جمعه بیست و هشتم تیر 1387
... ظرف ...
اگر فنجانی کوچک زیر باران نگه دارید به اندازه ی همان فنجان به شما می رسد
اگر کاسه ی بزرگی زیر باران نگه دارید به همان اندازه در آن آب جمع می شود
چه ظرفی در زیر باران رحمت الهی قرار داده اید...
"جان راجر"
به من گو حاجت خود رااجابت ميکنم آني
طلب کن آنچه ميخواهي مهيا کردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بياور نيک و بد را جمع منها کردنش با من
چو خوردي روزي امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور,تامين فردا کردنش با من
بقرآن آيه رحمت فراوان است اي انسان
بخوان اين آيه را تفسير و معنا کردنش با من
اگر عمري گنه کردي مشو نوميد از رحمت
تو نام توبه را بنويس امضاء کردنش با من
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
بما درد دل انشاء کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده اي اي دل کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش پيدا کردنش با من
بيفشان قطره اشکي که من هستم خريدارش
بياور قطره اي اخلاص دريا کردنش با من
اگر درها برويت بسته شد دل بر مکن بازآ
در اين خانه دق الباب کن وا کردنش با من
اگر یادتان ماند و باران گرفت
دعایی به حال ِ بیابان کنید...
یاحق...
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
...
سعی کن این فکر مسموم را که خدا با تمام قدرت و جلال و جبروتش
درآن دور دست ها در بهشت
وشما چون کرمی کوچک ضعیف درمانده غرق در مشکلات و در گل فرو هستید را
از ذهن بیرون کنید.
فراموش نکنید که در پس قدرت و اراده ی شما اراده ی عظیم حق نهفته است
"پاراما هانسا يوگاندانا"
زندگی یعنی: صبر تا صعود ، ذوب و زر گشتن در سجود
زندگي يعني : پل ، پله ، پر ... پيله و پروانگي
زندگي يعني : نه گفتن به نفس و رشد روح ، يعني تاب تقوا تا به دوست
زندگی یعنی: پای شعله ي احساس سوختن ، شال گردني از شعر بافتن
زندگي يعني: آبشار اشکي بي صدا ، چکه چکه جان از چشم ما
زندگی یعنی : دویدن تا دُر شدن ... یعنی نور نوشیدن ، شکستن ، شکفتن ، نو شدن
زندگي يعني: هر روز کمي خوبتر شدن
زندگی یعنی: تولد درهر طلوع ... کوک کودک تا کمال ...یعنی تمام یک ناتمام
زندگی یعنی : رفع هر چه خط فاصله است
زندگی یعنی : به درد خوردن به داد هم رسیدن ، یعنی مهر بودن ... سوختن
يا چون چراغي چاره ساز ، بيچاره اي را درمان ساز
زندگي يعني: دلت آفتابي باد ، اما باران باش ، برمردم ببار
زندگي يعني : اميدي بر دلي ، پاک اشک از گونه اي
زندگي يعني : دير است ... دوريم ... زود باش... بدو
زندگی یعنی :حس گرماي دستان خدا ، در سرماي سکوتي بي انتها ...
زندگي يعني : ديدن اشک و لبخند خدا ، بر خاک بازي ها و خل بازي هاي ما ...
زندگي يعني : کاش کلامش .....کاش کوه طور
زندگی یعنی ... خسته ام ، خدايم آرزوست...
زنجان و قزوین نرفتم تبریز جایگزین شد ...
نماینده شرکت در تبریز مهندس فرش باف بسیار شرمنده مان کرد ...
ارومیه هم دکتر عالی زاده نماینده مان ما را خجلت زده کرد ...
البته حساب مهندس جداست قرار شد با هم سفری برون مرزی داشته باشیم
هر وقت که پولدار شدم ...![]()
تجربه تازه ای بود اتفاقاتی هم افتاد ...
قرار بود تا جمعه باشیم ولی به خاطر تولد مولا برگشتیم ...
یاحق...
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
... یاعلی ...
مست ِ عشقم
مست ِ شوقم
مست ِ دوست
مست ِ آن دلبر که عالم مست ِ اوست
حق نگه دارتان دست ِ علی یارتان ...
