تبليغاتX
نارایانا

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

... وقت سحر ...

 

هر شبی وقت سحر در کوی جانان میروم                                                         
چون ز خود نامحرمم  از خویش  پنهان  می‌روم 
چون حجابی مشکل آمد عقل و جـان در راه او 
لاجرم در کوی او  بی عقل و بی جان  می‌روم 
همچو لیلی  مستمندم در فراقـش  روز و شب        
همچو مجنون گرد عالم دوست جویان می‌روم
هرسحر  عنبر  فشاند    زلف    عنبر  بار  او       
من بدان  آموختم  وقت  سحر  زان  می‌روم 
تا بدیدم   زلف  چون  چوگان  او   بر   روی  ماه       
در   خم  چوگان  او  چون   گوی   گردان  می‌روم 
ماه رویا  در  من  مسکین  نگر  کز  عشق    تو      
با  دلــی  پر خون  به   زیر   خاک  حیران  می‌روم  
ذره   ذره  زان شدم   تا پیش خورشید  رخش       
همچو  ذره   بــــی سر و تن  پای کوبان    می‌روم 
چون  بیابانی  نهد  هر  ساعتی  در  پیش  من       
من  چنین   شـــوریده دل  سر  در بیابان  می‌روم 
تا کی ای  عطار  از ننگ  وجود  تو  مرا      
کین  زمان  از  نــــنگ  تو  با خاک یکسان می‌روم

" فریدالدین عطار نیشابوری  "

 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 11:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

...

 

مکن یار مکن یار مرو ای مه اغیار
رخ فرخ خود را مپوشان تو دگر بار
تو دریای الهی همه خلق چو ماهی
چو خشک آوری ای دوست بمیرند به یک بار
چو ابر تو ببارید بروید سمن از سنگ
چو خورشید تو درتافت برقصد در و دیوار
چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پا
چو در بزم تو باشیم بیفتد سر و دستار
مکن بر دل شیدا تو دگر وعده به فردا
که بر چرخ رسیده است ز فردای تو زنهار
عطاهای تو نقد است شکایت نتوان کرد
ولیکن گله کردیم برای دل اغیار
تویی یار تویی یار تویی چاره هر کار
منم عاشق مسکین به عشق تو گرفتار
مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی
چه خواهد سر مخمور به غیر از در خمار
ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش
سر از گور برآورد ز تو مرده پیدار
همه شیشه شکستیم همه پای بخستیم
حریفا همه مستیم مزن جز ره هموار
ببین دوست ببین دوست جمال شه تبریز
که آن شمس حقیقی ست چه پنهان و چه اظهار

"دیوان شمس حضرت مولانا "

 

یا حق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 14:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

...

 

آنهــا كـه در حقـــيقــت اسرار مي رونـــد              
سرگشته چو نـــقـطه پرگـــار مي روند
هــم در كنار عرش سرافراز مي شـــونـد              
هم در مـــيــان بــحر نگونسار مي روند
هــم در ســـلـوك گـام بتدريج مي نـــهنـد              
هم در طـــريق عشق بهنجار مي روند
راهي را كه آفتاب به صد قرن آن برفــــت             
ايــنــان به حـــكم وقت بيكبار مي روند
گـــر ميرسند سخت سزاوار مي رسنــــد             
ور مـي روند ســـخت سزاوار مي روند
در جوش و در خروش از آنند روز و شــــب             
کــــه از تــنگناي پــــرده پندار مي روند
از زيــر پـــرده فـــارغ و آزاد مــي شــــوند             
گر چــه به پرده باز گرفـــتـــار مي روند
هر چـــند مـــطلـــقند ز كونين و عــــالمين             
در مــطـلقي گرفــتـــه اسرار مي روند
بار گــران و رســم عــــادت او فــــكنده اند             
و آزاد هـمــــچـو سرو سبكبار مي روند
چون نيست محرمي كه بگويند درد خويش             
در انـــدكـي هــر آيـــنه بسيار مي روند
چون ســيــر بـي نهايت و چون عمر اندكند             
سر در درون كشيده چو طومار مي روند
تا روي كـــه بــــود كـه بينند روي دوست؟             
روي پـــر اشك و روي به ديوار مي روند
بي وصــف گشــته اند ز هستي و نيستي             
تا لاجرم نه مست و نه هشيار مي روند
از ذات و از صـــفات چــنان بي صفت شدند             
كز خود نه گم شده، نـه پديدار مي روند
از مشـــك ايـــن حــديث مگر بوي برده اند              
بر بوي  آن  به  كـــلبه  عطار مي   روند
                                                                                                             
  " عطار نیشاپوری "


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 13:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

... او هست ...

