تاثير حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود
و در حالی که آن را در دست زن می فشارد گفت:
برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
يک هفته پس از اين اتفاق دو ونسنزو در يک باشگاه روستايی
مشغول صرف ناهار بود که يکی از مديران عالی رتبه انجمن گلف بازان
به ميز او نزديک شد و گفت :
هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکينگ به من اطلاع دادند
که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده ايد.
می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن يک کلاهبردار است .
او نه تنها بچه مريض و مشرف به موت ندارد ،
بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فريب داده دوست عزيز.
دو ونسنزو پرسید :
منظورتان اين است که مريضی يا مرگ هيچ بچه ای در ميان نبوده است ؟
آن فرد گفت :
بله٬ کاملا همین طوراست.
دو ونسنزو گفت :
در اين هفته ، اين بهترين خبری است که شنيده ام.
از دیروز وقتی در بعضی وبلاگها میخواهم نظر بگذارم
پیام میدهد که امکان درج نظر جدید وجود ندارد ... !!!
قرار بود برای بعضی از دوستان جواب بگذارم که نشد همین جا عذر خواهی میکنم...
دوستی در کامنت خصوصی نوشته است:
سازمان ملل حركت جديدی را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان
شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده،
به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان میرسد.
در اين برنامه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی :
http://thehungersite.com
بر روی دكمه زرد رنگ بالاي صفحه كليك كرده و به اين ترتيب به ازای هر كليك،
كمپانيهای اسپانسر هزينه يك وعده غذای رايگان را براي کودکان تقبل مي کنند.
شنبه تهرانم...
یاحق...
دوشنبه چهارم شهریور 1387
... عمر مفید ...
بسیاری از مردم در بیست و پنج سالگی می میرند
اما تا هفتاد و پنج سالگی مدفون نمی شوند.
"بنجامین فرانکلین"
مورخان می نویسند در زمان حمله اسکندر به ایران ، به یکی از شهرهای خراسان میرسد و با کمال
تعجب می بیند ، با اینکه خبر آمدن او به شهر پیچیده ، مردم زندگی عادی خود را ادامه داده اند.
اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد
و می گوید: " من اسکندر هستم!"
مرد با خونسردی جواب می دهد : " من هم ابن عباس هستم ! "
اسکندر با خشم فریاد می زند :" من اسکندر مقدونی هستم ، کسی که شهرها را
به آتش کشیده ، چرا از من نمی ترسی ؟"
مرد جواب میدهد : " من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است ."
اسکندر به ناچار از مرد می پرسد :" پادشاه شما کیست ؟"
مرد می گوید:" ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند."
اسکندر با گروهی از سران لشگر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود حرکت میکنند.
در میانه راه ، با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی در ِ خانه ها کنده شده بود.
لحظاتی بعد به قبرستان میرسند ، اسکندر با تعجب نگاه میکند و می بیند روی هر
سنگ قبر نوشته شده :"ابن عباس " ، یک ساعت زندگی کرد و مرد.
"ابن علی " یک روز زندگی کرد و مرد.
"ابن یوسف" ده دقیقه زندگی کرد و مرد.
اسکندر و همراهانش پس از عبور از گورستان به مقر ریش سفید ده می رسند.
از او می پرسد :" تو بزرگ و ریش سفید این مردمی ؟"
پیرمرد می گوید:" آری خدمتگزار این مردم هستم !"
اسکندر میگوید:" من دو سوال دارم ، مرا جواب بده تا از اینجا بروم"
پیرمرد می گوید:"بپرس"
اسکندر می پرسد:" چرا جلوی در ِ خانه یک چاله شبیه قبر است ؟"
پیرمرد می گوید:" علتش آنست که در صبح وقتی هر یک از ما از خانه بیرون می آید
به خود بگوید:" فلانی ! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود ، مراقب باش! مال ِ مردم را نخوری
و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس ِ بزرگی برای هر روز ما می باشد."
اسکندر می پرسد:" چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه ،
فلانی یک ساعت ، یک ماه ، زندگی کرد و مرد ؟!"
پیرمرد جواب می دهد:" وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد ، به کنار بستر او می رویم
و خوب می دانیم که در واپسین دم حیات ، پرده هایی از جلوی چشم انسان
برداشته میشود و او دیگر در این شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست !
