تبليغاتX
نارایانا

جمعه سی و یکم خرداد 1387

... واژه ای به نام ...

یه روز یه فرشته میاد سراغ آدم و حوا که سخت مشغول کار بودن،
شروع میکنه از بهشت و راحتی و فراوونی نعمتهای اونجا تعریف کردن.
با این کار قصد طعنه زدن به آدم رو داشته که بخاطر وسوسه حوا از بهشت رونده شد
و حالا مجبوره اینقدر سختی بکشه...

"فرشته میگه نوش جون حاصل کار و کشتِتِ
یه لقمه نون قیمت جون، بهاء سرنوشتِتِ

آدم میگه طعنه نزن، زن که نبود بهشت نبود
وقتی بهشت کنارته، چی میگی از بهشت چه سود"

 
از همه دوستان ممنونم که راهنمایی ام کردند برای ویروس ...
خیلی پیام رسیده از همه ...
شرمنده شدم مانند همیشه ...
این جناب کظم غیظ کنگر خورده و لنگر انداخته یکی از سیستمهایم به کلی از کار افتاده...
عشقست...
کمی سرم شلوغ است قرار بود برم تهران کنسل شد شاید فردا بروم ، نمی دانم...
رادار درست شد به قول بچه ها جستجو گر اپتیکی ...

راستی پیشاپیش روز زن و مادر مبارک ...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

... تصميمات خدا ...

 

شهسواري به دوستش گفت : بيا به كوهي كه خدا آن جا زندگي مي‌كند برويم .
مي‌خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ،
و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بارمشقات نمي‌كند.
ديگري گفت : موافقم . اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود .
درتاريكي صدايي شنيدند : سنگ هاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آن ها را پايين ببريد .
شهسوار اولي‌گفت : مي‌بيني ؟
بعد از چنين صعودي ، از ما مي‌خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم .
محال است كه اطاعت كنم .
ديگري به دستور عمل كرد .
وقتي به دامنه كوه رسيدند ، هنگام طلوع بود
و انوار خورشيد ، سنگ هايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن كرد.
آن ها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشد مي‌گويد :

تصميمات خدا مرموزند ، اما همواره به نفع ما هستند ...


این ویروس   kazmegheyz  سه هفته ای هست که مهمان سیستمم شده
چند بار ویندوز عوض کردم اتفاقی نیفتاد مسنجر هم که ندارم چون به محض رفتن
در مسنجر شروع میکند برای ادد لیستها پیام دادن ، جالب تر اینجاست که عزیزی
شاکی شده بود که از طرف تو برای تمام نفرات ادد لیست من پیام داده شده...
یکی از این مهمان های سیاهپوست سودانی ما امشب برگشت به وطنش ...
سایتی که پارسال نوشتم رفته بودم با گروه در بیابان و حافظ ...
دچار مشکل شده بود امروز رفتم آنجا٬ گروه از صبح زود رفته بودند٬ ظهر رفتم ...
بد نبود ...
هوا را می گویم حسابی ما را شرمنده و عرق زده کرد ...
از دوستان عذر خواهی میکنم احیانا اگر پاسخ محبتهایشان را نمی دهم
این ویروس دارد عشقبازی میکند با سیستم ما ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

... خاكستر بودا ...

 

اين داستان در مورد استادی ست كه چون ديد هوا در معبد خيلی سرد شده است ،
مجسمه چوبی مقدسی را از محراب برداشت و به جای سوخت در بخاری انداخت .
نگهبان معبد از اين كار هراسان شد و به اعتراض پرداخت .
استاد بدون اينكه سايه شرمی بر چهره اش نشسته باشد ،
مشغول به هم زدن خاكستر بخاری شد .
نگهبان از او پرسيد : دنبال چه می گرديد ؟
استاد در پاسخ گفت : به دنبال ساريراس .

( Sariras اشياء كوچك شبيه ريگ است كه می گويند در خاكستر اجساد مقدسان پيدا می شود .)

نگهبان دو مرتبه پرسيد :
چگونه اميدواريد كه ساريراس را در خاكستر بودای چوبی پيدا كنيد ؟
استاد جواب داد :
اگر ساريراس در اين خاكستر پيدا نمی شود آيا ممكن است دو مجسمه چوبی ديگر بودا را برای آتش بخاری به من بدهيد ؟ !


امشب در فرودگاه بودم با تعدادی از دوستان رفته بودیم استقبال ...
شش مهمان داشتیم از کشور دوست و برادر سودان !!! ...
موقع برگشت به طرف خانه در خاکستر ذهنم بسیار به دنبال ساریراس گشتم...
چیزی نیافتم...
کاش می شد بت های چوبی را سوزاند ...


یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

... روز چهلم ...

 

