شنبه سی و یکم فروردین 1387
...
یـک شبی پروانگان جمع آمدند
در مضیفی طالب شمع آمدند
جمله می گفتند می باید یـکی
کو خبر آرد ز مطلوب اندکی
شد یکی پروانه تا قصری زدور
درفضای قصرجست ازشمع نور
بـازگشت و دفتر خود بـاز کـرد
وصف او بر قدر فهم آغاز کرد
ناقدی کو داشت درجمع مِهی
گفت او را نیست از شمع آگهی
شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد از دور در
پـر زنـان در پـرتـو مـطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت اونیز و مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی باز گفت
ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان داری تو نیز
دیگری برخاست می شدمست مست
پای کوبان بر سر آتش نشست
دست در کش کرد با آتش به هم
خویش گم کرد با او خَوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پـای او
سرخ شد چون آتش اعضای او
ناقـد ایشان چو دید او را زِ دور
شمع با خود کرده همرنگش ز نور
گفت این پروانه در کار است و بس
کس چه داند این خبر دارست و بس
آنکه شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله او دارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان
کی خبر یابی زجانان یک زمان
"فریدالدین عطار نیشابوری"
در غار تنهایی ام هستم و از دود و ترافیک پایتخت هم بهره ای می برم ...
با نیما امدم ...
...
یاحق...
جمعه سی ام فروردین 1387
... آتش و دریا ...

ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است.
آتش نمی گذارد دستمان به خدا برسد
ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست.
دریا نمی گذارد دستمان به خدا برسد.
گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و نه عبادت.
نه ذکر و نه دعا.
نه التماس و نه استغفار.
تنها بی باکی است که به کار می آید.
بی باکی عبور از آب و بی باکی گذشتن از آتش.
گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و تو ابراهیم.
گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته شود و تو موسی
آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید غرق شدن...
و اینگونه پیرم به من می آموزد...
راهی ام به سوی غار تنهایی ام ...
جایی که برای من آرامش ِ خاصی دارد ...
تهران را هیچگاه دوست نداشتم بخاطر شلوغی اش ولی غار تنهایی ام باعث شده
زیاد سر بزنم به پایتخت ...
دیروز عزیزی وارد حلقه تنفس شد ، باشد که تمامی انرژی کائنات به یاری اش بشتابند ...
آمدم حرف بزنم یکی از اساتیدم که معرف همه هستند تشریف آوردند و گفتند :
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش ِ اهل ِ عقول
یاحق...
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
...
مي داني تفاوت عارف و دانشمند در چيست
دانشمند "مي داند" که گل خوشبوست عارف "مي فهمد"!
با استاد مشورت کردم در مورد عزیزی استاد لبخند زدند و گفتند بر راه است
و گفتند که خوب شروع کرده اگر مرد میدان باشد تا آخر میرود همه چیز بستگی به خودش دارد
نیما صبح زنگ زد قرار شد جمعه بروم تهران ...
گفت امشب حرکت میکنه میاد پیش من البته کار دارد شاید جمعه با من بیاید تهران
شاید هم نه ...
چرخ روزگار این روزها بدترین چرخشش را از نظر دنیوی برایمان دارد البته استاد لبخند میزند...
حسن بصری می گوید:
مستی را دیدم که در میان گل و لای راه میرفت، افتان و خیزان.
گفتم: ثابت دار تا نیفتی.
گفت: تو قدم ثابت کرده ای ای شیخ با این همه دعوی؟
من اگر بیفتم، مستی باشم به گل آلوده .
برخیزم و بشویم .
این،سهل است .
اما از افتادن خود بترس که خلقی با تو بیفتند!
یا حق ...
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
... پیش از اینها فکر میکردم خدا ...
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفت این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
کج گشودی دست سنگت می کند
کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
باهمین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سر کشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
دل خود گفت و گویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ انجا در زمین؟
گفت آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
پیش از اینها فکر می کردم خدا
...
" قیصر امین پور "
روحش شاد ...
یاحق ...
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
... محبت ...
محبت:
كلمه محبت مصدر ميمي حب است و از لغت تازي گرفته شده به معني دوست داشتن.
مهر و علاقه اگر به اندازه تعادل حقيقي باشد همان دوستي و محبت است و پاره اي از لغت نامه ها
محبت را داد و ستد عاطفه مي دانند و معامله عاطفي معني كرده اند.
هجويري مي گويد:
محبت حق نسبت به بنده ارادت خير بود و رحمت الهي است از اسامي ارادت و بالجمله محبت خدا آن است كه
بنده را از معاصي برهاند و مقامات و احوال عاليه وي را كرامت فرمايد.
دهخدا گويد:
محبت بر چند وجه است ، يكي به معني ارادت به محبوب كه بي سكون نفس و ميل و هوس حاصل نمي شود
و يكي به واسطه ميلي و هوسي و انسي حاصل مي شود كه مخصوص مخلوقات است نسبت به هم ديگر و ديگر
به معني احسان باشد و تخصيص بنده كه او را به درجه كمال رساند و ديگر به معني ثناء جميل است بر بنده.
جنيد بغدادي مي گويد:
محبت تمايل قلبي است و محبت صفتي است كه ميان مخلوقات و ميان بنده و حق تعالي مي باشد:
محبتي كه ميان مخلوقات مي باشد اول درجه آن موافقت طبع است كه عاقبت آن به عشق شديد منتهي مي گردد
و محبت حق به بنده خير است و محبت بنده بر حق طاعت است و هر چند محبت زيادت گردد طاعت زيادت شود
و از اين جهت بعضي گويند محبت موافقت است در طاعت.
مهر و محبت از ديدگاه عرفا
دانشمندان و عرفا گويند كه هر جا ردپاي مهر و محبت باشد ، آن جا ردپاي عشق مشاهده مي گردد.
برخي از دانشمندان و متفكران كوشيده اند به روش و سليقه خود به بيان و توضيح محبت بپردازند،
اما جالب اين است كه اكثرشان اتفاق نظر دارند كه حقيقت عشق قابل تعريف نيست.
