تبليغاتX
نارایانا

پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387

...

 

گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عيش گل چينم

شراب تلخ صوفی سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شيرينم

مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه می‌گويم پری در خواب می‌بينم

لبت شکر به مستان داد و چشمت می به ميخواران
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم

چو هر خاکی که باد آورد فيضی برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم

نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم

اگر باور نمی‌داری رو از صورتگر چين پرس
که مانی نسخه می‌خواهد ز نوک کلک مشکينم

وفاداری و حق گويی نه کار هر کسی باشد
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدينم

رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم


همدان ، سقز ، بانه و ارومیه بودم ...
نشانه ها احاطه ام کرده بودند ...


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 9:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

...

 

هر روز ازمیان پنجره به هرچه آفتاب خداست مینگرم
و ظهور مردی را انتظار میکشم که می گویند روزی از سمت قبله خواهد آمد.      

"میلادش مبارک"


جوانمرد ، چون دریاست و بخیل چون جوی
دُر از دریا جوی ، نه از جوی ...

"خواجه عبدالله انصاری"

 یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشاییدن ابواب رسیده است

"مولوی"


امید که وقتی آمد معرفت مان آنقدر زیاد شده باشد که عظمتش را درک کنیم ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

...

 

سالک واقعی ، کسی نیست که شاگردان بسیاری دارد
بلکه کسی ست که سالک بیشتری تربیت میکند.

رهبر واقعی ، کسی نیست که بیشترین طرفدار را دارد
بلکه کسی ست که بیشترین رهبرها را بوجود می اورد .

معلم واقعی ، کسی نیست که بالاترین دانش را دارد
بلکه کسی ست که سبب میشود بیشترین نفرات ، دانش کسب کنند .

و خدای منان دوست ندارد بیشترین بنده را داشته باشد
بلکه دوست دارد بندگانش در تعدادی هر چه بالاتر و بی شمارتر خدای گونه رفتار و عمل کنند .

چون این ، هم هدف و هم جلال ایزدی ست که بندگانش نه در تعداد بیشمار باشند
و نه اینکه خداوند را به عنوان چیز غیر قابل دسترس تلقی کنند
بلکه به عنوان آن چه که نمی توان از او دوری جست بشناسند.

"نیل دونالد والش"

 

امروز صبح اتول را به دست ِ متخصص اتول درمانی سپردیم ...
قرار شد صافکار ِ محترم تا دوشنبه مقداری از جراحات وارده را ترمیم و اتول را برای
جراحی پلاستیک کمی اماده نمایند ...
بعد از ظهر فیلم ِ جنگجوی درون را دیدم ...
کانال ِ دو گذاشته بود ...
فیلمی پر از نشانه و درس ...
استادی فرزانه و پخته ...
بسیار کلاس ِ نیکویی بود ...
بسی استفاده کردیم  ...
عزیزی از شیراز برایمان بسته ایی کتاب و سی دی فرستاده است ...
داریم قفسه های خالی و غبار گرفته ذهنمان را پر میکنیم از نشانه ها ...
همین جا تشکری ویژه می کنیم از همشهری حضرت ِ حافظ ...


یاحق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

...

 

سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را 
جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را 
از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی
تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را 
من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که باز
نالم و از ناله‌ی خود در فغان آرم تو را 
شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من 
تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را 
ناله بی‌تاثیر و افغان بی‌اثر چون زین دو من  
بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را 
گر نیارم بر زبان از غیر حرفی چون کنم
تا به حرف ای دلبر نامهربان آرم تو را 
در بهار از من مرنج ای باغبان گاهی اگر
یاد از بی برگی فصل خزان آرم تو را 
خامشی از قصه‌ی عشق بتان هاتف چرا  
باز خواهم بر سر این داستان آرم تو را 

"هاتف اصفهانی"


زنجان بودیم...
صبح به در  ِ دکان ِ حلیم پزی رفتیم و حلیمی بس نیکو با روغن ِ حیوانی تناول نمودیم ...!!!
تا ظهر در آموزش و پرورش زنجان بودیم و نهار هم مهمان ِ ستاد نوسازی مدارس بودیم ...
نشانه ها همه شکمی بودند ...


یاحق...

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

...