در زمانهای نه چندان دور، پيرزني براي برآورده شدن خواسته‌اش شب و روز دعا مي‌كرد.
تا اينكه از كسي شنيد
كه هركس چهل روز عملي را انجام دهد يكي از پيامبران خدا را خواهد ديد و مي‌تواند
حاجتش را از او بخواهد
او بايد براي ديدن حضرت خضر
چهل صبح پيش از طلوع آفتاب جلوي در خانه‌اش را آب و جارو مي‌كرد
پيرزن نيت كرد و شروع كرد روزهاي اول با شوق و ذوق تمام اين كار را انجام مي‌داد
گاهي حاجتش را عوض مي‌كرد
يا دوباره منصرف مي‌شد گاهي هم همه چيز را به خدا مي‌سپرد
تا هر چه صلاح است انجام دهد.
باورش نمي‌شد كه بتواند يكي از پيامبران، حضرت خضر، را ببيند
چه برسد به اين‌كه از او حاجتي بخواهد
و مواظب بود وظيفه‌اش را درست و بدون كم و كاست انجام دهد تا مبادا روزي خوابش ببرد
يا يك وقت آب نداشته باشد يا جارويش شكسته باشد تا چهل روز تمام شود
روزهاي آخر ديگر اين‌كار براي پيرزن وظيفه شده بود و گاهي حاجتش را فراموش مي‌كرد
و به مردمي كه در رفت و آمد بودند خيره مي‌شد و با بي‌حوصلگي آن‌ها را تماشا مي‌كرد
تا اين‌كه بالاخره روز چهل‌ام رسيد پيرزن در را باز كرد و لبخندي زد و نفس عميقي كشيد
و شروع كرد به آب و جارو كردن
بعد از آن بايد منتظر مي‌ماند تا حضرت خضر رد شود صندلي چوبي‌اش را آورد
و جلوي درب خانه منتظر شد هنوز خورشيد بالا نيامده بود
و كسي در كوچه نبود دقايقي گذشت او داشت به درختان نگاه مي‌كرد
به گنجشك‌ها كه مي‌آمدند روي زمين مي‌نشستند و بلند مي‌شدند .
به آسمان‌ كه امروز ابرها چه‌قدر شكل‌هاي قشنگي درآورده‌اند
اين سر كوچه را نگاه كرد
آن سر كوچه را دوباره اين سر كوچه را،
مردي چوب به دست داشت رد مي‌شد پيرزن او را نگاه كرد
چه‌قدر چهره گيرايي داشت، نزديك‌تر شد انگار كه پيرزن سال‌هاست او را مي‌شناسد
به صورتش خيره شده بود در چشمانش نوري بود و بر لبش ذكري.
پيرزن فقط نگاه مي‌كرد
انگار آن شخص را فقط بايد نگاه ‌كرد و سكوت.
نبايد حرفي زد مرد به آرامي گذشت پيرزن داشت به او مي‌نگريست و وقتي رد شد
هنوز در جاي خودش نشسته بود و غرق در فكر و خيالاتش هنوز منتظر بود
خودش هم نمي‌دانست به چه مي‌انديشد
دقايق مي‌گذشتند و او انگار در همان لحظه‌هاي اول حاجتش را جا گذاشته بود
كم‌كم مردم شروع كردند به رفت و آمد و كوچه داشت شلوغ مي‌شد
ولي كوچه و خانه پيرزن امروز
بوي ديگري گرفته بود بوي نور،
بوي رهگذري از بهشت
پيرزن لبخند زد زيرا اصلاً به ياد نياورده بود كه حاجتي دارد
اصلاً انگار يادش رفته بود كه مي‌تواند حرف بزند و خواسته‌اش را بگويد
او خضر را نشناخته بود .


دیروز  با گروه رفته بودیم راه اندازی سایت دوربین های کنترل پرواز در یک منطقه جنگی
ادامه کار به امروز موکول شد و امروز صبح فرمانده نیروی هوایی هم امده بود برای
بازدید از عملکرد دوربین ها ...
صبح هواپیمای بدون سرنشین در منطقه پرواز میکرد و دوربین ها درست عمل نکردند
و پدافند هم نتوانست هدف گیری کند قرار شد بعداز ظهر دوباره پرواز تکرار شود
عده ای سرباز در قسمت سایت بودند که دیروز حسابی با آنها رفیق شدم
امروز موقع نهار یکی شان آمد پیشم و گفت ناهار بیایید در کانکس ما...
رفتم و نهار را با سربازان وطن خوردم بعد از نهار آمدند دنبالم و گفتند که خیلی وقت
است دنبالم میگردند گفتم برای چه ؟؟ گفتند منتظریم بیایی نهار بخوریم ...
بعد از نهار برق قطع شد و دوربین ها هم از کار افتاد ژنراتور هم تعبیه نشده بود!!!
رفتم اتول را روشن کردم و رفتم کنار کانکس ٬ سربازان امدند دور اتول جمع شدند
گفتند موزیک میخواهیم ...
چهل روز بود که خانه نرفته بودند از اتول پیاده شدم چند نفرشان رفتند توی اتول
نشستند بقیه هم اطراف اتول ٬ خلاصه اساسی شارژ شدند ٬ میگفتند ای کاش این
سایت درست نشود و شما هرروز بیایید اینجا ...
وقتی توی اتول و بیرون اتول دسته جمعی ترانه را میخواندند در چهره تک تک شان
نگاه کردم...
شادی موج میزد ...


یاحق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 20:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم خرداد 1387

...

 

گفتند‍‍‍‍‍‍ ان مرد ماهي گير است ان مرد از دريا ماهي مي گيرد
گفتند ان مرد كشاورز است ان مرد در زمين دانه مي كارد
جوانمرد گفت :
چه نيكو كه ان مرد كشاورز است و در زمين دانه مي كارد
اما نيكوتر مردي است كه از خشكي ماهي مي گيرد و دانه اش را در دريا مي كارد
و نيكوتر از اين هر دو كسي است كه مي تواند از اب اتش بگيرد و از زمين اسمان برداشت كند
ممكن را به ممكن رساندن كار مردان است
اما كار جوانمردان ان است كه ناممكن را ممكن كنند
هزاران معجزه ميان اسمان و زمين معلق است
دستي بايد تا معجزه ها را تحويل بگيرد
و ان دست جوانمرد است 

 

"قسمتی از چهل روایت عرفان نظر آهاری درباره ابوالحسن خرقانی شیخ ِ جوانمرد"

 

یاحق...

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

...

 

چه دلپذيراست
اينکه گناهانمان پيدا نيستند
وگرنه مجبور بوديم
هر روز خودمان را پاک بشوييم
شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم
و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان
شکل مان را دگرگون نمي کنند
چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم
خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس ...


"فدريکو گارسيا لورکا"


دو هفته ای ست که میخواهم اتول بخرم و نشده امشب رفتم یک اتول قولنامه کردم
درحین قولنامه از نمایشگاهی دیگر زنگ زدند و گفتند که اتول ِ دلخواهت آماده است
قولنامه اولی را نوشتیم و بیعانه اش را دادیم رفتیم دومی را دیدیم و قولنامه اش
کردیم و بیعانه هم دادیم حالا دو دستگاه اتول قولنامه کردیم فردا باید ببینیم
چه میشود ...
این شعر پایین را برای شخص خاصی گذاشتم که فکر میکند خیلی زرنگ است
و ...


اي مرغ سحر عشق زپروانه بياموز
کان سوخته را جان شد وآواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند
کآن را که خبر شد خبري باز نيامد


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

... فردا ...