 

هر لحظه به شكلي بت عيار بر آمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس دگر آن يار بر آمد، گه پير و جوان شد
گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت، غواص معاني
گاهي ز تك كهگل فخار بر آمد، زان پس به جهان شد
گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق، خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد، آتش گل از آن شد
يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم
از ديده يعقوب چو انوار برآمد، تا ديده عيان شد
حقا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني
در چوب شد و بر صفت نار برآمد، زان فخر بيان شد
مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرج
عيسي شد و بر گنبد دوار بر آمد، تسبيح كنان شد
بالجمله هم او بود كه مي آمد و مي رفت هر قرن كه ديدي
تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد، داراي جهان شد
منسوخ چه باشد چه تناسخ به حقيقت آن دلبر زيبا
شمشير شد و در كف كرار برآمد، قتال زمان شد
ني ني كه هم او بود كه مي گفت انا الحق در صوت الهي
منصور نبود آن كه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد
رومي سخن كفر نگفته است و نگويد، منكر نشويدش
كافر بود آن كس كه به انكار برآمد، از دوزخيان شد

 "دیوان شمس حضرت  مولانا"

 


در دستور عرفان فعل اینگونه صرف میشود:

من نیستم
تو نیستی
او هست...

 

 

نقل است كه جنيد گفت :
"يك روز دلم گم شده بود.
گفتم الهي! دل من بازده"
ندايي شنيدم كه :


" يا جنيد! ما دل بدان ربوده ايم تا با ما بماني،
تو باز ميخواهي كه با غير ما بماني؟"

 

"تذكره الاوليا عطار  – ذكر جنيد بغدادي"

 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

...

 

 

توکل تو همین بس که یاوری از برای خویش جز خدا نبینی
و از برای روزی خویش خازنی جز او ندانی
و از برای عمل خویش شاهدی جز او نشناسی

"بایزید بسطامی"


بسم الله
نور  ِ دل ِ دوستان است...


خامشی خامشی خامشی ...
باید که خاموش بود و گوش کرد ...
خسته از ریاکاری و دغل بازی جماعت ...
باشد که بازارشان داغ تر شود و بر سبیل روزگار همی رانند تا ...
تا ...
تا ...

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

تا روزی که
چوب بی صدای او که صدایش را کسی نشنیده بر پیکرشان فرود آید
تا ...
تا ...
شاید بفهمند ...
شاید ...
یعنی میفهمند ؟؟؟

باید سکوت کرد و شنید ...
در دور دستها
شاید کسی صدا می زند مرا
باید در سکوت نشست و دل را با نسیم همراه کرد
شاید که نسیم ...

 



هر کسی را پاکی ِ حق در دل قرار گرفت
وی به نصیب خویش بی نیاز گردید.

"ابوالحسن خرقانی"

 

 

یاحق...

 


 

نوشته شده توسط نارایانا در 17:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

... اولين درس ذن ...

نوآموزی نزد استاد جوشو  ( Joshu )  آمد و گفت :
من تازه به گروه راهبان پيوسته ام و بی تابانه می خواهم اولين اصل ذن را بياموزم .
جوشو پرسيد : شامت را خورده ای ؟
شاگرد : بله خورده ام .
جوشو : ظرفت را بشوی .

 


خسته ام باید کمی استراحت کنم ...

تا کی را نمی دانم ...


نیست گر خمخانه گیتی پر از صهبای عشق
این همه مخمور و مست و نعره مستانه چیست؟

 


یاحق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

... دیوانه ...

 

عاقل به کنار جوی پی پل میگشت
دیوانه پابرهنه از آب گذشت


رفته بودم توی فکر و داشتم به نامرادی دنیا می اندیشیدم ناگهان حضرت حافظ آمدند و فرمودند:


ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل ِ لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

گفتم خواجه تو خود نیک میدانی که به چه می اندیشم دلم از دست ِ این دنیا خون است
در ادامه فرمود:

 

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی

 

گفتم مثل همیشه تسلیمم خواجه
گفت:

 

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک نشان
چند و چند از غم ایام جگر خون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی


راستی چرا نمی توانیم این دنیا را سه طلاقه کنیم...


تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را  
وز خست خود خاک شوم هر کس را 
کارم به دعا چو برنمی‌آید راست  
دادم سه طلاق این فلک اطلس را 

 

"ابوسعید ابوالخیر"

 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

... کلید ...


 

مايوس نباش زيرا ممكن است آخرين كليدي كه در جيب داري قفل را بگشايد


 
"تروتي ويك"

 

هميشه وقتی تنها و نا اميد و ملول
تنت و روانت از دست اين و آن خسته است ...
هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريک است ...
هميشه وقتی درهای آسمان بسته است ...
گوشه گرمی به نام دل با تو هست که صادقانه تراست
از هر که با تو پيوسته
به دل پناه ببر که آخرين پناه توست
به دل پناه ببر که تو را چنان که تمنای توست دوست می دارد
تا خدا هست كه هميشه هست...

 


یا رب مکن از لطف پریشان ما را  
هر چند که هست جرم و عصیان ما را 
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم  
محتاج بغیر خود مگردان ما را 


"ابوسعید ابوالخیر"

 

یاحق ...

 

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

... راه ...

 

شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد

"ولتر"

 


سالكی از پيری كه در كوهستان زندگی می كرد پرسيد :
راه چيست ؟
پير در پاسخ گفت : اين كوهستان چه زيباست .
سالك گفت : من از كوه نپرسيدم  ، از راه پرسيدم .
پير گفت : پسرم ، تا ماورای كوه را در نيابی نمی توانی راه را بيابی...

 

وصل تو کجا و من مهجور کجا  
دردانه کجا حوصله مور کجا 
هر چند ز سوختن ندارم باکی  
پروانه کجا و آتش طور کجا 


"ابوسعید ابوالخیر"

 


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

... طرفه نگار ...


 

قدرت شكست ناپذير خدا، هر مانعي را از سر راه برمي دارد

"اسکاول شین"

 


وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود،
وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك ‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌
و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند،
وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛ وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد،
وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام...
آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو،
فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا  
کارم بیکی طرفه نگار افتادا 
گر داد من شکسته دادا دادا  
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا 

"ابوسعید ابوالخیر"

 

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

... سوغات ...

 

یا رب ز کرم دری برویم بگشا  
راهی که درو نجات باشد بنما 
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم  
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما 


"ابوسعید ابوالخیر"

 

"یاحی و یاقیوم"

 


فرشته ها آمده اند پایین.
همه جا پر از فرشته است.
از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟
دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟
دعاهایت را آماده گذاشته ای؟
آرزوهایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟
می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن سفیدت را بپوش و عطر دلخواهت را بزن ...

 

یاحق...

 

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

... دل ...


 

هنگامي که خدا انسان را اندازه مي گيرد متر را دور "قلبش " مي گذارد نه دور سرش ...

"نورمن وينسنت پيل"


در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا  
طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا 
ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای 
می نوش که عاقبت بخیرست ترا 

 

"ابوسعید ابوالخیر"


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

... حاشیه ...

 

ما حاشيه‌نشين هستيم.
مادرم مي‌گويد:
«پدرت هم حاشيه‌نشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»
من هم در حاشيه به دنيا آمده‌ام
ولي نمي‌خواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيه بيمارستان مرد.
خواهرم هميشه مريض است.
هميشه گريه مي‌كند، گاهي در حاشيه گريه، كمي هم مي‌خندد.
مادرم مي‌گويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيه صفحه تقدير نوشته‌اند.»
و هر شب ستاره بخت مرا كه در حاشيه آسمان سوسو مي‌زند به من نشان مي‌دهد.
ولي من مي‌گويم: «اين ستاره من نيست.»
من در حاشيه به دنيا آمدم،
در حاشيه بازي كردم.
همراه با سگها و گربه‌ها و مگسها در حاشيه زباله‌ها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.
من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»
مادرم گريه كرد.
مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيه دفتر بنويس تا ببينيم!»
من در حاشيه روز، به مدرسه شبانه مي‌روم.
در حاشيه كلاس مي‌نشينم.
در حاشيه مدرسه مي‌نشينم و توپ بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كنم، چون لباسم همرنگ بچه‌ها نيست.
من روزها در حاشيه خيابان كار مي‌كنم و بعضي شبها در حاشيه پياده‌رو مي‌خوابم.
من پاييز كار مي‌كنم، زمستان كار مي‌كنم، بهار كار مي‌كنم. تابستان كار مي‌كنم و در حاشيه كار، زندگي مي‌كنم.
من در حاشيه شهر زندگي مي‌كنم.
من در حاشيه زمين زندگي مي‌كنم.
من در مدرسه آموخته‌ام كه زمين مثل توپ گرد است و مي‌چرخد.
اگر من در حاشيه زمين زندگي مي‌كنم، پس چطور پايم نمي‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمي‌شوم؟
زندگي در حاشيه زمين خيلي سخت است.
حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.
من حاشيه‌نشين هستم.
ولي معني كلمه حاشيه را نمي‌دانم.
از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»
گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب،
مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مي‌نويسند؛
يا مثل حاشيه شهر كه زباله‌ها را در آنجا مي‌ريزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيه شهر ريخته‌اند؟» معلم چيزي نگفت.  
من حاشيه‌نشين هستم.
به مسجد مي‌روم، در حاشيه مسجد نماز مي‌خوانم، نزديك كفشها؛
در حاشيه جلسه قرآن مي‌نشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفته‌ام،
قرآن كتاب خوبي است.
قرآن حاشيه ندارد.
هيچ كلمه‌اي را در حاشيه آن ننوشته‌اند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چيز بايد مثل قرآن باشد...