از او چند سوال میکنیم :
چه علمی آموختی؟
و چقدر آموختن آن به طول کشید ؟
چه هنری آموختی؟
و برای آن چقدر عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چقدر تلاش کردی؟
او که در حال احتضار قرار گرفته است ، مثلا می گوید در تمام عمرم به مدت یک ماه
هر روز یک ساعت علم آموختم ، یا برای یاد گیری هنر هر هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم .
یا اگر خیر و خوبی کردم ، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خود نمایی !!!
ولی یک شب مقداری نان خریدم و برای همسایه ام که می دانستم گرسنه است ،
پنهانی به در خانه اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم !
بعد از انکه آن شخص می مرد ، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته بود
محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می کنیم :
" ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد " ، و یا برای بهبود زندگی مردم
تلاشی را که به انجام رسانده ، زمان آن را حساب کرده و حک می کنیم:
" ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد !" یعنی عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود.
بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می گیرد که بر سه بستر ِ
علم ، هنر ، مردم مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است
و نام زندگی بر آن نتوان نهاد .
اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می کند و به لشکر خود دستور می دهد:
هیچ گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می رود.
خب حالا کمی فکر کنید:
اگر چنین قانونی رعایت شود ، روی سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟
لحظاتی فکر کنید... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنید.
زندگی کردن من مرگ تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
"فرخی یزدی"
نارایانا هرچه حساب و کتاب کرد ثانیه ای مفید هم نیافت ...
فردا تهرانم ...
یاحق...
یکشنبه سوم شهریور 1387
... دریا شود آن رود که پیوسته روان است ...
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
"هوشنگ ابتهاج"
ماهی تازه یکی از غذاهای اصلی مردم ژاپن است .
ژاپن کشوری جزیره ای ست که محصور در آبهایی ست که منبع عظیم ماهی را در خود دارد.
اما سالها پیش بعلت صید بی رویه با استفاده از تکنولوژی های پیشرفته ، منابع آبزیان
در سواحل ژاپن و مناطق اطراف به شدت کاهش یافت به صورتی که
کشتی های صید ماهی مجبور شدند به آبهای دورتر برای صید ماهی بروند.
اما مشکل این بود که با طی مسافت زیاد ، ماهی ها تازگی خود را از دست می دادند
و ژاپنی ها که عادت به خوردن ماهی تازه داشتند
رغبت چندانی به خوردن ماهی های جدید از خود نشان نمی دادند.
صاحبان کشتی ها و صنایع ماهیگیری برای حل این مسئله در کشتی ها ، حوضچه هایی تعبیه کردند.
در واقع پس از صید ماهیها ، آنها را در حوضچه ها می ریختند
تا ماهی ها زنده به ساحل برسند و بلافاصله مصرف شوند.
علی رغم این ترفند هنوز مردم عقیده داشتند
که این ماهی ها نیز مزه و طعم ماهی تازه را ندارند و از آنها استقبال نکردند.
صاحبان کشتی ها که خود را با یک بحران بزرگ و جدی روبرو می دیدند به فکر یک راه حل نهایی افتادند.
تحقیقات نشان می داد درست است که ماهی ها زنده به ساحل می رسند
اماچون همانند محیط طبیعی خود از حرکت و فعالیت برخوردار نبودند ، هنگام مصرف نیز طعم ماهی تازه را نمی دادند .
راه حل نهایی استفاده از کوسه ماهی های کوچکی بود که آنها را در حوضچه های ماهی ها انداختند.
هر چند تعدادی از ماهی ها توسط این کوسه ماهی ها شکار می شدند
اما درصد عمده ای زنده می ماندند.
در واقع از آنجا که ماهی ها مرتب توسط کوسه ها مورد تعقیب قرار می گرفتند ، یک لحظه آرام و قرار نداشتند
و همان تحرکی را از خود نشان می دادند که در محیط طبیعی زندگی خود داشتند.
ناگفته پیداست که ژاپنی ها از این ماهی ها استقبال کردند
و آنها را به عنوان ماهی های تازه می خریدند.
اگر میخواهید همیشه در حال حرکت ، رشد و پویایی باشید
کوسه ای در حوضچه زندگی خود بیندازید. کوسه مشکلات ،
زیرا آنچه زندگی ما را تهدید میکند ، سکون ، بی تحرکی و درجا زدن و در نهایت پوسیدن است.