 

مانند سايه ناپايداريم و مانندخاک بی مقدار
ازکجا بدانيم که تا فردا زنده خواهيم ماند...

"هوراس"

 

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.
عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.
كارت شناساييم به همراه دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!
كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد.
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.
کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.
بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد.
در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نياريد.
التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای تازه به دوران رسيده کم نيارم.
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه براي آنها هم جا باشد...

 

هر وقت که گذرم به قبرستان می افتد سعی میکنم به غسالخانه بروم و کسانی
را که در صف شستشو آرمیده اند را نظاره کنم ...
با دیدن رخسار هر کدام ٬ در اندیشه ام تصور میکنم که  بوده و چه کرده و اکنون
کجاست و باز به خود می آیم و زمزمه میکنم که بودم و چه کردم و اکنون در چه
جایی ایستادم و فردا ...
یاد ِ حرف روانشاد حسین پناهی می افتم که گفت:

چه میهمانان بی زحمتی اند مردگان
نه به دستی ظرفی را آلوده میکنند
و نه به حرفی دلی را آزرده
تنها به شمعی قانع اند و
اندکی سکوت...

کاش بتوانم در باقیمانده این سفر با قناعت همسفر شوم و موجب رنجش دلی هم نشوم...
و در آخر این جمله ای ست که دوست دارم بر مزارم نگاشته شود...

سنگ قبر  ِ مرا که میشویی
مراقب باش
"هوالباقی"
پاک نشود...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 19:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم خرداد 1387

... تلألو آفتاب ...

 

شکوه دنیوی همچون دایره ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی
آن افزوده می شود و سپس در نهایت بزرگی هیچ می شود.

"ویلیام شکسپیر"


ای دوست عزیزم!
ای مهر ثابت و عشق پایدارم!
و ای خدای مهربانم!
دنیا همچون شکم ماهی که یونس (ع) در آن گرفتار بود برایم سرد و تنگ و تاریک است.
نمی دانم این ذات دنیاست که گاهی نفس کشیدن هم در آن سخت و غیر ممکن می شود؟
یا این منم که با اعمال خود دنیا را برای خود تنگ و تاریک نموده ام؟
هر چه هست تنها تو می دانی و تنها تو می توانی مرا نجات دهی.
تنها توئی که مرا دوست داری و تنها توئی که همچون یونس نبی (ع)  که دعایش را مستجاب نمودی
و او را از شکم ماهی رهانیدی می توانی مرا نجات دهی و برهانی.
عشق من! خدای مهربانم!
از تو می خواهم بار دیگر مرا از شرخودم، نفسم و از شر وسواس خناس رهائی بخشی.
و با رهائی از تنگناها و تاریکی های شکم ماهی تلألو آفتاب را به من مرحمت فرمائی.


بسم الله الرحمن الرحیم

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ «1»
مَلِكِ النَّاسِ «2»
إِلَهِ النَّاسِ «3»
مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ «4»
الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ«5»
مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ«6 »

 به نام خدا كه رحمتش بى اندازه است و مهربانى اش هميشگى.

بگو : پناه مي  برم به پروردگار مردم « 1»
" به " پادشاه مردم « 2»
" به " معبود مردم « 3»
از زيان وسوسه گر كمين گرفته و پنهان ، « 4»
آنكه همواره در سينه هاى مردم وسوسه مي  كند « 5»
از جنّيان و آدميان . « 6»

 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 19:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

... کلمه و اندیشه و رفتار ...

 

كلمه ها بر احساسها و انديشه ها تاثير مي گذارند .
احساسها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .
انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم خرداد 1387

...

 

افتتاح کلام بنام آن خداییکه نام او راحت روح است و پيغام او مفتاح فتوح.
ای جوانمرد در مردي مرد باش،
کار خام مكن و هر کاری کنی در هوا و هوس مقام مكن و هوا و حرص را بر خود رام مکن.
گر از پي شهوت و هوا خواهي شد، از من خبرت كه بي‌نوا خواهي شد.
بنگر كه كه‌اي، از كجا آمده‌اي. آخر كه چه مي‌كني، كجا خواهي شد.
خدایا آنرا که تو خواهی آب در جوی روان است و آنرا که نخواهی چه درمان است؟
ای عزیز یار باش بار مباش.
گل باش و خار مباش بآن ارزی که میورزی.
دوست را از در بیرون کنند اما از دل بیرون نکنند.
خدایا تو بساز که دیگران ندانند تو بنواز که دیگران نتوانند.
الهی تو بساز کار من و منگر بکردار من.
الهی علمی ده که در آن آتش هوا نبود و عملی ده که در آن رنگ ریا نباشد...

منبع


مدتی ست که از عزیزی بی خبرم امیدوارم که خوب باشد و هر کجای این
آسمان ِ آبی ست خوش و خرم روزگار بگذراند ،یادگاری اش همیشه همراهم است
کنار کلیدهایم قفلها را می گشاید...

 

ياد باد آن که سر کوی توام منزل بود
ديده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود

دل چو از پير خرد نقل معانی می‌کرد
عشق می‌گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود

آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است
آه از آن سوز و نيازی که در آن محفل بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم می ديدم خون در دل و پا در گل بود

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در اين مسله لايعقل بود

راستی خاتم فيروزه بواسحاقی
خوش درخشيد ولی دولت مستعجل بود

ديدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود

 


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم خرداد 1387

...