زيرا نمي توان آن را تحت مقوله اي از مقولات در آورد يا براي آن جنسي و فصلي در نظر گرفت،
از اين جهت محبت به شكل منطقي قابل تعريف حقيقي نخواهد بود.
محي الدين عربي مي فرمايد :
الحب ذوقي و لا تدري حقيقه.
يعني : مهرورزي جوهريست ناشناخته و هر كس بچشد مي شناسد.
سهروردي محبت و مهر را حقيقتي نوراني مي داند و به نحوه اتصال آن با جهان عقل .
روح و جسم مي پردازد و در نهايت آن را زيبايي و جمال مهرورزان و خوي پاك محبوبان ذكر مي كند.
و از قول ذوالنون نقل مي كند كه اصل محبت و مهر، الفت و پيوند زدن و اصل عشق معرفت و شناخت است.
در بحث محبت نكته مهم و قابل توجه آن است كه در جريان محبت آن چه اصل است، دوستي حق است كه مقدم بر همه دوستي هاست،
زيرا در ابتدا حق بنده را به دوستي مي گيرد.
نخست محبت خود را اثبات كرد و آن گاه محبت بندگان، تا بداني كه تا الله بنده را به دوست نگيرد بنده به دوست نبود.
ابوسعيد ابوالخير مي سرايد:
سر و جان خود به كارت كردم
هر چيز كه داشتم نثارت كردم
گفتا كه تو باشي كه كني يا نكني
اين من بودم كه بي قرارت كردم
پنداشتم كه من او را مي خواهم ،
زيرا خود او اول مرا خواسته بود.
خدا محبوب است و انسان محب و در حقيقت محبت از جانب خدا آغاز مي شود.
یاحق ...
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
... حضرت حق ...
حضرت حق :
من با بندگانم به گونه ای رفتار می کنم که گویی یک بنده بیشتر ندارم،
درمقابل بندگانم با من به گونه ای رفتار می کنند که گویی همه خدایند،
به جز من.
God says to me with a kind of smile,
while “Hey how would you like to be God a
And steer the world?”
”Okay” says I,” I’ll give it a try.
Where do I set?
How much do I get?
What time is lunch?
When can I quit?”
”Gimme back that wheel,” says God.
”I don’t think”
خدا با لبخند مهربانانه به من گفت ،
" هی دوست داری یه مدت خدا باشی و دنیار را هدایت کنی"
من گفتم :
"باشه ، یه امتحان میکنم ، از کجا شروع کنم ؟
حقوقم چقدره ؟
وقت ناهار چه ساعتیه ؟
کی میتونم برم ؟ "
خدا هم گفت:
" سکان رو بده دست خودم ، تو آدمش نیستی "
"شل سیلور استاین"
صبح رفتم برای تصفیه حساب اسفند ، این شرکتهای دولتی شورش را در آورده اند...
ناراحت آمدم بسوی خانه ، حوصله نداشتم ، انداختم توی بزرگراه ...
از بزرگراه که آمدم بیرون سر یک چهار راه باید به راست می رفتم دیدم پیرزنی آنطرف
چهار راه ایستاده و زنبیلی هم کنار پایش است دور زدم و رفتم کنارش سوارش کردم
همین که سوار شد گفت زنده باشی یک ساعت است که ایستاده ام گفتم این خیابان خلوت است ...
رساندمش به مقصد ، می خواست پولم دهد گفتم من برای شما این مسیر را آمدم وگرنه راهم از اینجا نیست ...
دعایم کرد و گفت من دارم میروم مکه به مقام ابراهیم که رسیدم درخواست میکنم که تو هم بروی آنجا
و از خدا میخواهم همیشه سالم باشی و من گفتم زنده باشی مادر...
انرژی منفی بدقولی آن شرکت از روحم تخلیه شد...
خدایا شکرت ...
یاحق ...
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
.. به بهانه روز بزرگداشت شیخ عطار ...
جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید
اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند، از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت، اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت، از حلق جان برآرند
هم در زمان نیاید، هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت، یک دم حضور یابند
دل در حساب ناید، جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها، گنجی نهان نهادی
از دل اگر برآید، در آسمان نگنجد
عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد
زیرا که وصف عشقت، اندر بیان نگنجد
عرفان با راه رفتن آغاز میشود،
طریقت راهی از پیش معلوم که به هدفی از پیش معین برسد، نیست.
راه با رفتن پدید میآید و راه میشود.
به همین سبب است که :
« اَلطُرُق اِلی الله علی عَدَدِ انفس الخلائق »
درست است که غایت طریقت رسیدن به حقیقت است اما همانطور که راهها مختلف است،
اگر سالک به جایی نرسد که از حقیقت بازماند، حقیقتی که هر سالک به آن میرسد حقیقت خود اوست.
حقیقت در زبان واحد است در ارتباط با افراد وتفاوت آنان با یکدیگر، نسبی و متعدد و متفاوت است.
درعرفان بر راه بودن است که اهمیت دارد. به هدف رسیدن به معنی فنا و از راه افتادن است.
عطار عارف است،
راه و مقصد در همین چشمانداز برای او مطرح است.
مقصد مرغان در منطق الطیر جستن پادشاهی است که تنها نام دارد، هیچ نشانی ندارد. این درحقیقت مقصد نیست،
فرار مقصد است و مقصودی مجازی.
به سبب همین مقصود و مقصدِ نامدارِ ناپیداست که راه هم از پیش پیدا و معین نیست؛
نه از اندازهی آن کس آگاه است، نه کسی که رفته از آن بازگشته است.
گفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی درگه است
وانیامده درجهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای نا صبور
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد از بی خبر
درچنین راهی، باید پای گذاشت و نباید توقع رسیدن به پایان داشت،
چون راه عشق بیپایان است و آنچه اهمیت دارد همین راه رفتن و حرکت است
و اینگونه پای در راه گذاشتن مستلزم درد است نه خردمندی
و عطار هر نفسی را که بی این درد بگذرد تاوانی بر نفس خویش میداند :
پای در نه راه را پایان مجوی
زانکه راه عشق بی پایان بود
عشق را دردی بباید بی قرار
آن چنان دردی که بی درمان بود
گر زند عطار بی این سر نفس
آن نفس بر جان او تاوان بود
در چنین راه عظیم بینشان و ناپیدا کرانهای، همانگونه که تشنهی مولوی به سماع بانگ آب خوش میشود،
عطار هم رسیدن به بانگ درایی را در این راه کاری عظیم میداند.
تضاد میان عقل و عشق در عرفان و تصوف عاشقانه، تضادی است ناگزیر که جمع میان آن دو ممکن نیست.
عشق، مستی و از خود بیخود شدن وعقل هوشیاری و به خود بودن است، به همین حضور یکی از آن دو غیبت دیگری است.
این نکتهای است که عطار نیز مانند بسیاری دیگر از عرفای ایرانی بارها به آن اشاره میکند :
یک شرر ازعین عشق دوش پدیدار شد
طای طریقت بتافت عقل نگونسار شد
شهادت عطار ...
نیشابور در کنار شادیاخ در فاصلهی حملهی غزها تا حملهی مغول دوباره به عظمت و قدرت گذشتهاش دست یافته بود.
باروی شهر مرمت شده بود، بازارش دوباره رونق یافته بود و «احداث» و «مطوعه»اش که در ثغزها اوقات میگذراندند
در این فاجعه برای دفاع از آن، بازگشته بودند، آمادگی نشان میدادند. از وقتی شهر هدف هجوم واقع گشته بود،
جوانان نیشابور با جنب و جوش فوق العادهای آمادهی درگیری با «کفار» مهاجم بودند. بر خلاف دوران غز که نیشابور در آن ماجرا غافلگیر شد،
این بار بدون هیچ تردید و تزلزلی با مهاجم به چالش و مقاومت ایستاد. در مقابل خودباختگی سلطان محمد
که با ضعف و خواری از پیش سپاه چنگیز گریخته بود و ماورا النهر و خراسان را عرصهی قتل و کشتار دنبال کنندگان خویش ساخته بود،
احداث غیرتمند خراسان در شهرها ایستاده بودند و برای نیشابوریها که خاطرهی هجوم غز را هنوز به خاطر داشتند،
تسلیم به مهاجم کافر و وحشی غیر ممکن بود.
بالاخره شهر به محاصره افتاد و محاصره طول کشید. از هر دو جانب کوشش و کشش در میان آمد.
مغول تا اینجا با چنین مقاومت سر سختانهای بر نخورده بود.
اهل نیشابور حتی یک تن از عزیز کردگان چنگیز را که داماد خانگ نیز بود کشته بودند.
لاجرم بیآنکه این مقاومت در هم بشکند پیشرفت قوم به آن سوی خراسان ممکن نبود.
از این رو در دفع آن از جانب آنها به جد تمام پافشاری شد.
سرانجام شهر با شادیاخ، به دست دشمن افتاد (صفر 618) و عرصهی غارت و کشتاری بیامان گشت.
طی دو هفته به خون کشیده شد، تمام آن به غارت رفت، به کلی ویران شد و تقریبا با خاک یکسان گشت و تبدیل به دشت و بیابان شد.
هیچ کس از مرگ که در موکب خان مغول از هم سو روان بود نرست. معدودی صنعتگران و محترفه هم که از دیگران جدا شدند
و به درگاه خان فرستاده شدند زندیگیشان مرگ واقعی بود.
در شادیاخ هر کس از بیغولهها مجال فراری یافت در دم دروازههای ویران به اسارت قوم افتاد.
عطار نیز در سال 618 هجری بدست سپاهیان مغول به شهادت رسید.
قدیمیترین ماخذ دربارهی پایان کار عطار روایت «ابن الفوطی» است که میگوید :
«... واستشهد علی یدالتتار بنیسابور ...»
که به موجب آن معلوم میشود که عطار به مرگ طبیعی نمرده و شربت شهادت نوشیده و محل قتلش نیشابور میباشد.
خانه و داروخانهی او مثل هر چه خانه و دکان دیگر که در شهر بود به ویرانی کشیده شده بود. زن و فرزندانش هم ظاهرا از کشتار نرستند.
آنچه او از آن به «ده ما» تعبیر میکرد و به احتمال قوی زادگاه پدر و پارهای مزرعه در خارج از شهر بود،
سرنوشتش نامعلوم ماند. ارتباط دهها در این مدت با شهر قطع بود اما دهها هم کمتر از شهرها غارت نشده بودند.
شهر چنان غارت شده بود که از آن جز تعدادی خرابههای دود زده، چیزی نماند. در سراسر ویرانهی بازمانده از آن جز بانگ
سگ و خروس و زوزهی گرگ و شغال هیچ صدایی شنیده نمیشد. آنها را هم کینه جویان وحشی خوی، از دم تیغ گذراندند.
عطار پیر، که در کودکی از فاجعهی غزها جان به در برده بود، در فاجعهی مغول بسختی جان سپرد.
دربارهی نحوهی شهادت شیخ فریدالدین عطار گوناگون نوشتهاند،
«علی صفی»(متوفی939) مینویسد :
«... چون هلاکوخان در نیشابور قتل عام کرد یکی از مغولان تاتار دست شیخ عطار گرفته بود و میبرد که او را در قتل عام سر از تن بر دارد
و شیخ در آن حال وقت خوش بود. توجه غلبه کرده روی به قاتل کرد و گفت :
به اینکه تاج نمدی بر سر نهی و تیغ هندی بر کمربندی و از جانب ترکستان به مکر و دستان برآیی پنداری ترا نمیشناسم.
پس در آن محل تیغ از نیام برکشید و شیخ بر سر پانشانید و شیخ بداهه این رباعی گفت :
دلدار به تیغ دست برد ای دل بین
بر بند میان و سر پای نشین
وآنگه به زبان حال می گو که بنوش
جام از کف یار و شربت باز پسین
و یا شیخ بهایی مینویسد :
«... وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید و اهل نیشابور را قتل عام میکردند
ضربت شمشیر بر دوش شیخ عطار رسید با همان ضربت از دنیا رفت،
نقل کردهاند که وقتی خون از حراقش میریخت و مرگش نزدیک شده بود
شیخ با انگشت خود از خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت.