ارومیه که بودم داشتم در خیابان ِ خیام قدم می زدم پیرمردی را دیدم با موها و محاسن ِ سفید
کلاهی بر سر و قدی خمیده ، نوشته ای بر لبه ی کتش سنجاق شده بود
این حکایت مردی ست که راهنمای خود را بر گزید و در مسیر روشنایی قدم برداشت...
در آخر درشت نوشته بود: معلم
لبخندی زدم و از کنارش گذشتم ...
جلوتر دیدم یکی از همراهانم دارد با ماموری لباس شخصی بحث میکند دو پسر جوان
هم بازداشت شده بودند گشت امنیت اخلاقی !!! بود ...
کناری ایستادم تا بحث تمام شود ...
در آخر مامور میخواست از موقعیتش سو’ استفاده کند
که همراه ِ من کارت ِ شناسایی اش را نشانش داد ...
مامور عذرخواهی کرد و امد جلو از من و همکار دیگرم نیز عذرخواهی کرد ...
من باز لبخند زدم ...
از دوستم پرسیدم چه بود حکایت این بحث؟؟؟
گفت من داشتم راه می رفتم که از پشت سر به جلو هلم دادند و گفتند سریع تر ...
به مامور گفتم هر کس با عمل و حرکتش شخصیت و شان اجتماعی اش را نشان میدهد
شما که اینگونه برخورد میکنید توقع دارید کسی به حرفتان گوش دهد ...
مامور هم گویا می گوید شما دخالت در این کارها نمی خواهید بکنید ...
آمدیم جلوتر دیدیم دو نفر مامور ِ زن دختری را به استنطاق گرفته اند ...
ایستادم و نگاهشان کردم بعد از چند ثانیه صحبت به دخترک گفتند برو سوار اتول ِ پلیس شو ...
اتول ِ گشت ِ امنیت اخلاقی از نوع ِ ون بود دخترک به کنار در ماشین رفت ...
مردی درشت اندام عقب ِ ماشین نشسته بود ...
دخترک خیلی آرام گفت ببخشید ...
مامور گفت بیا بالا ...
و من باز لبخند زدم اما اینبار لبخندی تلخ ...
از سقز که به طرف ِ بانه حرکت می کردیم در طول مسیر ناگهان کاروانی از وانت تویوتاهای لندکروزر
از داخل ِ دره ها با سرعتی زیاد وارد جاده میشدند و بعد از طی کردن ِ مسافتی دوباره میزدند جاده خاکی !!! ...
قبل از پاسگاه های نیروی انتظامی وارد خاکی میشدند و بعد از پاسگاه می امدند بیرون ...
دوستانم می گفتند که یعنی مامورها نمی دانند؟؟؟!!!...
و من باز لبخند ِ تلخی زدم ...
در یکی از پستهای بازرسی اتولی را دیدم که بر روی باربندش پر از لوازم برقی بود ...
راننده اش روحانی بود کارتش را بیرون آورد و مامور احترامی گذاشت و گفت بفرمایید ...
یاد حرف ِ شکسپیر افتادم : معاش ِ هر کس به اندازه تلاش ِ اوست !!!...
باز لبخند زدم ...![]()
یاحق ...
جمعه یکم شهریور 1387
...
حسن بصری، مالک دینار و شقیق بلخی به دیدن رابعه عدویه که بیمار بود رفتند .
رابعه یکی از بزرگترین زنان عارف جهان است .
حسن بصری گفت :
" هیچ کس در عشق خود نسبت به خداوند صادق نیست
مگر اینکه ضربه های خدای خود را با شکیبایی تحمل کند ."
رابعه گفت :
" از این گفته بوی منیت می آید. "
شقیق بلخی گفت :
" هیچ کس در دعوی خویش صادق نیست ،
مگر اینکه در مقابل ضربه های خداوند شکر به جای آورد ."
رابعه گفت :
" بهتر از این باید گفت این سخن هنوز بوی منیت می دهد ."
مالک دینار گفت :
" در دعوی خود صادق نیست هرکه از ضربه دوست خویش لذت نبرد ."
رابعه گفت :
" خوب است! اما بهتر از این باید گفت،
هنوز سایه ضعیفی از منیت در آن نهفته است."
همه گفتند :
" اکنون تو خود بگو "
او گفت :
" هیچ کس در دعوی خویش صادق نیست ،
اگر با مشاهده محبوب خویش رنج و درد را فراموش نکند ."
زنجیره عشق شکل گرفته امید که ادامه داشته باشد...
برقرار باشید ...
یاحق...