حاشیه ها همیشه مایه دردسر هستند امید که از حاشیه به دور باشیم ...
دیشب خوابی دیدم ...


گفتم صنما لاله رخا دلدارا  
در خواب نمای چهره باری یارا 
گفتا که روی به خواب بی ما وانگه  
خواهی که دگر به خواب بینی ما را 

"ابوسعید ابوالخیر"

 

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 7:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

... کاروانسرا ...

 

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.
پی اش را من نکندم .
دیوارش را من نچیدم.
من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته.
دیدم که هزار حجره دارد و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود و می سوخت.
از روغنی که نامش عشق بود…
قلبم کاروانسرایی قدیمی است.
من اما صاحبش نیستم.
صاحب این کاروانسرا هم اوست.
درها را خودش می بندد، خودش باز می کند، اختیارداری اش با اوست.
همه می آیند و می روند.
هیچ کس نمی ماند.
نمی تواند بماند، که مسافرخانه جای ماندن نیست…
کاش قلبم خانه بود.
خانه ای کوچک وکسی می آمد ومقیم می شد، می ماند و زندگی می کرد. 
هربار که مسافری می آید، کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن دان قندیل ها را پر از عشق.
هربار دل می بندم و هربار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است.
نمی گذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود، بیرونش می کند.
ومن هربار در کاروانسرای قلبم می گریم.
غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد.
همه جا را برای خودش می خواهد، همه حجره ها را خالی خالی ، تهی تهی …
و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود.
با صلابت و سنگین و نرم…
آن روز دیوارها فرو خواهند ریخت و قندیل ها آتش خواهند گرفت وآن روز…
آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد، کاروانسرا ویران خواهد شد…
آن روز نه دیگر قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی…


نارایانا در این دنیای مجازی قرار نیست انسان خوبی باشد ...
آمده تا خوبی را یاد بگیرد ، اگر خوب بود که اینجا نبود ...
به نظر من نه گفتن به بعضی افراد خیلی شیرین تر از بله گفتن است ...
اینجا هم یک قهوه خانه کوچک و محقر است و در حد یک چایی تلخ میتوان رویش حساب کرد ...
توقع بیش از حد موجب دلخوری خود ِ شخص میشود ...
روی سخنم با کسانی ست که توقعی بیشتر از یک استکان چایی دارند ...
بزرگانی که می ایند جسارتم را ببخشند ...

 


پيش از سحر هميشه تاريك است.
اما تاكنون نشده كه خورشيد طلوع نكند.
به سحر اعتماد كن...!

"اسكاول شين"


یا حق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 9:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

...