در کوی تو رسم فرازی اینست
مستان ترا کمند بازی اینست
با این همه رتبه هیچ نمییارم گفت
شاید که ترا بنده نوازی اینست
روانش شاد...
یاحق...
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
...
پاي سگ بوسيد مجنون ؛ خلق گفتند اين چه بود؟
گفت: اين سگ گاه گاهي کوي ليلي رفته بود...
دیشب رفتم پیش پوریا ، داشت فیلم میدید کانال استانی (آذربایجان) ...
گفت فیلم قشنگیست و من مشغول به کار خودم بودم که ناگهان جمله ای شنیدم
هنرپیشه زن فیلم به پدرش گفت مگر نه اینکه همیشه اینطوری بودی و میگفتی
هرکه بیاد نونش بده و از ایمانش مپرس ...
دلم پر کشید خرقان ...
یادمه شیخ میگفت که نیازی ندارم و من اینرا بخوبی درک کردم ...
امروز داشتم می رفتم به یکی از شرکت برای تصفیه حساب اسفند
مردی کنار خیابان ایستاده بود رفتم بغلش گفتم کجا میروید نگاهی کرد به من و ادرس را گفت
گفتم بفرمایید وقتی سوار شد گفتمش از اینجا هیچ ماشینی مستقیم به انجا نمی رود گفت میدانم ...
ادرسش دقیقا با ادرس من یکی بود وقتی رسیدم به مقصد کیفش را در اورد و گفت چقدر تقدیم کنم ...
خندیدم گفتم مسیرم بود و او خندید و دستش را به طرفم دراز کرد ...
دو سه روز دیگر شاید بروم پیش نیما و احتمالا اتولم را هم بفروشم تا ببینیم چه میشود ...
امروز نیما میگفت پس کی می ایی گفتمش می ایم ...
یاحق...
جمعه بیست و سوم فروردین 1387
... گه گاه شوري بوزان ...
ما چنگيم،
هر تار از ما دردي سودايي،
زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز،...
باشد كه تهي گرديم ، آكنده شويم از والا "نت" خاموشي...
چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت
نم زن بر چهرهٌ ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم و شود سيراب...
از تابش تو...
بينايي ره گم كرد
ياري كن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما همه تو ...
آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش،
خود را در ما بفكن
باشد كه فرا گيرد هستي مارا و دگر نقشي ننشيند در ما...
هرسو مرز ، هرسو نام
رشته كن از بي شكلي ،گذران از مرواريد زمان و مكان ،
باشد كه به هم پيوندد همه چيز،
باشد كه نماند مرز،...
نماند نام...
اي نزديكتراز نزديك،
پر تنهايي خسته است،
گه گاه شوري بوزان...
امروز زدیم به دامان طبیعت ...
کوه و دشت و چمن ...
و زمزمه آب ...
از خود رها شدیم و سر بر دامانش نهادیم ...
یاحق...
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
... پیدایش نور از درون به برون ...
پس چون ارادت و ریاضت سالک تا حدّي پيش رفت، براي او خلسههايي از تابش نور حق، پديد آيد
كه لذيذ است و گويي برقهايي است كه بر او ميدرخشد و سپس خاموش ميگردد."
"اول بريدي كه از حضرت ربوبيت رسد، بر ارواح طلاب، طوالع و لوايح باشد و آن
انواري است كه از عالم قدس بر روان سالك اشراق كند و لذيذ باشد
و هجوم آن چنان ماند كه برق خاطف ناگاه در آيد و زود برود؛
"و هُوَ الَّذي يُريَكُمُ البَرقَ خَوفاً و طَمعاً"(۱۳/۱۲)
شيخ ابتدا به نخستين درجات حركات عارفان يعني ارادت و رياضت، اشاره ميكند و سپس
از ظهور انوار در درون سالك و ديدار آنها با چشم دل، ياد ميكند.
و این لوایح همه وقتی نیاید، مدّتي منقطع شود.
و چون رياضت بيشتر گردد برق بسيارتر آيد
تا بدان حدّ رسد كه مردم در هر چه نگاه كند بعضي از احوال آن عالم با ياد آرد.
و مصطفي عليه السلام به انتظار اين حالت ميفرمايد
چنانكه از لفظ نبوي مشهور است:
"انّ لربّكم في ايّام دهركم نفحات ألافتعر ضعوالها."
پس چون اين انوار به غايت رسيد و به تعجيل نگذرد و زماني دراز بماند، آن را سكينه خوانند،
و لذّتش تمامتر باشد از لذّت لوايح.
و مردم چون از سكينه باز گردد و به بشريّت باز آيد، عظيم پشيمان و منتدم شود بر مفارت آن.
و در قرآن مجيد ذكر سكينه بسي است چنانكه ميگويد:
"فأنزل الله سكينه"
و جاي ديگر گفت:
"هو الذي أنزل السكينه في قلوب المؤمنين ليزداد و ايماناً مع ايمانهم".
و كسي را كه سكينه حاصل آيد،
او را اخبار از خواطر مردم و اطلاع بر مغيبات حاصل آيد و فراستش تمام گردد.
و صاحب سكينه از جنبهي عاليه نداهاي به غايت لطيف شنود
و مطمئن گردد چنانكه در وحي الهي مذكور است:
"الا بذكر الله تطمئن القلوب"،
و صورتي به غايت لطيف و با لطافت مشاهده كند از محاكات اتّصال به مقامات علوي.
و آن در خيال بين النوم و اليقظه آوازهاي هايل و نداهاي عجايب شنود،
و در وقت غشيان سكينه نورهاي عظيم بيند و باشد كه از غايت تلذّذ عاجز آيد.
و اين وقايع بر راه محقّقانست نه در طريق جماعتي كه در خلوات چشم بر هم نهند و خيالبازي ميكنند.