یار بی‌پرده از در و دیوار  
در تجلی است یا اولی‌الابصار 
شمع جویی و آفتاب بلند  
روز بس روشن و تو در شب تار 
گر ز ظلمات خود رهی بینی  
همه عالم مشارق انوار 
کوروش قائد و عصا طلبی  
بهر این راه روشن و هموار 
چشم بگشا به گلستان و ببین  
جلوه‌ی آب صاف در گل و خار 
ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ  
لاله و گل نگر در این گلزار 
پا به راه طلب نه و از عشق  
بهر این راه توشه‌ای بردار 
شود آسان ز عشق کاری چند  
که بود پیش عقل بس دشوار 
یار گو بالغدو و اصال  
یار جو بالعشی والابکار 
صد رهت لن ترانی ار گویند  
بازمی‌دار دیده بر دیدار 
تا به جایی رسی که می‌نرسد  
پای اوهام و دیده‌ی افکار 
بار یابی به محفلی کن جا  
جبرئیل امین ندارد بار 
این ره، آن زاد راه و آن منزل  
مرد راهی اگر، بیا و بیار 
ور نه ای مرد راه چون دگران  
یار می‌گوی و پشت سر می‌خار 
هاتف، ارباب معرفت که گهی  
مست خوانندشان و گه هشیار 
از می و جام و مطرب و ساقی 
 از مغ و دیر و شاهد و زنار 
قصد ایشان نهفته اسراری است  
که به ایما کنند گاه اظهار 
پی بری گر به رازشان دانی  
که همین است سر آن اسرار 
که یکی هست و هیچ نیست جز او  
وحده لااله الاهو
 
 

"هاتف اصفهانی"


با اتول رفته بودیم تهران جاده مخصوص کاری داشتیم ترافیک سنگینی بود همینطور که
مانند لاک پشت حرکت میکردیم صدای ناهنجاری گوشمان را نوازش داد ....
در آینه نیم نگاهی انداختیم دیدیم بله یک فروند تریلر دارد می کند و ویران میکند و
می آید جلو ، گلگیر و درب عقب پشت سر راننده را همچون نان ِ تافتون از هم پاره کرد
و ناگهان فهمید که چه شده ...
فرمان را به چپ پیچاند و از فضایی که باز شده بود استفاده کرد و فرار کرد ...
رفتیم جلویش پیچیدیم و سریع در رکاب ماشین ایستادیم ...
راننده اش امده بود پایین و میگفت من فکر کردم لاستیکم مالیده به چیزی برای همین
رفتم ، پلیس آمد راننده لبخندی زد و به جناب سروان گفت
من تازه پلاک عوض کرده ام و هیچ مدرکی ندارم ...
جناب سروان هم مدارک مرا گرفتند و فرمودند شما مقصر هستید ...
گفتم چرا گفتند چرا صحنه را به هم زدید وقتی توضیح دادم که راننده فرار کرده
باز فرمودند که مقصر نبوده چون صدایی را نشنیده !!!
خلاصه دیدیم که آب در هاون کوبیدن است مدارک را گرفتیم و آمدیم ...
اتولمان درب و داغان شده است ...
شب در جمع گروهی بودم یکی از نشانه ها حرف میزد  و من لبخند میزدم ...
دو کتاب معرفی کردم تا که بخواندشان ...


یاحق...

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم مرداد 1387

... چشم دل باز کن که جان بینی ...

 

چشم دل باز کن که جان بینی  
آنچه نادیدنی است آن بینی 
گر به اقلیم عشق روی آری  
همه آفاق گلستان بینی 
بر همه اهل آن زمین به مراد  
گردش دور آسمان بینی 
آنچه بینی دلت همان خواهد  
وانچه خواهد دلت همان بینی 
بی‌سر و پا گدای آن جا را  
سر به ملک جهان گران بینی 
هم در آن پا برهنه قومی را  
پای بر فرق فرقدان بینی 
هم در آن سر برهنه جمعی را  
بر سر از عرش سایبان بینی 
گاه وجد و سماع هر یک را  
بر دو کون آستین‌فشان بینی 
دل هر ذره را که بشکافی  
آفتابیش در میان بینی 
هرچه داری اگر به عشق دهی  
کافرم گر جوی زیان بینی 
جان گدازی اگر به آتش عشق  
عشق را کیمیای جان بینی 
از مضیق جهات درگذری  
وسعت ملک لامکان بینی 
آنچه نشنیده گوش آن شنوی  
وانچه نادیده چشم آن بینی 
تا به جایی رساندت که یکی  
از جهان و جهانیان بینی 
با یکی عشق ورز از دل و جان  
تا به عین‌الیقین عیان بینی 
که یکی هست و هیچ نیست
جز او   وحده لااله الاهو 


"هاتف اصفهانی"


تهران بودم ...
یک سری به غار تنهایی  زدم ...
اسحاق را خیلی وقت بود ندیده بودم ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 9:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم مرداد 1387

... یکی هست و هیچ نیست ...