شنبه بیست و دوم تیر 1387
... باور نکن تنهاییت را ...
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
...
..
.
امروز عصر خسته و کوفته از شرکت آمدم بیرون پیچیدم توی اولین خیابان ٬ از دور دیدم
یک فرشته کوچولو با پیراهنی نارنجی و شلواری شیری رنگ و کوله ای کوچک بر پشتش
برای ماشینها دست تکان میدهد همه رد میشدند ٬ سرعتم زیاد بود تا امدم بایستم چند متری
دور شدم از او ، دوان دوان به سویم آمد و خوشحال سوار شد ...
سلام کرد و لبخندی زد گفتم کجا میروی ، دستانش را به جلو کشید و گردنش را کج کرد و با لکنت گفت
برو جلو (با دست سمت راست را نشان داد) از آن طرف ...
گفتم: اسمت چیه ؟؟؟
گفت: محمد...
گفتم: آقا محمد چند سالته ؟؟؟
گفت :سی سال... (با انگشتانش عدد سه را نشان میداد)
گفتم:کلاس چندمی؟؟؟
گفت:اول...
به چهارراهی رسیدم گفتم مستقیم بروم گفت برو ...
باهاش گپی نسبتا طولانی زدم و با حوصله تمام جوابم را داد ٬ تا رسیدیم به مقصدش...
وقتی میخواست از اتول پیاده شود گفت آقا محمد با من دست نمی دهی ...
لبخندی زد و دست چپش را جلو آورد ...
از ماشین پیاده شد و با مکثی گفت خداحافظ و دستش را تکان داد برایم...
محمد یک عقب مانده ذهنی مادرزادی بود فرشته ای پاک که شاید نمی دانست
چقدر به من انرژی داد و لبخندی که آرامش را به من هدیه کرد ...
خدایا شکرت...
فردا شاید بروم ماموریت ...
قزوین ، زنجان ، ارومیه ...
اگر چند روز نبودم نفس ِ راحتی بکشید...
راستی حکایت باز شاه عباس را دوستی اینگونه برایم تعریف کرد ...
شاه عباس در نطنز کنار جوی آبی می نشیند و باز ِ شکاری اش بر دوشش بوده...
کاسه آبی طلب میکند از جوی می آورند برایش...
وقتی میخواسته آب بخورد ناگهان پرنده خودش را در کاسه می اندازد و آب می ریزد...
شاه کاسه ای دیگر طلب میکند باز همان ماجرا اتفاق می افتد ...
شاه با خشم به پرنده میگوید اگر یکبار دیگر اینکار را بکنی سرت را جدا میکنم...
دفعه سوم آب را می آورند و باز همان کار را تکرار میکند ...
شاه دشنه از کمر میکشد و باز را می کشد...
به ناگاه خبر می آورند که از آب جوی نخورید ماری سمی در سرچشمه جوی در آب مرده است...
شاه عباس دگرگون میشود و بسیار غمگین از کاری که کرده ...
دستور میدهد که بر بالاترین نقطه کوه که بسیار صعب العبور نیز هست کاخی در خور ِ باز بسازند ...
میگویند لوازم و مصالح را با بز به بالای کوه برده اند و آن مکان به نام ِ کاخ ِ باز مشهور است...
برقرار باشید...
یاحق...
جمعه بیست و یکم تیر 1387
... در اوج ماندن ...
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح ای قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای انجا شویم
گفت والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت اگر نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خورئی زان چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست
"پروین اعتصامی"
کاشان و نطنز بودم ...
شهر نطنز در دامنه کوهی ست که بالای این کوه در بلندترین نقطه ٬ بقعه و بارگاهی
چشم را نوازش میدهد ٬ شبها هم چراغهای این آرامگاه روشن است و از پایین کوه
منظره ای زیبا را میتوان دید ...
پرس و جو کردم که این بقعه و آرامگاه از آن ِ کیست ...؟؟؟
راستش بعد از فهمیدن ِ جواب ِ سوالم کمی گیج و متحیر شدم ولی یک نکته نهفته در آن یافتم ...