و اگر از انوار صادقات اثري يافتندي، بسا حسرت كه ايشانرا پديد آمدي و
"خسر هنالك المبطلون".
" برگرفته از كتاب صفير سيمرغ اثر شيخ شهاب الدين سهروردي "
دوستانی هستند که بسیار لطف دارند به نارایانا ...
الطافشان همیشه از در و دیوار بر سر نارایانا می بارد و این موجب خشنودیست ...
فقط برای اینکه این همه لطف را نثار کنند باید اول خودشان را خوب ناراحت و عصبانی کنند
تا بتوانند در آن نوشته نشانی از روح ِ نگران خود بر جای بگذارند...
نارایانا انسانی بسیار معمولی ست که هشت ش در گرو نه اش است ...
برخی از دوستان توقعات ِ بسیار به جایی دارند ولی باید از کسی درخواست کنند که بتواند آنها را بر آورده کند ...
با عرض پوزش از کسانی که می آیند و ما را قرین رحمت و محبت خویش میکنند باید بگویم که دیگر
هیچ یک از نظراتشان را اصلا نخواهم خواند چه برسد که تایید کنم یا جواب دهم...
شخصیت یک کودک تا زمانی که نام برایش نگذارند شکل نمی گیرد و نام ِ هر شخص تاثیر شگرفی در زندگی اش دارد
حال این دوستانی که بی نام می آیند ٬ به نظر این حقیر خوانده نشوند بهتر است ...
این که نوشتم خودخواهی نیست بلکه می خواهم بعنوان یک شاگرد درس استاد را پس داده باشم ...
احترام بگذار تا مورد احترام واقع شوی ...
یاحق...
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
...
گرد ميخانه دل بجان گرديد
همچو رندان بجان روان گرديد
گر چه مخمور بود مستي شد
اينچنين بود آنچنان گرديد
گرد كنج خراب گشت بسي
گنج پنهان بر او عيان گرديد
تا نشاني ز بي نشان يابد
نام را ماند و بي نشان گرديد
لطف معشوق ما كرم فرمود
مونس جان عاشقان گرديد
قسم علم بديع را خوانديم
آن معاني بما بيان گرديد
در مقامي كه نعمت الله است
گرد آن در كجا توان گرديد
"شاه نعمت الله ولی "
دیوانی از شاه نعمت الله به دستم رسید دیروز تاریخ چاپش سال 1328 است
این شعر را به نیت عزیزی از دیوان برداشتم ...
دیروز نیما زنگ زد گفت مسنجر را روشن کن که امدم رفتم و چند ساعتی مخش را خوردم...
آخر کار گفت دلم میخواهد با هم برویم مسافرت گفتم سفر اهواز را نوشتم در نارایانا
بعدش گفتم اگر جور شد میریم خرقان گفت منم میخواستم همین را بگم ...
اوضاعم اصلا خوب نیست و به منطقه بحرانی نزدیک شدم البته تازه نیست این اوضاع و احوال دو سال است که اینگونه ام...
به نیما گفتم فکری بکن که با هم برویم یه جایی و من حساب وضع تو را برسم و تو حساب حال مرا ...
عزیزی آمد و از دل تنگی هایش گفت میخواستم خودم بگویمش گفتم از استاد بپرسم بهتر است استاد هم حرف مرا زد...
دعایم کنید تا بتوانم بمانم ...
افکار خوب معمار و آفرِيننده هستند و آرزو قلابي است که هرچيز رابه جانب ما ميتواند بکشد.
هر حرکتي که چيزي به وجود شما نيفزايد، چيزي از آن خواهد کاست و حرکتي که اثرش خنثي باشد وجود ندارد !
" ديلکارنگي"
یا حق ...
سه شنبه بیستم فروردین 1387
...
بهترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذارو بگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن...
مدتی ست که کارهای خودم درست انجام نمی شود ، خنده دار است کارهای دیگران را با وساطت درست میکنم...
آنوقت کارهای خودم مانده بر روی زمین ...
یادم است که روزی پیری گفت که همیشه دست گیر باش ...
و باز یادم می آید آن شبی را که حی علی خیرالعمل گفتند در گوشم و چه روزهایی بود بعد از آن شب ...
دست سرنوشت میکشدم به سوی خویش ٬ تا به کجا نمی دانم ، امید که بتوانم ...
دعایم کنید...
قسمت کشف نشده وجود شما به مراتب وسیع تر و نامتناهی تر از قسمت کشف شده آن است ، اسیر تفکر هیچ یا همه
چیز نباشید،راههای مختلف زندگی را بیازمایید ، برای هر کس میلیونها شانس و فرصت در زندگی وجود دارد.
"لئو بوسکالیا"
یاحق ...
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
... گذر ز کوچه گم نامی ...
هنوز مستِ مِی ام،
تقصیر جام خالی ام باز مکن.
در میخانه ببستند،
تدبیری دگر نیست، بشکن در، در را باز مکن.
روی ماه و مهِ مِی را سراپرده زدند
تو گذشتن ز مِی و میکده آغاز مکن.
جام خالی شکستند،
مِی بی جام ببستند،
مرا بی جام مِی و جاه نِی و ساز برستند،
تو سفر ساز مکن.
بارها از سر مستی به لبت بوسه زدم،
آه زدی!
لیک اکنون سر هوشم،
به سرایت میخروشم،
از برای اینچُنین بوسه زدن
آه نزن، ناز مکن.
غم دل با دگران گو
نباشد غم، لیک
بهر این مست خرابات،
نشکن عهد،
مِی اش راز مکن.
من اگر مست مِی ام،
این مِی بی جام تویی!
جام خالی منم!
مرگ من از سر مستی در این قصه سرآغاز مکن.
مِی من، جام مِی من، همه میخانه ی من
تو مرا لایق این مستی بی مِی نخواستی،
نیستم، لیک از این غم به دلت آه دمساز مکن.
آخرین خواهش دل گویمت کز این غم
پر باز مکن،
بی من و جام مِی و میکده پرواز مکن...