 

عروج بر پله های نردبان کمال که در جاده ی طریقت عارف سالک را از مقامات
تبتل تا فنا در سفر الی الله هدایت میکند همواره به مثابه تولدی دیگر است
که سالک با مرگ از یک حیات در حیات تازه ای بدان نایل می آید و با فطام (جدایی)
از غذاهای پسین با غذای روحانی تازه ای مجال پرورش می یابد.
واین ولادت و فطام که توالی مرگ و حیات در طی مراتب لازمه ی آن است
تنهادر طی عروج از مراتب روحانی سلوک حاصل نمی شود.
در مراتب وجود هم سالک آن را در سیر خویش از عالم جماد تا عالم انسان می آزماید.
و اینکه مراتب روحانی هم وی را در حیات تازه ای ولادت می دهد
ادامه ی سفری است که او از اقلیم جمادات عالم انسانی طی کرده است
وتا حدی در حکم بازگشت از منزل هایی است که دردنبال جدایی از
نیستان مبدا ودر قوس نزولی مربوط به تنزلات مراتب از غیب تا شهادت پیموده است
و تعالی و عروج وی در بین مراتب شهادت تا غیب حکم طی کردن قوس صعودی را دارد ...
و اگر هدایت و عنایت الهی برای وی تیسیر اسباب کند.
در مرتبه ی فنا سفر فی الله را که نهایت ندارد
و پله های نردبانش هرگز به آخر نمی رسد
آغاز کند...

 

شیخ عطار در تذکره اش نقل میکند که روزی مولا علی "ع " از پیامبر "ص" پرسیدند
که همنشین من در بهشت چه کسی ست حضرت فرمودند مردی ست از اهالی قَرَن
اویس نام دارد میگویند اویس قرنی آنقدر به مولا ارادت داشت که وقتی در جنگی
دندان ِ مولا شکست دندان اویس هم شکست البته شاید در ظاهر اینگونه صحبتها
با عقل جور در نیاید ولی اویس قرنی که در زمان ِ حضرت علی زندگی میکرد و مرید مولا بود هیچگاه نتوانست از نزدیک مولایش را زیارت کند ، کمی عجیب است میدانم
ولی مادری داشت پیر و فرتوت که نگهداری اش بر عهده اویس بود و او نمیتوانست مادر را رها کند ...
قرار نبود تا چند روز آینده پستی بگذارم همسایه ای داریم که پیرزنی فرتوت است
شوهر و تنها اولاد ذکورش فوت شده اند ، او مانده است و چند دختر و دامادهایش
شب از نیمه گذشته بود که فریاد ها بلند شد ، گویا یکی از دختران با همسرش
طلب میراث داشتند از مادر ، آنقدر کار بالا کشید که مجبور شدم به 110 زنگ بزنم
آمدند و داماد را بردند ...
نشسته بودم با خودم می اندیشیدم که استاد از مادر ِ کسی گفت که دغدغه خوب
شدن دارد و به دنبال سبکی روح در تلاش است برایم سنگین بود که از زبان استاد
بشنوم که مادرش عاق ش کرده و از خدا خواسته فرزندش در آینده همان اعمال را
به سرش بیاورد برای مادر خیلی سخت است این نفرین ...
استاد خیلی پکر بود من هم پکر شدم ،
شیخ ابولحسن خرقانی ، میگوید:

هرگز مکوش که کاری کنی برای حق ، بکوش تا حق کند برای تو ...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 2:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

... از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ...

 

شنبه : همون لحظه که وارد دانشگاه شدم متوجه نگاه سنگینش شدم .
هرکجا میرفتم اونو می دیدم.
یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم و صداشو نازک کرد و گفت : ببخشید !! 
من که میدونم منظورش چی بود.
تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد رو می خوندم اومد پشت سرم و شروع کرد به خوندن بورد !!!
آره دقیقا" می دونم منظورش چیه .
می خواد زن  من بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 
بچه ها میگفتن اسمش مریمه.
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

... فردا مصاف من است و دقیانوسم ...

 

دلم برخواستنی به ناگاه می خواهد
و گریختنی گرامی از سر فریاد
دلم غاری میخواهد
و خوابی 300ساله ویارانی جوانمرد
می خواهم چشم برهم گذارم
و ندانم که آفتاب کی بر می آید وکی فرو می رود
وکاش چشم که باز می کردم 
دقیانوس دیگر نبود وسکه ها از رونق افتاده بود
من ادمی هزارساله ام که هزار بارگریخته ام
به هزار غار پناه برده ام
و هزاران بار به خواب رفته ام
اما هر جا که رفتم دقیانوس نیز با من آمده است
من خوابیده ام و او بیدار مانده .
دیگر اماگریختن و غار وخواب 300ساله به کار من نمی آید
من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد
و با چشمهای من به نظاره مینشیند
و چه بگویم از او که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده
و آن سواران که از پی من می آیند نه در راه که در رگهای من میدوند .
چه بگویم که گریختن از این دقیانوس گریختن از من است
و شورش براو شوریدن بر خودم .
نه ای خدای خوابهای معرفت وغارهای تنهایی .
من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب .
که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید
فردا مصاف من است و دقیانوسم
بی زره و بی شمشیرو بی کلاه 
تن به تن و رو در رو ...

 


و فردا سالروز مصاف من است با دقیانوس زندگی ...
روزی که چشمانم به روی این دنیای پر هیاهو باز شد و تا این ساعت بسیار شگفتی ها دید...
دلم غاری میخواهد و یارانی از نوع ِ یاران ِ یمیلخا ...


یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 13:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

... دشت زعد ...

 

                                

مسافری، در جاده ی زعد به مردی برخورد که در دهکده ی مجاور زندگی می کرد،
و مسافر با دستش به دشت پهناوری اشاره کرد و از مرد پرسید :
« این همان میدان نبردی نیست که شاه احلم، درآن بر دشمنانش پیروز شد؟»
و مرد پاسخ داد : « این جا هیچ وقت میدان نبرد نبوده .
زمانی دراین دشت، شهر بزرگ زعد بود، و در آتش سوخت و خاکستر شد .
اما حالا دشت خوبی است، مگر نه؟»
و مسافر و مرد از هم جدا شدند .
مسافر نیم میل دیگر نرفته بود که به مرد دیگری برخورد و دوباره به دشت اشاره کرد
و گفت : « پس این جا همان جایی است که زمانی شهر بزرگ زعد قرار داشت؟»
مرد پاسخ داد : « این جا هیچ وقت شهری نبوده .
اما زمانی صومعه ای این جا بود، ومردم سرزمین جنوب، ویرانش کردند.»
کمی بعد، درهمان جاده ی زعد، مسافر به مرد سومی رسید،
و بار دیگر به دشت پهناور اشاره کرد و گفت :
« آیا راست است که این جا روزگاری صومعه ی بزرگی بوده؟ »
اما مرد پاسخ داد : « این اطراف هرگز صومعه ای نبوده،
اما پدران و اجداد ماگفته اند که زمانی،
شهاب سنگ عظیمی براین دشت افتاده است.»
مسافر باز به راه افتاد و قلبش در شگفتی بود.
به مرد پیری رسید و سلام داد و گفت :
« آقا، در این جاده به سه مرد بر خوردم که همین حوالی زندگی می کنند
و از هر کدام درباره ی این دشت پرسیدم، جواب دیگری را انکار کردند
و هر کدام داستانی برایم گفتند که آن دو نفر دیگر نگفته بودند.»
پیرمرد سرش را بالا آورد و گفت:


« دوست من، هر کدام از این مردها، چیزی را برای توگفتند که واقعیت داشت؛
اما درمیان ما اندک افرادی می توانند واقعیتی را با واقعیتی متفاوت جمع کنند
و به حقیقتی برسند.»

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 18:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم خرداد 1387

... سینه سرخ با این صدا عاشق شد ...

 

من نی ام همان نی که خدابر لبهایش می گذاشت و می نواخت .
همان نی که موسیقی اش در هفت آسمان می پیچید
و با صدایش سیاره ها می رقصیدند و ستارها پولک نور می پاشیدند
با این صدا بود که خاک شکوفه ی گیلاس می شد ذغال تکه های روشن الماس
جوجه ی گنجشک با این صدا سر از تخم درآورد
وسینه سرخ با این صدا عاشق می شد
من نی ام همان نی که خدابر لبهایش می گذاشت و می نواخت
اما حالا ترانه ام گم شده
دیگر آهنگم در خلوت خدا نمی پیچد
شیطان می گذرد و می خندد و می گوید
دیدی دیدی این آدم با خودش چه کرد!
وصدایش درآسمان می پیچد .
کاش کسی بود کسی که به من می گفت آهنگهای من کجا رفته ؟
ترانه ای آرام می وزد .
ترانه ای ساده وملکوتی واین ترانه است که می گوید آی نی کوچک خدا من میدانم...
تو فراموش کردی و یادت رفت که نی اگر خالی نباشد نوائی ندارد .
در خالی نی هزار ترانه است هزار نغمه وسرود
خدا هر روز در تو می دمد وتو را می نوازد اما تو آنقدر پری که
نفس خدا از تو عبور نمی کند .
خلوت کن و خالی باش تا دم خدا از تو بگذرد
خلوت کن و خالی باش ...
خلوت کن و ...

ترانه رد شد و من ماندم و باز صدای بی صدای  نی ام .

 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم خرداد 1387

... نی ...

 

شبی دیدم کنار بوستانی 
فتاده یک نی از دست شبانی
نشستم با تآنی در کنارش
گرفتم از رخش گرد و غبارش 
نهادم بر لبش لبهای لرزان
دمیدم بر درونش آه سوزان
ز سوز آه من نی ناله ها کرد
به صحرا شور و غوغایی به پا کرد
بنال ای نی که دنیا را بقا نیست
چو آرامش در این دار فنا نیست
بنال ای نی نماند جاودانه
به جز عشق و نوای عاشقانه
بنال ای نی به لحن نای داود
که هر نالیدنش ذکر خدا بود
بنال ای نی که یار دلربا رفت
نمی دانم که از پیشم کجا رفت
بیا تا از پی اش با هم بگردیم
که هر دو آشنا با آه و دردیم
بنال ای نی که یارم زار و خسته
به پشت پرده غیبت نشسته
بنال ای نی به هر صبح و به هر شام
چو تنها اشک ریزد آن دل آرام
بنال ای نی که شب غرق سکوت است
خیالش می برد هوش از من مست
بنال ای نی که ابر پاره پاره
چو قایق هاست بر در دریا کناره
مگر یار خود از آنجا ببینم
روم امشب بر آن قایق نشینم
بنال ای نی ز غمهایم گذر کن
که تنها ناله بر آن منتظر کن
بنال ای نی تو با شب زنده داران
به شبهای دل انگیز بهاران
بنال ای نی که نامحرم به خواب است
دعا در خلوت شب مستجاب است
بنال ای نی چو افزود عکس مهتاب
به رو صفحه ی لغزنده آب
بنال ای نی که بر دل افکند شور
نوای ناشناس مرغی از دور
بنال ای نی که یارم در نماز است
سراپا ناز در حال نیاز است
 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 13:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

...

 

زاهدی مهمان پادشاهی بود.
چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد
که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او،
تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی!         
کاین ره که تو میروی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند.
پسری صاحب فراست داشت؛ گفت:
ای پدر! باری، به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟
گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید.
گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید.

اى هنرها گرفته بر کف دست        
عیب‌ها برگرفته زیر بغل
تا چه خواهى خریدن اى مغرور         
روز درمانده‌گى به سیم دغل؟

 
یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 19:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

... بندگی ...


ابتدا تو را نادیده میگیرند، سپس مسخره ات میکنند و بعد با تو می جنگند.
ولی در نهایت پیروزی از آن توست...