 

از تو ای دوست نگسلم پیوند  
ور به تیغم برند بند از بند 
الحق ارزان بود ز ما صد جان  
وز دهان تو نیم شکرخند 
ای پدر پند کم ده از عشقم  
که نخواهد شد اهل این فرزند 
پند آنان دهند خلق ای کاش  
که ز عشق تو می‌دهندم پند 
من ره کوی عافیت دانم  
چه کنم کاوفتاده ‌ام به کمند 
در کلیسا به دلبری ترسا  
گفتم: ای جان به دام تو در بند 
ای که دارد به تار زنارت  
هر سر موی من جدا پیوند 
ره به وحدت نیافتن تا کی  
ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟ 
نام حق یگانه چون شاید  
که اب و ابن و روح قدس نهند؟ 
لب شیرین گشود و با من گفت  
وز شکرخند ریخت از لب قند 
که گر از سر وحدت آگاهی  
تهمت کافری به ما مپسند 
در سه آیینه شاهد ازلی  
پرتو از روی تابناک افگند 
سه نگردد بریشم ار او را  
پرنیان خوانی و حریر و پرند 
ما در این گفتگو که از یک سو  
شد ز ناقوس این ترانه بلند 
که یکی هست و هیچ نیست
جز او   وحده لااله الاهو 


"هاتف اصفهانی"


در دو روز گذشته دستوراتی رسید و اجرا شد نکته قابل تامل این بود که برای
اولین قدم همیشه ترسی ناشناخته وجود ادمی را فرا میگیرد در این دو دستور
متفاوت به راحتی میشد نشان ترس را در قدم اول دوستان دید ...
می گویند ترس تاریک خانه ایست که شیطان در آن عکسهایش را ظاهر میکند ...
باید که در قدم اول استوار بود ...
یادمه در جوانی که جودو کار میکردم همیشه استاد میگفت در مبارزه باید سعی کنی
فن اول را تو اجرا کنی و اگر هم دیدی نمی شود طوری حریف را گیج کنی که فکر کند
میخواهی فن را اجرا کنی ...
باید در جدال روزمره زندگی حریف روزگار باشیم و نترسیم ...

یاحق ...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 1:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

... یکی هست و هیچ نیست ...

 

ای فدای تو هم دل و هم جان  
وی نثار رهت هم این و هم آن 
دل فدای تو، چون تویی دلبر  
جان نثار تو، چون تویی جانان 
دل رهاندن زدست تو مشکل  
جان فشاندن به پای تو آسان 
راه وصل تو، راه پرآسیب  
درد عشق تو، درد بی‌درمان 
بندگانیم جان و دل بر کف  
چشم بر حکم و گوش بر فرمان 
گر سر صلح داری، اینک دل  
ور سر جنگ داری، اینک جان 
دوش از شور عشق و جذبه‌ی شوق  
هر طرف می‌شتافتم حیران 
آخر کار، شوق دیدارم  
سوی دیر مغان کشید عنان 
چشم بد دور، خلوتی دیدم  
روشن از نور حق، نه از نیران 
هر طرف دیدم آتشی کان شب  
دید در طور موسی عمران 
پیری آنجا به آتش افروزی  
به ادب گرد پیر مغبچگان 
همه سیمین عذرا و گل رخسار  
همه شیرین زبان و تنگ دهان 
عود و چنگ و نی و دف و بربط  
شمع و نقل و گل و مل و ریحان 
ساقی ماه‌ روی مشکین ‌موی  
مطرب بذله گوی و خوش ‌الحان 
مغ و مغ‌زاده ، موبد و دستور  
خدمتش را تمام بسته میان 
من شرمنده از مسلمانی  
شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان 
پیر پرسید کیست این؟ گفتند:  
عاشقی بی‌قرار و سرگردان 
گفت: جامی دهیدش از می ناب  
گرچه ناخوانده باشد این مهمان 
ساقی آتش‌پرست آتش دست  
ریخت در ساغر آتش سوزان 
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش  
سوخت هم کفر ازان و هم ایمان 

مست افتادم و در آن مستی  
به زبانی که شرح آن نتوان 
این سخن می‌شنیدم از اعضا  
همه حتی الورید و الشریان 
که یکی هست و هیچ نیست
جز او   وحده لااله الاهو


"هاتف اصفهانی"

 

برقرار باشید ...
یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

...