زمستان سال 85 من مدتی روزه سکوت بودم ، سی و هفت روز ، توی این مدت به چند جا سفر کردم ...
اولین سفر با نیما بود رفتیم اهواز و آبادان بنده خدا چه کشید از دست من تا رفتیم و آمدیم ناسزا گفت به من و خودش ...
سفر با یک آدم لال سخت است تازه من روزه هم بودم و گوشت قرمز هم نمی خوردم صبحانه و ناهار را هم باید تنهایی میخورد حکایتی بود ولی بد نبود ...
یکی دو روز بعد از سفر با جناب نیما خان به همراه پدر و برادرم راهی شهری شدیم برای یافتن یک آشنای قدیمی ...
بعد از کند و کاو بسیار و نوشتن های بی امان من بر روی کاغذ فهمیدیم که آن پیر ِ اهل دل به دیدار معبود شتافته ...
پدر ما را به درب خانه ای برد و زنگش را به صدا در آورد ، بعد از باز شدن درب و وارد شدن به داخل خانه به اتاقی راهنمایی شدیم...
پیری دیگر بر روی تخت دراز کشیده بود ، ناخوش احوال بود...
پدر و برادرم با پیر حرف زدند و من خموش نشسته بودم در آخر آن پیر فرزانه به من نگاهی کردند و فرمودند که پیرم همیشه می گفت:
از کوچه گمنامی گذر کن...
و من لبخند زدم ...
توی آن ایام تنها کسی که زبان مرا می فهمید امیر مهدی بود ، (مدتی کلاس اشاره رفته بود )...
امروز داشتم با نیما حرف میزدم ، نگرانم بود و من باز هم لبخند زدم ...
نمی دانم تا به کجا کشیده خواهم شد ولی امیدوارم که بتوانم تا به آخر باشم...
دوستی دیگر برایم نوشته بودند که در وبلاگ شما آیه قرآن ندیدم و من برایشان نوشتم و اینجا به آن دوست هم لبخند میزنم ...
یاحق...
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
... با دل گفتم که راز با یار مگو ...
آتش عشق تو در جان خوشترست
دل ز عشقت آتش افشان خوشترست
هر كه خورد از جام عشقت قطرهاي
تا قيامت مست و حيران خوشترست
تا تو پيدا آمدي پنهان شدم
زان كه با معشوق پنهان خوشترست
درد عشق تو كه جان ميسوزدم
گر همه زهرست از جان خوشترست
درد بر من ريز و درمانم مكن
زان كه درد تو ز درمان خوشترست
مي نسازي تا نميسوزي مرا
سوختن در عشق تو زان خوشترست
چون وصالت هيچ كس را روي نيست
روي در ديوار هجران خوشترست
خشك سال وصل تو بينم مدام
لاجرم در ديده طوفان خوشترست
همچو شمعي در فراقت هر شبي
تا سحر عطار گريان خوشترست
"شیخ فریدالدین عطار نیشابوری"
عشق را اقبالی و ادباری هست ،
زیادتی و نقصانی و کمالی هست ، و عاشق را درو احوال است.
در ابتدا بود که منکر بود ، آنگاه ممکن بود کی متبرم شود و راه انکار دیگر باره رفتن گیرد.
این احوال به اشخاص و اوقات بگردد .
گاه عشق در زیادت بود و عاشق برو منکر ، و گاه او در نقصان بود و خداوندش بر نقصان منکر ،
که عشق را قلعه ی عاشق در خویشتن داری می بباید گشاد تا رام شود و تن در دهد.
با دل گفتم که راز با یار مگو
زین بیش حدیث عشق زنهار مگو
دل گفت مرا که این دگر بار مگو
تن را به بلا سپار و بسیار مگو
"قسمتی از رساله عشق تصنیف احمد غزالی"
دیروز رفتم و سری به برادر امام رضا زدم بعدش تا ساعت یازده و نیم شب توی کلانتری بودم ...
داستانی بود بزن بزن ، دعوا و خلاصه ...
یه بنده خدایی از یه بنده خدای دیگه ای طبلکار بود چند بار هم مرا واسطه کرد که بروم و به بدهکار بگویم پولش را بدهد
بدهکار میگفت نمی دهم برود هر کاری میخواهد بکند دیروز توی حرم بودم که زنگ زدند و گفتند بدهکار را میخواهند بگیرند گفتم کجا
گفتند آمده توی مسجد و دارد نماز میخواند منتظریم که نمازش تمام شود تا دستگیرش کنیم ...
موقع برگشتن بدهکار به من زنگ زد و گفت مرا گرفته اند و من گفتم میدانم ...
گفتمش اینطوری بهتر است یا اینکه به خوبی حساب مردم را صاف کنی گفت مرا از بازداشت رها کن ...
خلاصه تا یازده و نیم در کلانتری بودیم تا رضایت شاکی را گرفتیم و بدهکار شب را به جای کلانتری در خانه خوابید ...
یاحق...
شنبه هفدهم فروردین 1387
... وبلاگ خدا ...
خداوند بر من کرم فرما زیرا که تمامی روز تو را می خوانم.
جان بنده خود را شادمان گردان
زیرا ای خداوند جان خود را متوجه تو می گردانم
زیرا تو ای خداوند نیکو و غفار و بسیار رحیم برای آنانی که تو را می خوانند.
ای خداوند دعای مرا مستجاب فرما و به آواز تضرع من توجه نما.
در روز تنگی خود تو را خواهم خواند زیرا که مرا مستجاب خواهی فرمود.
"حضرت داود"
سحرگاهان که در خوابي
تو را من لينک خواهم کرد
به بقال محل هم لينک خواهم داد
به وبلاگ گدايان و سپوران نيز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابيد من هم خواب خواهم ديد
مرا هک کن
خيالي نيست
دوباره آي دي از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و يک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فيل تر شکن يک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.
در یک مقطع از زمان با عزیزی که الان در بین ما نیست به یک سفر چهل روزه رفتم
بعبارتی مهمانی ِ چهل روزه ، صاحبخانه مردی بود اهل دل و بسیار بزرگ ، خدا رحمت کند او را ...