 

پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند.
پیامبر ، نامش یوشع بود.
درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود.
پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.
سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت:
پسرم را از تو می خواهم شفایش را.
و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را.
و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را.
پیرزن با همان شتابی که آمده بود رفت.
او می دانست که فرصت چقدر اندک است.
پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید.
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می نگریستند.
درخت به پیامبر گفت:
چقدر بی قرار بود ! دعایی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را.
وپیامبر به شهید گفت:
چقدر عاشق بود ! دعایی کن ای شهید پسرش را و شفایش را.
و هر سه به خدا گفتند:
چقدر مادر بود! اجابتی کن ای خدا دعایمان را و پسرش را و شفایش را.
فردای آن روز پیرزنی را بر روی دست می بردند، مردم.
با گام هایی شمرده ، بی هیچ شتابی.
و آن سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می کرد ،
سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست و خاک روی مزار پیامبری را پاک می کرد.
پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را بر دست درخت بسته است
و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است
و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است.
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و پیامبر شهید برایش چه کرده اند.
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا کجاها دویده بود.

 

بر مزار یوشع نبی چند باری رفته ام ...
چند روز دیگر روز معلم است و این پست تقدیم شد به مادرم و تمامی معلمان ...
البته همه روزها متعلق ست به مادران ( پدرها هم طبق معمول هیچگاه دیده نمی شوند )
از شوخی بگذریم اولین معلم انسان مادر است
حالا بگذریم از این واقعیت تلخ که شاگردان خوبی برای معلمانمان نبوده و نیستیم ...


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 16:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم اردیبهشت 1387

... زندگی ...

 

اگر زندگي يك پرتقال در دستتان نهاد،
آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد...

 

 نیم ساعتی ست که رسیدم خسته و کوفته ...
سه شنبه شب در راه پیری را دیدم با چهره ای نورانی و چقدر آرامم کرد ، دیدنش ...
کار بخوبی و خوشی تمام شد بچه ها هم خسته شدند بعد با هم رفتیم
لاهیجان و تنکابن جنگلهای دو هزار سه هزار بعد هم رفتیم نوشهر شب ماندیم...
گنبد شیخ زاهد را نظاره کردم ولی نرفتم داخل ...

از دوستان بخاطر لطفی که دارند تشکر میکنم و میگویم لایق اینهمه محبت از سوی شما نیستم...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

... سلام ...


اگر مي خواهيد از دوستان و برگزيدگان خدا باشيد،
به آن كه به شما بدي مي كند، نيكي كنيد
و از آن كه به شما ستم مي كند، درگذريد
و بر آن كه از شما روي مي گرداند، سلام كنيد


"عيسي عليه السلام "

 

شيطاني به شيطان ديگر گفت:
به آن مرد مقدس متواضع نگاه كن كه در جاده راه مي رود,
در اين فكرم كه به سراغش بروم و روحش را در اختيار بگيرم.
رفيقش گفت: به حرفت گوش نمي دهد او تنها به چيزهاي مقدس مي انديشد.
اما شيطان,به همان روش مشتاق و متعصب هميشگي اش ,
خود را به شكل ملك مقرب، جبريل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد و به او گفت:
آمده ام به تو كمك كنم .
مرد مقدس گفت:
بايد من را با شخص ديگري اشتباه گرفته باشي زيرا من در زندگي ام
كاري نكرده ام كه سزاوار توجه يك فرشته باشم
و مرد مقدس به راه خود ادامه داد,
بدون اينكه هرگز بداند از چه چيزي گريخته است.


دیروز از تهران برگشتم ...
دو ساعت پیش کاری برایم پیش آمد و تا یک ساعت دیگر باید بروم بندر انزلی...
دو سه روزی نیستم ، کمی از دستم راحت میشوید...
موقع برگشت میروم تهران به غار تنهایی ام سر میزنم ...


یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 17:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

...

 

به به !

گاهي برخي از بركات خداوند با شكستن تمامي شيشه ها وارد مي گردند...


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 17:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

... آن یکی هم تویی ...

 

خواجه امام مظفر حمدان در نوقان یک روز می گفت که
کار ما با شیخ بوسعید هم چنان است که پیمانه ارزن،یک دانه شیخ بوسعید است باقی منم.
مرید از آن شیخ بوسعید آن جا حاضر بود ،
از سر  گرمی برخاست و پای فراز کرد و پیش شیخ  آمد و آن چه  از خواجه امام مظفر شنیده بود ، با شیخ  شکایت کرد.
شیخ  گفت:
برو و خواجه امام مظفر را بگوی که آن یکی هم تویی، ما هیچ چیز نیستم.

 

گر بر در دیر می‌نشانی ما را  
گر در ره کعبه میدوانی ما را 
اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست  
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را 


"ابوسعید ابوالخیر"

 


یاحق ...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 14:19 |  لینک ثابت   •