به من گفتند که این آرامگاه ِ باز ِ شاه عباس صفوی ست نمی دانم باز دیده اید تا به
حال یا نه ، باز پرنده ای ست شکاری از شاهین کمی بزرگتر ...
گویا شاه عباس به این پرنده بسیار علاقه مند بوده و در برنامه شکاری که به نطنز
آمده بوده جناب ِ باز فوت میکنند و شاه در غم ِ عزیز ِ از دست رفته دستور ِ همایونی
میدهند که در بالاترین نقطه منطقه باز را به خاک بسپارند و با تجهیزان آن روزگار
بقعه ای در خور باز ِ شاهی بنا کنند ...
و اما نکته ای که مرا به خود مشغول کرد عمل ِ شاه عباس نبود بلکه سرنوشت ِ
آن باز شکاری برایم بسیار دلنشین بود ...
باز همیشه در اوج ِ آسمان پرواز میکند و این باز قرنهاست که بر بلندترین نقطه
از جایی قرار دارد که روزی در پی شکار ٬ خود صید ِ صیاد شده است ...
امید که همیشه در اوج بمانید ...
یاحق...
پنجشنبه بیستم تیر 1387
...
داد درویشی از سر تمحید
سر قلیان خویش را به مرید
گفت از دوزخ ای نکو کردار
قدری آتش به روی آن بگذار
بگرفت و ببرد و باز آورد
عقد گوهر زدرج راز آورد
گفت در دوزخ هرچه گردیدم
درکات حجیم را دیدم
هیزم و آتش و ذغال نبود
اخگری بهر اشتعال نبود
هیچ کس آتشی نمی افروخت
زآتش خویش هر کسی می سوخت
"صغیر اصفهانی"
ماموریت بودم ...
بیابان و گرما و سکوت ...
تازه برگشتم ...
شب و کویر و خنکای نسیم ...
یاحق...
دوشنبه هفدهم تیر 1387
...
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگیء حال درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
"صائب تبریزی"
امروز صبح حدود ساعت ده داشتم میرفتم شرکت ...
توی خیابانی در نزدیکی شرکت مردی را دیدم که لباسی سبز بر تن کرده و با پای
برهنه در پیاده رو راه میرفت...
رفتم جلوتر و از ایینه نگاهش کردم وقتی رسید کنار اتول با دقت بیشتری براندازش کردم...
هیبتی قلندر گونه داشت و در عالم خودش بود ...
چندین بار با اتول در مسیری که میرفت در سر راهش ایستادم ولی هیچ توجهی نداشت به من و اتولم ...
رفتم جلوتر و از اتول پیاده شدم و منتظر ماندم تا برسد به من ، وقتی که از کنارم
گذشت باز در فضایی دیگر بود ...
سلامش کردم ...
مانند کسی که در تفکری عمیق است و ناگهان با تلنگری به خود می اید جوابم را داد...
گفتم من چند دقیقه ایست به دنبال تان می ایم گفت من قلندری بی نام و نشانم
با زمینیان کاری ندارم ...
گفتم دمی با من باش ...
گفت بنده حقم و از دنیا بریده ام ...
گفتم لحظه ای هر چند کوتاه با من باش...
گفت: یا علی مدد ...
وقتی داشت سوار میشد از شرکت زنگ زدند و گفتند سریع بیا ...
گفتم الان کار دارم نمی دانم کی می رسم ...
گفتند مشکلی پیش آمده سریع بیا ...
سوار اتول شدم و دقایقی را با قلندری که دیگر برایم بی نام نبود سپری کردم ...
گفت از بتهای زمینی بریده ا م و حق پرست شده ام ...
بیست و دو سال بود که در کسوت قلندری بر زمین ِ خدا با پای برهنه راه می رفت ...
گفتمش نصحیتی کن مرا ...
گفت اگر مرا دیده ای خود نصیحت است ...
لبخند زدم ...
موقع وداع انگشتانش را در انگشتانم حلقه کرد و حلقه وحدت را محکم کرد ...
گفتمش حق نگه دارت ...
از اتول پیاده شد و گفت حق نگه دار تو و مرکبت ...
یاحق...
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
... داستان زندگی ...
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود.
پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت
و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند.
ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل،
تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو دادهام".
شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم".
ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مىخواهم".
شاگرد گفت: "الساعه استاد".
و در حالى كه از كوه سرازير مىشد، با شادى آواز مىخواند.
پس از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد.
ضربهاى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟
ما سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم".
دخترى شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد
به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت:
"آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى.
آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد".
او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم".
"البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود،
زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد
به كسانى كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد".
و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرك كنيد.
اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".
داستان بدين ترتيب ادامه يافت.
او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد.
پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب
ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مىتوانست
فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مىشد،
زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.
روزها تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود.
آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند.
او بر روى زمين خوب كار مىكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد.
او زمين بيشتری خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد.
همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد.
خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد.
مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد.
وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد،
جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند.
در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مىخواندند.
او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود،
راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد.
تا جايى كه چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت
و او از اين وضع احساس رضايت مىكرد.
ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت
و در يك لحظه همه چيز از دست رفت.
همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند.
او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند خيره شده بود.
و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مىنگرد
و مىگويد،
"من هنوز منتظر آب هستم".
و اين داستان زندگى انسان است...
یاحق...
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
... راز ...
راز راه،رفتن است
راز رودخانه،پل
راز آسمان ستاره است
راز خاک،گل
راز اشک ها چکیدن است
راز جوی،آب
راز بال ها پریدن است
راز صبح،آفتاب
رازهای واقعی
رازهای برملاست
مثل روز روشن است
راز این جهان خداست...
امروز صبح رفتم به یکی از شرکتهایی که با هم همکاری داریم سر بزنم آنجا گفتند
بعضی از برگه های مناقصه ایراد دارد آمدم توی پارکینگ و نشستم توی اتول سمت
شاگرد داشبورد را باز کردم همین که خواستم برگه را چک کنم صدایی به من گفت
ببخشید ، برگشتم دیدم مردی چهل و چند ساله با ساکی که در اصل کیسه برنج بود
کنارم ایستاده گفتم بفرمایید گفت گرسنه ام پول ندارم گفتم اگر چیزی بدهم که
بخوری قبول میکنی یا پول میخواهی گفت من گرسنه ام میخواهم سیر شوم
گفتم من توی ماشین تن دارم باز کنم برایت گفت باز کن رفتم از صندوق عقب تن
را برداشتم و درش را باز کردم گفتم نان هم میخواهی گفت آری ...
آمدم داخل شرکت و از یخچال کیسه نانی برداشتم و به او دادم ...
بعد از رفتنش به خود گفتم این پارکینگ عمومی نیست و کسی داخلش نمی آید
در ضمن اگر 5 دقیقه دیرتر یا زودتر آمده بودم با او مواجه نمی شدم ...
یادم امد که :
رازهای واقعی
رازهای برملاست
مثل روز روشن است
راز این جهان خداست...
یاحق...
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
...
سه ره پیداست .
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر ،
حدیثی کهش نمی خوانی بر آن دیگر.
نخستین :راه نوش و راحت و شادی .
به ننگ آغشته ،اما رو به شهر و باغ و آبادی .
دو دیگر :راه نیمش ننگ ،نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ،و گر دم در کشی آرام.
سه دیگر: راه بی بر گشت ،بی فرجام .
من اینجا بس دلم تنگ است .
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بی بر گشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان "هر کجا"آیا همین رنگ است ؟
بیا ای خسته خاطر دوست !ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است .بیا ره توشه بر داریم .
قدم در راه بی فرجام بگذاریم ...
"مهدی اخوان ثالث"
سمنان بودم ...
دوستان ِ جدیدی با من همسفر بودند ...
تجربه قشنگی بود ...
نظرات و عقاید متفاوتی که در عین ِ اختلاف نظر ِ عمیق در بعضی مسائل ،
در حین ِ کار و محیط ِ کاری و جمع ِ رفاقتی رنگ می باخت و بر عکس ِ تمامی ِ
جوامع بزرگ و کوچک که نظر جمع محترم است در این سفر ِ کاری ٬ جمع نظر ِ تحمیلی ِ
فرد را در نهایت ِ بزرگواری می پذیرفتند و این نشانه بزرگی ِ روح و سعه صدر بود
درسی که کمتر در زندگی مرورش میکنیم ...