همیشه به من میگفت علی جان خدا از سلطان محمود بزرگتره بی شک حکایتش را
میدانید و من چه روزها و شبهایی را نشستم در کنار شومینه اتاقش و هم نفس گشتم با او ...
زمستانی سرد و هیزم هایی که می سوختند در آتش همچون دل شیفته من ...
و چه روزگاری بود...
آری
خدا از سلطان محمود بزرگ تر است...
یاحق...
جمعه شانزدهم فروردین 1387
... انسانیت ...
انسان همچون رودخانه است، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است.
افتادن درگل و لاي ننگ نيست، ننگ در اين است که آنجا بماني.
"ضرب المثل آلماني"
هر روز صبح از خواب که بیدار می شوم ، بیش از هر چیز به اخبار گوش می دهم.
می شنوم که دونده ای را در پارک به کتک گرفته اند ،
دیوانه ای به ضرب گلوله کودکی را مجروح کرده ،
مردی زنش را از سر خشم و حسادت خفه کرده ،
رسوایی تازه ای برای دولت پیش آمده ،
نبرد قومی تازه ای در گرفته ،
نظام قضایی فرتوت ما باز هم دسته گلی به آب داده
و در زندانهای مملو از زندانی قیامهای خشونت بار دیگری دارد شکل می گیرد.
آری, همه ی اینها را می شنوم و باز هم صبحانه ام را می خورم ،
لباسهایم را می پوشم و با عزمی تازه ،
در حالی که زره خوش بینی به تن کرده ام ،
همچون عاشقی به دیدار جهان می روم.
می دانم به چشم بدبینان ٬ ممکن است خام و شاید هم کمی ساده لوح بیایم،
ولی به نظر خودم عاقلانه ترین تصمیمی که می توان گرفت همین است.
"لئو بوسکالیا"
فیلم سنتوری را دیدم اندوهی غریب بر دلم نشست ، حقیقتی بس بزرگ که در جامعه
وجود دارد ولی سالهاست که مانند کبک سر را در برف فرو برده ایم ، در عجبم از این
همه نهاد و ارگان که وجود دارند و در سال کلی بودجه برایشان در نظر گرفته میشود
از جیب ِ من از جیب ِ تو ولی کاری را که باید نمی کنند ، بعد از دیدن فیلم به یاد ِ
حرفهایی داریوش مهرجویی و فرامرز فرازمند افتادم که گفته بودند اگر فیلم قرار نبود
که اکران شود چرا مجوزش را صادر کردید و باز یادم افتاد که مجوز ساخت فیلم یعنی
اینکه فیلمنامه از هزار نگاه و ذره بین باید بگذرد تا جواز ساختش صادر شود ، به راستی چرا
اینگونه ایم ، چرا انسانیت مرده ، حقایقی که هر روز می بینیم را چرا اینگونه انکارش می کنیم...
نسخه اصلی فیلم در بازار قاچاق به وفور یافت میشود ، چرا؟؟؟
تهیه کنندگان فیلم با عملی بسیار نیکو در اعلامیه ای دیدن فیلم را شرعا حرام اعلام کرده اند
و با ذکر شماره حسابی از کسانی که هنوز انسانیت در وجودشان نهفته است
خواسته اند مبلغی را که برای بلیط سینما پرداخت میکنند و این فیلم را دیده اند
به این حساب بریزند و در آخر هم هدف خود را از اینکار اینگونه گفته اند که
فقط میخواهیم ارزش ها بر جای خود بمانند ، در ضمن کل مبلغ واریزی به این حساب
صرف امور خیریه خواهد شد...
شماره حساب 0116407795 بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد 032 بنام
فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی ...
امیدم بر آن است اگر تو هم فیلم را دیده ای یا در آینده می بینی ...
و از آن روزی که دیوار چین را با شلاق خونین ساختند و خون حضرت هابیل آلوده گشت به دست قابیل
و برادران یوسف را به چاه انداختند و آن روزی که فرعون از جان بردگان بر روی نیل کاخ می ساخت ،
انسانیت مرده بود گرچه انسان زنده بود
یا حق ...
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
...
روی هر پله ای که ایستاده باشی ،
خدا یک پله بالاتر ایستاده ،
نه برای اینکه یادت بندازه که اون خداست و تو بنده ای ،
برای اینکه دست تو رو بگیره و تو رو بالاتر ببره.
آدمها اغلب نا معقول و غيرمنطقى و خود خواهند به هر حال آنها را ببخش
اگر مهربانى كنى شايد تو را متهم به داشتن اهداف پنهانى و سود شخصى كنند به هر حال مهربان باش
اگر موفق شوى و در كارهايت از ديگران پيشى گيرى دشمنان سختى خواهى داشت به هر حال موفق باش
اگر درستكار و راستگو باشى ممكن است سرت كلاه برود به هر حال درستكار و راستگو باش
آنچه را سالها زحمت كشيدى و ساختى ممكن است ديگران به ناگهان از بين ببرند به هر حال سازنده باش
اگر به ديگران آموختى ممكن است قدردانت نباشند به هر حال آموزنده باش
اگر به آرامش و شادى دست يافتي ممكن است به تو حسادت كنند به هر حال آرام و شاد باش
اگر به ديگران نيكى كنى ممكن است فردا همه را فراموش كنند به هر حال نيكو كار باش
اگر جانت را در راه آرمانت فدا كنى ممكن است كافى نباشد به هر حال فداكار باش
براى اينكه آسوده باشى بدان كه همه چيز بين تو و خداست پس به همين فكر كن و آسوده باش .
زمان جنگ نمی دانم در یادتان هست یا نه ولی در آن مقطع از زمان ما در کشور
دچار کمبودهای فراوانی بودیم (خدا را شکر الان در خودکفایی کامل به سر می بریم)
یک از آن کمبودها پزشک بود هر بیمارستانی که میرفتی چند تا دکتر بنگلادشی و
هندی می دیدی ، یادم است روزی به دنبال شیطنتی بس بزرگ کف ِ دست ِ راستم سوخت ...