 

دوش رفتم به کوی باده فروش  
ز آتش عشق دل به جوش و خروش 
مجلسی نغز دیدم و روشن  
میر آن بزم پیر باده فروش 
چاکران ایستاده صف در صف  
باده خوران نشسته دوش بدوش 
پیر در صدر و می‌کشان گردش  
پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش 
سینه بی‌کینه و درون صافی  
دل پر از گفتگو و لب خاموش 
همه را از عنایت ازلی  
چشم حق‌بین و گوش راز نیوش 
سخن این به آن هنیالک  
پاسخ آن به این که بادت نوش 
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر  
آرزوی دو کون در آغوش 
به ادب پیش رفتم و گفتم:  
ای تو را دل قرارگاه سروش 
عاشقم دردمند و حاجتمند  
درد من بنگر و به درمان کوش 
پیر خندان به طنز با من گفت:  
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش 
تو کجا ما کجا که از شرمت  
دختر رز نشسته برقع‌ پوش 
گفتمش سوخت جانم، آبی ده  
و آتش من فرونشان از جوش 
دوش می‌سوختم از این آتش  
آه اگر امشبم بود چون دوش 
گفت خندان که هین پیاله بگیر  
ستدم گفت هان زیاده منوش 
جرعه‌ای درکشیدم و گشتم 
 فارغ از رنج عقل و محنت هوش 
چون به هوش آمدم یکی دیدم  
مابقی را همه خطوط و نقوش 
ناگهان در صوامع ملکوت  
این حدیثم سروش گفت به گوش 
که یکی هست و هیچ نیست جز او  
وحده لااله الاهو 


"هاتف اصفهانی"


دیشب شب از نیمه گذشته بود که دچار لرز شدید شدم بهمراهش حالت تهوع شدید
و گرفتگی عضلات ، شبی بود در نوع ِ خودش زیبا ...
عشقبازی کردیم با حضرت دوست که هر چه هست و نیست از آن ِ اوست ...
امروز هم بیشتر در خواب به سر بردیم ...
بوعلی سینا می گوید :
سلامتی تاجی ست بر سر دیگران که فقط انسانهای بیمار قادر به دیدن آن هستند...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387

...

 

دل ســـرگردان خود را به كوچه اي ببر كه خانــــه‌ي دوسـت آنجـاست...
و در آن خلوت نزديك به شكرانه‌ي وجودت و به اندازه جودت نمازي بگذار كه؛
در قيامش
قامت محمد(ص)،
در ركــوعـش
خضـــوع علــــي(ع)،
در سـجــودش
جــــــود حــــســــن(ع) و
در ســلامـــش
سـلامي به لبـــان تشنــه‌ي حـسيــن(ع)
را به نظاره بنشيني...


کار من در بیابان تمام شد ...
امروز یک پیام مهم گرفتم ...
داشتم فیلم می دیدم در جایی نیکلاس کیج که نقش اول فیلم بود گفت :
اهریمن وقتی پیروز میشود که انسانهای خوب و شریف دست روی دست گذاشته اند ...
یادم افتاد تولد پسر شیر خدا هم هست ...
حسین مظلوم نبود ...
حسین آیین جوانمردی را تا قیامت بیمه کرد ...
امروز یک هدیه هم گرفتم از خواهرزاده گلم فاطیمای مهربان ...
فکر کنم همه هدیه اش را دیده باشید ...
بنر نارایانا مزین شد به عطر و مقام  ابوالحسن ...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

...

 

انسان برای دیدن چهره اش به آب رونده نگاه نمی کند
به آب ایستاده روی می کند
زیرا تنها آنچه خود آرام است می تواند آرامش را به دیگران برساند

"چوانگ تسه"