"گاندی"

 

نیما میگفت میلاد خیلی شانس آورد که تو بودی و بردیش بیمارستان اگه آنشب
نبودی می مرد ...
روز دوشنبه اتول را آگهی کرده بودم چند نفری آمدند و دیدند یکی دو نفر مشتاق
بودند برای خرید که به بحث شیرین قیمت که رسید توافق حاصل نشد ...
آقایی نزدیک ظهر زنگ زدند و مشخصات را پرسیدند و خیلی با من شوخی کردند
آدرس را گرفتند بعد از ظهر زنگ درب غار به صدا در آمد و من رفتم پایین دیدم
یک خانم و آقا منتظرم هستند بعد از احوالپرسی فهمیدم همان آقایی ست که
شوخ طبعی کردند اتول را که دیدند گفتند که پسندیدند از من قیمت پرسیدند
من گفتم که تا این مبلغ هم خریدند ولی من ندادم آن مرد مسن مبلغی بر روی
آخرین قیمت گذاشت و گفت قبولت دارم گفتم من خیلی ضرر میکنم گفت ماشین
را برای دخترم میخواهم و ...
امدیم در ِ ورودی غار گفتم نه حرف شما نه حرف من و مبلغی را اضافه کردم گفتند نه
و شوخی کردند گفتم بعد بحث میکنیم ...
آن مرد محترم گفت حالا باید چکار کنیم قولنامه میکنید تا فردا گفتم نه...
شما مبلغی بیعانه بدهید تا فردا صبح اتول از آن ِ شما خواهد شد گفتند چقدر؟
گفتم هزار تومان...
هر دو متعجب نگاهم میکردند من گفتم پول را برای این میگویم که بیع انجام
شده باشد وگرنه حرف حجت است کیف پولش را جلویم گرفت پنج هزاری بود
گفتم هزاری گفت ندارم یه اسکناس پنجهزاری برداشتم گفتم مبارک تان باشد...
دخترش گفت فردا ساعت هشت و نیم همین جا وعده گفتم تا ساعت نه صبح
این اتول مال ِ شماست بعد از آن این قول و قرار کنسل میشود خریدار گفت ما
فردا صبح ساعت هشت ونیم اینجاییم...
شب که رفتیم عجایب و بولینگ و گریم امیر مهدی و عکاسی و ...
از ساعت دوازده و نیم شب تا 5 صبح هم که در بیمارستان بودم ...
ساعت 45/8 دقیقه صبح خریداران آمدند رفتیم برای تعویض پلاک و انتقال سند...
تعویض پلاک را انجام دادیم رفتیم دفترخانه برای انتقال سند ...
سند و مدارک را  تحویل دادیم و منتظر نشستیم ناگهان مرد ِ خریدار به دخترش گفت:
بابا فهمیدی چه شده ؟ دختر گفت چی شده بابا ...
گفت من هنوز پول ماشین را ندادم و این اقا هم چیزی نمی گوید...
دخترش با تعجب گفت !! راست میگی بابا ، من فکر کردم هنگام تعویض پلاک
پول را دادی و رو به من کرد و گفت شما چرا حرفی نزدید ؟؟
خندیدم و گفتم من اصل ِ پول را دیروز گرفتم فرعش زیاد مهم نیست...
بعد از انتقال سند و بیرون آمدن از محضر من میخواستم خداحافظی کنم قبول نکردند
جالب اینجاست که سوییچ اتول را هم نگرفتند اصلا این پدر و دختر روز قبل هم سوار
ماشین نشدند و فقط به گفته های من اعتماد کردند ...
گفتم درست نیست من اتول شما را برانم ...
در مسیر برگشت گفتم شوخی شوخی همان مبلغی که میخواستید به من دادید
خندیدند و گفتند ما تا به حال اینطوری خرید نکرده بودیم و از کسی هم نشنیده بودیم
که با پنج هزار تومان میشود اتول خرید...
خیلی خوشحال بودند از این نوع خرید ...
من هم شاد شدم...

 


 یکی از فقرای با ذوق شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان
از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید
( یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید
که آنان ( با وجود غلام بودن) جامه های فاخر و حریرین به بر کرده
و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود
و با حسرت تمام
گفت :
خداوندا ، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر!

روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه،
عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند
و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست
که هر چه سریعتر گنج خانه عمید را لو دهند
و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه،
شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند
و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند.
تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید:

ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر!


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم خرداد 1387

... راه ...

 

ره میخانه و مــــســـجد کــدام است            
که هر دو بر من مسکین حــرام است
نه در مــسجد گذارنــدم که رند است            
نـه در مـیــخانه کین خمار خـــام است
مــیان مسجد و مــیخانه راهی است            
بــجـویـید ای عزیزان کین کـــدام است
به میخانه امامی مست خـفته است             
نمی دانم که آن بت را چــــه نام است
مرا  کــــعـــبـــه خرابات است امروز           
حریفم قاضـــی و سـاقی امــام  است 
بــــرو عـــطــار کـو خود می شناسد             
که سرور کیست سرگردان کدام است

  "عطار نیشابوری"


دیشب ساعت یازده و چهل پنج دقیقه در غار بودیم بد نبود بولینگ هم زدیم
میلاد در غار بود اسحاق هم آمده بود شام گرفته بودم برایشان ٬ گفتند خورده ایم
دیدم میلاد حالش خوب نیست ازش پرسیدم چه شده ٬ گفت دل درد شدیدی دارم
تا ساعت دوازده و نیم٬ که دیدم خیلی دارد درد میکشد گفتم لباس بپوش تا بریم
بیمارستان ٬ رفتیم بیمارستان بقیه الله توی شیخ بهایی ٬ ساعت یک و ربع دکتر آزمایش
نوشت و آزمایشگاه جواب را ساعت دو  نیم داد بعد از جواب میلاد را بستری کردند در
اورژانس و دکتر متخصص آمد و یک سری آزمایش دیگر هم نوشت در همین حالات
که یک پایم در اورژانس بود و پای دیگرم در آزمایشگاه وقتی داشتم از کنار تختی
رد میشدم صدایی شنیدم که گفت ببخشید میشود کمک کنید نگاه کردم دیدم
مردیست که ظاهرش نشان میداد بالای پنجاه سال دارد رفتم جلو گفتم امر بفرمایید
گفت لطفا بندهای پای مرا باز کنید و پایم را در بیاورید...
راستش یه کم جا خوردم گفتم چشم گفت لطفا شلوارم را بزنید بالا ...
پایش را در آوردم و کنار تختش گذاشتم خیلی تشکر کرد و البته عذر خواهی گفت
یک دستم فلج است برای همین مزاحم شما شدم گفتم من همین جا هستم
کاری داشتید صدایم کنید...
ساعت سه و نیم صبح جواب آزمایش دوم را گرفتم و معلوم شد که آپاندیس است
ساعت چهار به نیما زنگ زدم و بیدارش کردم گفتم من ساعت هشت و نیم صبح
قرار دارم بیا بیمارستان تا یکی دو ساعت بروم استراحت کنم...
آمدم دیدم پیرمردی دارد کمک میکند به آن مرد ...
نشانده بودش روی تخت و میخواست پای مصنوعی را پایش کند ولی نمی توانست
چون اگر پشتش را ول میکرد می افتاد ، تعادل نداشت رفتم و گفتم من میگیرمشان
شما پایشان را درست کنید همینطور که داشت کارش را میکرد مرد بهش گفت
یکبار کوسه ها زدند حالا هم با این بستنت کمتر از کوسه نشده ...
ان پیرمرد رفت ویلچر بیاورد گفتم کوسه کجا بوده...
گفت اروند عملیات ولفجر 8 خیلی از بچه ها را کوسه ها بردند و ...
بعد فهمیدم که حالش که بد شده خانواده اش از خانه انداختنش بیرون و آن پیرمرد
همسایه اش بوده که او را به بیمارستان آورده...
یاد شعر عطار افتادم ...