در هتلی بودیم که بر سر در ِ آن نوشته بود ...
هر که در این سرا در آید نانش دهید و ...
هر چه جستجو کردم کمتر یافتم آن نانی را که بوالحسن گفته بود ...
این هم نان به نرخ ِ روز خوردن بود از نوع ِ سو استفاده از سخن ِ بزرگان ...
یاحق...
جمعه هفتم تیر 1387
... ترس ...
بيماري به پزشكش گفت :
دكتر، من به شدت تحت تاثيرترس هستم و ترس تمام شادي مرا ازبين برده است .
دكترگفت :
اين جا،درمطبم، موشي هست كه كتابهايم را ميجود اگر من درمورد موش سختگيري كنم،
او ازمن مخفي ميشود و من ديگر كاري به جز تلاش براي شكار او نخواهم كرد.
اما درعوض من تمام كتابهاي خوبم رادر جاي امني گذاشتهام
وبه موش اجازه دادم كه به بعضي از بقيه كتاب ناخنك بزند.
اين طوري موش، موش باقي ميماند و براي من تبديل به هيولا نميشود.
ازچيزهاي كمي بترس و تمام ترست را روي همانها متمركزكن.
دراين صورت در رو به رويي با موضوعات مهم تر، ميتواني شجاعانه برخوردكني .
این آبجی کوچیکه ما توی ولایت غربت دچار ترسی شده ...
این پست تقدیم به آبجی کوچیکه ست ...
امیدوارم که بر این ترس غلبه کند و حرکت را شروع کند ...
یاحق...
پنجشنبه ششم تیر 1387
... نماز عشق ...
در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند.
نام تو را، به رمز،
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
ــ مستی و راستی ــ
آهسته زیر لب
تکرار میکنند.
وقتی تو،
روی چوبه ی دارت،
خموش و مات بودی
ما :
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور:
مامور های معذور،
هم سان و هم سکوت ماندیم.
خاکستر تو را
باد سحر گهان
هر جا که برد،
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ های نشابور،
مستان نیمه شب به ترنم،
آواز سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند.
نامت هنوز ورد زبان هاست...
یادمه آن زمانهای دور که درس می خواندم پیری روشن ضمیر بود که از صفای باطنش
استفاده میکردم ، بسیار موقر و بزرگ بود ...
بعضی از شبها با پسر عمه گرامی که تازه از ایالات متحده ی شیطان بزرگ آمده بود
میرفتیم به دیدن آن مرد ِ نورانی ِ خدایی ...
حکایتی بود آن شبهای زمستانی و من و سبکی ِ روح ....
سالها از آن شبها گذشته و آن پیر در ملازمت سلطان قدر قدرت والامقام پادشاه ِ پادشاهان
است و در بارگاه عدالتش به سر می برد ...
پسر عمه دانشمند ِ ما بعد از چند سال دوباره به بلاد کفر کوچ کرد چون با مدارک دکترایش
در آن سالها بهترین کاری که برایش در وطن دست و پا شد هفته ای چند ساعت
تدریس زبان در دانشگاه ازاد بود !!! حال آنکه او دارای دو مدرک دکترا و یک کارشناسی بود
ولی هیچگاه نتوانست در جایگاهش کار کند؟؟؟ ...
حال در دانشگاه یو سی ال ای دوباره بر کرسی استادی تکیه زده و روزگار میگذراند ...
و من ...
بعد از گذشت ِ زمان هنوز در خم یک کوچه ام ...
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
یاحق...
سه شنبه چهارم تیر 1387
...
من کسی را که درباره ام بدگویی کرده می بخشم
ولی کسی را که بدگویی دیگران را برایم نقل میکند
هرگز نمی بخشم...
"آندرو مارلو"
سلام...
ببخشید اگر نمی توانم شاخه گلی برای تشکر بگذارم...
این ویروس دلیل ِ موجهی شده برای ناسپاسی من ...
دارم میرم تهران ماموریت ...
یاحق...