امروز تا بعد از نهار کار خاصی انجام داده نشد ...
بیشتر به گپ و گفتمان گذشت ...
رفتم به کانکس بهداری کمی با راننده آمبولانس حرف زدم از خاطراتش میگفت
یکی از خاطره هایش پشتم را لرزاند ...
میگفت پیرمردی را از شهری به شهری دیگر منتقل میکردیم در بین راه اکسیژن تمام شد
و پیرمرد بخاطر نرسیدن اکسیژن فوت کرد ، پسر ِ بزرگ ِ پیرمرد در آمبولانس بود
ابتدا متوجه نشد که مرگ ِ پدرش بخاطر کمبود اکسیژن ِ آمبولانس بوده و ما بسیار
نگران ِ این موضوع بودیم ولی وقتی فهمید ابتدا کمی گریه کرد ولی بعد از ما تشکر
کرد و گفت ممنونم که مرا از شرش راحت کردید و پولی هم بعنوان انعام به ما داد !!!
وقتی حرفهای راننده به اینجا رسید از انسان بودن ِ خودم خجالت کشیدم ...
شب موقع برگشت به خانه سربازی را سوار کردم ...
مشهدی بود ...
شهر را بلد نبود ...
رساندمش به مقصدی که میخواست برود ...
میخواست پول بدهد ٬ خندیدم ...
خیلی اصرار داشت برای اینکار ...
میگفت این موقع شب کسی از این کارها نمی کند ...
دیدم اصرار میکند گفتم مشهد که رفتی سلام ما را برسان به حضرت ِ رضا ...
لبخندی زد و گفت چشم...

بی تو با تو
آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام...


امید که همیشه با او باشیم ...


یاحق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

... تنها خداست که اهمیت دارد ...

 

هنگامی صفر دارای ارزش و اهمیت می شود که عدد یک در کنار آن قرار بگیرد
دنیا تماما" صفر است و تنها خداست که دارای ارزش و اهمیت است
وبه خاطر ارزش و اهمیت اوست که هر چیز دیگری ارزشمند جلوه می کند

"ساتیا سایی بابا"

دیروز دوستی از هند زنگ زد نگران بود ، گپی زدیم ...
ساعت یازده شب رفتم آرایشگاه ...
آرایشگر حرفی زد که تکانم داد...
درس ِ خوبی بود ٬ فردا صبح ساعت ۵ بایدبروم ...

 

گل آفتابگردان روبه نور می چرخد و آدمی رو به خدا


ما همه آفتابگردانیم اگر آفتابگردان به خاك خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگران نیست
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می كردم كه خورشید كوچكی بود
در زمین كه هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت:
وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می كارد مطمئن است كه او خورشید را پیدا خواهد كرد.
آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد.
اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را می داند.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید كاری ندارد.
او همه زندگیش را وقف نور می كند.
در نور به دنیا می آید و در نور می میرد نـــــــــور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.
 
آفتابگردان گفت:
روزی كه آفتابگردان به آفتاب پیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند
و روزی كه تو به خدا برسی؛
دیگر ((تویی)) نمی ماند و گفت من فاصله هایم را با نور پر می كنم.
تو فاصله ها را چگونه پر می كنی؟
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زیرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش بوی خورشید می داد.
تب داشت و عاشق بود خدا حافظی كردم داشتم می رفتم كه نسیمی رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد .

نام انسان آیا كسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...

 

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم مرداد 1387

...

 

زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن.
سعی کن طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی.

"خشایار"

 


"جورج" و " ديويد " دو دوست بودند كه با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند.
بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند و "جورج " از روي خشم، برصورت "ديويد"سيلي زد.
"ديويد"سخت آزرده شد ولي بدون اينكه چيزي بگويد، روي شنهاي بيابان نوشت :
امروز "جورج" بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد.
آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند.
تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند.
ناگهان "ديويد" كه سيلي خورده بود ، لغزيد ودر بركه افتاد.
نزديك بود غرق شود كه "جورج" به كمكش شتافت واو را نجات داد.
"ديويد" بعد ازآنكه ازغرق شدن نجات يافت، برروي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد :
امروز "جورج" بهترين دوستم، جان مرا نجات داد.
اما "جورج" با تعجب ازاو پرسيد :
بعد ازآنكه من با سيلي تو را آزردم ، تو آن جمله را روي شنهاي صحرا نوشتي
ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني !
"ديويد" لبخندي زد و گفت : وقتي كسي ما را آزار مي دهد،
بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را پاك كنند
ولي وقتي كسي محبتي درحق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم
تاهيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.


یاحق...

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم مرداد 1387

...

 

شناخت حق به منزله ی شرکت در تشییع جنازه ی تمام غم و اندوه است


"پاراما هانسا يوگاندانا"

 

از شنبه دوباره من هستم و بیابان و حضرت حافظ ...