نه در مــسجد گذارنــدم که رند است            
نـه در مـیــخانه کین خمار خـــام است

 ساعت 5 صبح در غار بودم تا هفت دراز کشیدم
و هشت و نیم صبح داشتم  با دختر خانمی و پدرش می رفتم به دنبال کارهای اتول...
حکایت غریبی بود اتول فروختن من برایشان...
ظهر امدم غار دیدم باید از این شهر بروم ...
پس کوله ام را برداشتم امیرم مهدی هم کوله پشتی اش را برداشت و راه افتادیم...
الان هم طبق معمول امیر حسین کنارم است و میخواهد سیستم را خاموش کند...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم خرداد 1387

...

 

مريدي نزد مرشدش آمد و گفت :
سال هاست كه در جستجوي نور هستم .
گمان مي‌كنم كه به رسيدن نزديكم .
مي خواهم بدانم كه گام بعدي چيست ؟
پيرگفت : چگونه زندگيت را مي گذراني ؟
مريد گفت : هنوزكاري نياموخته ام .
پدر و مادرم كمكم مي‌كنند.
فكرمي‌كنم اين موضوع زياد مهمي نباشد.
مرشدگفت : گام بعدي اين است كه نيم دقيقه چشم به خورشيد بدوزي .
مريد اطاعت كرد.
بعد از نيم دقيقه ،
پير از شاگردش خواست كه منظره اطرافش را توصيف كند.
شاگرد گفت : چيزي نمي بينم .
خورشيد بيناييم را متأثركرده است .
مرادگفت :
كسي كه فقط به دنبال نور است و از وظايفش شانه خالي مي كند،
هرگز نور را نخواهد يافت .
كسي كه همواره به خورشيد مي نگرد ،
نابينايي در انتظارش خواهد بود.

 

سلام...
اول از همه دوستی با نام همیشه مرا میبینی لطف کردند و کامنت خصوصی گذاشتند
من از ایشان تشکر میکنم و خدمتشان عرض میکنم که شما همه صفات خود را به من
نسبت دادید،بزرگوار من اینی که گفتید نیستم ...
امشب میروییم تیراژه و سرزمین عجایب...
شبی ست برای امیرمهدی ( البته باید یه دست بولینگ رو کم کنی بزنم )
از شما دوستان هم ممنونم مثل همیشه شرمنده ام کردید...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 14:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

... غیرممکن ...

 

مرشدي به شاگردش گفت :
در اين مسيركه مي روي ، به دري مي رسي كه جمله اي روي آن نوشته شده است .
برگرد و به من بگوكه آن جمله چه مي‌گويد.
مريد تن و جان به جستجو سپرد و روزي بالاخره به آن در رسيد.
آن گاه نزد مرشدش آمد و گفت :
جمله روي در اين بود :
"غيرممكن است ."
مرشد پرسيد: آن جمله روي در بود يا روي ديوار ؟
مريد پاسخ داد : روي در.
مرشدگفت : بسيار خوب . دستگيره را بچرخان و در را بازكن .
مريد اطاعت كرد .
وقتي دركاملاً باز شد ،
نوشته ديگر قابل مشاهده نبود.
مريد به راهش ادامه داد.


فردا صبح زود با امیر مهدی میروم تهران ، غار ِ تنهایی ِ پدرش را ندیده تا به حال...
البته قول ِ سرزمین عجایب را هم دادیم ...
نیما میگفت همین امروز حرکت کن گفتم نه صبح زود راه می افتم
غار ِ تنهایی ِ من در طرح ترافیک است و پلاک اتولم هم فرد است
فردا روز ِ اتول ِ ماست ...
البته فکر نکنید که غار تنهایی من از تکنولوژی بدون بهره است اتفاقا جناب نیما خان
پارسال برای رفاه حال غارنشینی چو من ای دی اس ال هم نصب کردند پس زیاد
خوشحال نباشید که از دستم راحت شدید ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 18:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

... لبخند ...

 

عابدي ‌كنار جاده نشسته‌ بود و با چشمان بسته‌ در حال تفكر بود.
ناگهان تمركزش با صداي گوشخراش يك جنگجوي سامورايي به هم خورد؛
پيرمرد، بهشت وجهنم را به من نشان بده !
عابد به سامورايي نگاهي‌ كرد و لبخندي ‌زد.
سامورايي ‌از اينكه ‌مي‌ديد عابد بي‌توجه به شمشيرش فقط به او لبخند مي‌زند ،
 برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا گردن عابد را بزند!
عابد به آرامي ‌گفت :
خشم تو نشانه‌اي از جهنم است .
سامورايي ‌با اين حرف آرام شد،
نگاهش‌ را به عابد انداخت و به او لبخند زد.
 آنگاه عابد گفت :
اين هم نشانه ‌بهشت !


نارایانا بداند:
میان بهشت و جهنم فاصله ای به اندازه یک تار مو هست پس فکر نکند که فقط
با انجام کارهایی میتوانید صاحب بهشت شود پس خشمش را کنترل کند
و لبخند بزند
هستند کسانی که با دیدن لبخند ناگهانی تو در انتظار معجزه ای اند...
بودا می گوید...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 13:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم خرداد 1387

... کلید های خدا در دست توست ...