 

دوش از جناب آصف پيک بشارت آمد
کز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد

خاک وجود ما را از آب ديده گل کن
ويرانسرای دل را گاه عمارت آمد

اين شرح بی‌نهايت کز زلف يار گفتند
حرفيست از هزاران کاندر عبارت آمد

عيبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود
کان پاک پاکدامن بهر زيارت آمد

امروز جای هر کس پيدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد

بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است
همت نگر که موری با آن حقارت آمد

از چشم شوخش ای دل ايمان خود نگه دار
کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد

آلوده‌ای تو حافظ فيضی ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد

درياست مجلس او درياب وقت و درياب
هان ای زيان رسيده وقت تجارت آمد


 


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم مرداد 1387

...

 

صوفی با مریدش در یکی از صحراهای آفریقا سفر می کردند.
شب که شد ، خیمه ای برافراشتند ودراز کشیدند تا استراحت کنند .
مرید گفت : چه سکوتی !
مراد گفت : هرگز نگو چه سکوتی !
همیشه بگو :
نمی توانم به صدای طبیعت گوش بدهم.


امروز صبح وقتی گروه داشتند اماده می شدند تصمیم گرفتم کمی در بیابان قدم بزنم
و صدای طبیعت را بشنوم و با چشمانی باز اطرافم را نگاه کنم ...
در دور دست مزرعه ای دیده میشد یک مشت آب نبات میوه ای ریختم توی جیبم و راه افتادم...
همینطور که در افکارم غرق بودم ناگهان سمندری را دیدم که به فاصله چند سانتیمتری
کفشهایم حمام آفتاب صبح گاهی گرفته بود راهم را به ارامی به طرف راست منحرف کردم
تا ارامشش را به هم نزنم هنوز خیلی دور نشده بودم که پرنده ای را دیدم که مانند سمندر پشت به آفتاب در خلسه ای عمیق فرو رفته بود ...
به ناچار باز تغییر مسیر دادم ...
به مزرعه که نزدیک شدم مورچه های زیادی را دیدم که داشتند دانه های گندم را به
خانه می بردند ، باید که مسیر را عوض میکردم ...
ابتدای مزرعه سایه بانی مانند الاچیق بود که داخلش چند بقچه بود چند اب نبات در گوشه یکی شان گذاشتم و از مسیری دیگر بسوی کمپ حرکت کردم ...
در هزار توی ذهنم درگیرو مشغول بودم که ناگهان در فاصله ای کمتر از ده سانتی متر
مار کوچکی را دیدم که مانند پرنده و سمندر مست از گرمای خورشید خفته بود ...
خیلی تلاش کردم که به ارامی دور شوم تا خلوتش بهم نخورد ولی نشد ...
سراسیمه یکی دو متری دور شد من از جایم تکان نخوردم تا ارام گرفت ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

... پرواز ...

 

مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم میرسد !
آدمی گر ایستد بر بام ِ عشق
دستهایش تا  خدا  هم میرسد ...

و اینچنین بود که محمد ِ امین صدایی ملکوتی را شنید که میگفت:

اقرا باسم ِ ربک الذی خلق ...

سرزمین مکه هم در ناز شد
از حرا درهای رحمت باز شد
شمع میلاد کلام الله شد
مصطفی امشب رسول الله شد

مبارک باد مبعث پیامبر مهر و رحمت و فرخنده باد شبی را که مولایمان علی بر رسالتِ
امین لبخند زد ...


از دیروز در بیابان به سر می برم ...
شبها می آیم  و صبح ِ زود میروم ...
فردا هم میروم ...
عشقست ...


"پرنده " گاه آنقدر سرگرم دانه چینی میشود که پریدن را از یاد می برد !
گاهی سنگ ِ کودکی بازیگوش ، یادآور ِ پرواز است ... !!!

برقرار باشید ...
یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم مرداد 1387

... بزرگان ...

 

دست هايی که در حال خدمتند٬

مقدس تر از لب هايی هستند ٬

که دعا می خوانند ...

 

"پاراما هانسا يوگاندانا"


سلام...
شرمنده چند روزی نبودم ...
تهران ، آمل ، بابل ، بابلسر ...
شارژ ای دی اس الم تمام شده ...
دیشب رسیدم الان هم از شرکت زدم بیرون آمدم کافی نت بعدش هم میخوام برم بخوابم...
از همه بزرگواران تشکر میکنم انشالله ای دی اس ال که وصل شد به همه دوستان سر میزنم...
برقرار باشید ...

 


درختان میوه ی خود را نمی خورند
ابرها باران را نمی بلعند
چیزی که بزرگان دارند
همیشه به نفع دیگران است

"ضرب المثل هندی "


امید که بزرگان همیشه این حقیر را به یاد داشته باشند ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 13:19 |  لینک ثابت   •