 


بدان خدائی که گنجهای آسمان دردست اوست
به تو اجازه ی درخواست داده و اجابت آن رابرعهده گرفته
تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطاکند
درخواست رحمت کنی تا ببخشاید
و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا فاصله ایجاد کند
و تو را مجبور نکرده به واسطه ای پناه ببری
و اگرگناه کردی در توبه را نبسته
در کیفر تو شتاب نداشته و در بازگشت بر تو عیب نگرفته
در آنجائی که رسوائی سزاوار توست رسوایت نکرده
و برای بازگشت به سوی خودشرایط سنگینی مطرح نکرده
هرگاه او را بخوانی صدایت را می شنود
و وقتی با او درد و دل می کنی راز تو را می داند
پس حاجتت را به او بگو و آنچه را در دل داری برای او بازگو 
غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن
تا غمهای تو را برطرف کند و در مشکلات تو را یاری کند .
و از گنجینه های رحمت او چیزهایی را درخواست کن
که جز او کسی نمی تواندعطا کند
خداوند کلیدهای گنجینه های خود را در دست تو قرار داده
که به تو اجازه ی دعا کردن داد .
پس هرگاه اراده کردی میتوانی با دعا درهای نعمت خدا را باز کنی
تا باران رحمت الهی بر تو ببارد
هرگز از تاخیر در استجابت دعا ناامیدمباش 
گاه در استجابت دعا تاخیر میشود تا پاداش درخواست کننده بیشتر
و جزای آرزومند کاملتر شود
گاهی درخواست میکنی اما پاسخ داده نمی شود
زیرا بهتر از آنچه خواستی به زودی یا در وقتی مشخص
به تو بخشیده خواهد شد

 

"نهج البلاغه نامه 31"

 

قابل توجه نارایانا :
به غیر از خدا از کسی مدد نگیر ...
در مسیر طلب گاه راهنمایی برگزین ولی راه طولانیست و راهنماها بسیار
پس از هر  چشمه جرعه ای بنوش و برو ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم خرداد 1387

... غریب ...

 

جوانمرد بر بالاي تپه اي به سجده نشسته بود
آفتاب را و غروبش را تسبيح مي كرد
مسافري به او رسيد از دورها آمده بود
جوانمرد را كه ديد سفره دلش را گشود
و از غريبي گفت و از غربت ناليد كه عجب دردي است اين درد بيگانگي
و عجب سخت است تحمل بي سرزميني
جوانمرد لبخندي زد و گفت
برو اي مرد و شادمان باش كه اين غربت كه تو داري و اين غريبي كه مي كشي
هنوز آسان است پيش آن غربتي كه ما داريم
زيرا غريب نه آن است كه تنش در اين جهان غريب باشد
غريب آن باشد كه دلش در تن غريب است
و ما انچنين ايم با دلي غريبه در تن خويش!

 

"قسمتی از چهل روایت عرفان نظر آهاری درباره ابوالحسن خرقانی شیخ ِ جوانمرد"

 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 2:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم خرداد 1387

... شریک ...

 

انسان هميشه زمانهاي زندگيش را با كسي شريك مي شود ،
واين جزء لاينفك زمان است كه مشترك باشد،
گاهي اين زمان، با شيطان شريك است وگاهي با خدا،
اگر با خدا باشد، لحظاتي است كه در فرمان خداست وعبادت محسوب مي شود،
اما اگر با شيطان باشد لحظاتي است گناه آلود و زشت كه عذاب را افزون مي كند.
با آگاهي از اعمالمان درهرلحظه ،
بكوشيم كه گنج زمان را با بهترين
" خالق " شريك شويم،
و نه با دشمن آشكار.

 

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايی
که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شريعت بدين قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پی هر صيد مختصر نرود

بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 17:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم خرداد 1387

... دل ِ مغشوش ...

 

هیچ انسانی آنقدر ثروتمند نیست که بتواند گذشته خود را بازخرید کند...

"اسکار وایلد"

 


مردي عزم كرد به ملاقات راهبي برود كه در نزديكي صومعه بزرگي زندگي مي كرد .
بعد از مدتي سرگرداني در صحرا ، بالاخره مرد تارك دنيا را يافت و پرسيد :
مي‌خواهم بدانم اولين گامي كه در طريقت معنوي بايد برداشته شود چيست .
زاهد او را به كنارچشمه كوچكي برد و از او خواست كه به تصويرِ خود در آب بنگرد .
تا مردخواست عكسش را ببيند ، زاهد سنگ هايي درآب انداخت .
مردگفت : اگر به اين كارت ادامه دهي ، نمي توانم تصويرخودم را در آب ببينم .
زاهدگفت : همان طوركه نمي تواني درآب مغشوش عكست را ببيني ،
هرگز نخواهي توانست به جستجوي خدا بروي
درحالي كه دلت از اين جستجو مغشوش است .
اين اولين قدم است .

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم خرداد 1387

... مغز آرام ...

 

مراقبه پويشي در سکوت .
شيوه کنش، سکوت ذهن است.
کنشي که زائيده انديشه باشد همانا بي کنشي است زيرا پديد آورنده بي نظمي است .
اين سکوت ساخته انديشه نيست و به معناي پايان دادن به وراجي ذهن نيز نيست.
داشتن ذهني آرام تنها زماني شدني است که خود مغز آرام باشد.
 

  "کريشنا مورتي" ( تنها رستاخيز)

این نوشته پیامی ست برای کسانی که در فراز و نشیب به سر می برند...

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دام دیو در افتی دریغ آن باشد
جنازه ام چوببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات این جهان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده ی جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
چرا به دانه ی انسان ات این گمان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد ، که حبس نماید ، خلاص جان باشد
تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
به زیر پای من این هفت آسمان باشد
کدام دلو فرو شد که پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشای
که ها و هوی تو در جو لامکان باشد
جمال مفخر آفاق شمس تبریزی
که نور دیده و عقل و دل و روان باشد


"دیوان شمس حضرت مولانا "

 

یا حق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   •