تاولی بزرگ تمامی سطح دستم را فرا گرفت و من نالان و گریان به اتفاق پدر و مادر رهسپار اورژانس بیمارستانی شدم ...
شب بود و دیر وقت بعد از اینکه نوبت مان شد وارد مطب آقای دکتر شدیم ...
آقای دکتر با پوستی تیره و سبیلی عجیب با نگاهی عجیب تر جواب ِ سلامم را داد ...
من با چشمی گریان نشستم در کنارش و گفتم دستم سوخته ،
نگاه عاقل اندر سفیهی بر اینجانب انداختند و دست چپم را در دست گرفتند...
گفتم این دستم نیست ، ایشان همانطور که کف دست ِ مرا نگاه می کردند گفتند خاک بر سرت...
چنان با لهجه شیرینی گفتند که درد یادم رفت گفتم چی فرمودین...
دوباره با همان لهجه شیرین فرمودند خاک بر سرت...
ناگهان مادر گرام که تا آن لحظه به همراه پدر در تعجب به سر می بردند به خود آمدند
و گفتند آقای دکتر این حرفها چیست که می زنید به فرزند من ، احترام خود را نگاه دارید ، لطفا ...
آقای دکتر هم در کمال ِ آرامش فرمودند این پسر شما طالعی بس بلند دارد ولی
خاک بر سرش که قدرش را نمی داند ...
و اینجانب تمامی حس هایم را بسیج کردم برای تقویت گوشم تا بشنوم درست
سخنان ِ طبیبم را ...
ایشان در ادامه فرمودند افرادی مانند پسر شما بسیار کم هستند ...
پدر گرام فرمودند آقای دکتر این حرفها چیست دستش را مداوا کنید...
و طبیب ِ من فرمودند همیشه در زندگی پشت پا میزند به بخت ِ خویش ولی
من تا به حال کسی را مانند این پسر ندیده ام ...
کاری نداریم که درد ما از یادمان رفت و هنوز بعد از گذشت ِ سالها نفهمیدیم که
آقای دکتر چه گفتند ولی اینرا بخوبی دانستیم که خودکفایی بسیار خوب است
و چه خوب شد که ما در همه عرصه ها بی نیاز شدیم از اجنبی ...
...
بهمن سال 86 به شورای اسلامی تهران بزرگ رفتم برای دیدن ِ شهردار ِ تهران...
برف می بارید از دل ِ آسمان بعد از ساعتی معطلی از دفتر جناب ِ شهردار پیامی رسید
که شهردار به خاطر بارش شدید برف جلسه اضطراری با اعضای محترم ِ !!! شورای شهر گرفته اند
و اینچنین شد که این بنده حقیر توفیق زیارت ِ ایشان را از دست دادم ولی از آنجا که
یک ایرانی هستم با تلاشی خستگی ناپذیر !!! به دیدن معاون اول ایشان رفتم البته
در ساختمان بغلی که همان ساختمان ِ شهرداریست ( دفتر ِ شهردار در ساختمان شورا ست )
دست ِ بر قضا در آن روز برفی دفتر ایشان بسیار خلوت بود و این روسیاه توانست
گپی چهل و شش دقیقه ای با جنابش بزند ...
ساعتها کار افراد مختصص ، و یک طرح توجیهی کامل با یک حرف جناب معاون تمام شد...
آقا اینجا ایران است و ما خودکفاییم...
راست می گفت آن دکتر هندی یا بنگلادشی واقعا خاک بر سرم که بعد از عمری نفهمیدم که ...
اینجا ایران است...
و ما خودکفا هستیم ...
یاحق...
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
... ماجرای من و یار ...
يكي خط است از اول تا به آخر
بر او خلق جهــــــــــان گشته مسافر
در اين ره انبيـــــا چون ساربانند
دليل و رهنماي كــــــــــاروانند
و از ايشان سيد ما گشته سالار
هم او اول، هم او آخــــــــر در اين كار
احد در ميم احمد گشـــت ظاهر
در اين دور، اول آمـــــد عيـــــــن آخر
ز احمد تا احد يك ميم فرق است
همه عالم در اين يك ميم غرق است
بر او ختم آمده پايــــــــان اين راه
در او منـــــزل شده "ادعوا الي الله"
مقام دلگشايش جمع جمع است
جمال جانفزايش شمــــع جمع است
شده او پيش و دلـــها جمله در پي
گرفته دســــــــــــت جانها دامن وي
در اين ره اوليــــا باز از پس و پيش
نشاني ميدهـــــند از منزل خويش
به حد خويش چـــــون گشتند واقف
سخن گفتند در معـــــــروف و عارف
يكي از بحر وحـــدت گفت: انا الحق
يكي از قرب و بعــــــد و سير زورق
يكي را علم ظاهـــــــــر بود حاصل
نشاني داد از خشــــــكي و ساحل
يكي گوهــــــر برآورد و هــدف شد
يكي بگــــــذاشت آن نزد صدف شد
يكي از جزء و كل گفت اين سخن باز
يكي كرد از قــــــــديم و محدث آغاز
يكي از زلف و خــــال و خط بيان كرد
شراب و شمع و شاهد را عيان كرد
سخنها چون به وفــــق منزل افتاد
در افهام خــــــــــلايق مشكل افتاد
كسي را كاندراين معناست حيران
ضروري ميشــــــــــــود دانستن آن
" گلشن راز شيخ محمود شبستري"
تعطیلات هم تمام شد و ما اندر خم یک کوچه ایم ، هنوز ...
امیر حسین بعد از گذر زطوفان تب علائم سرخک را در بدن خود دید
سیزده را در خانه بسر بردیم بمانند هفت روز قبلش و هفت روز قبل ترش
دلمان هوای هندوستان کرده با معبد سکوتش یا قونیه و حضرتش ...
اتول مان در این چند روز در اختیار دوستان بوده است و امیدواریم که بیاورندش ...
فردا باید که برویم و سری بزنیم به شرکت ...
برای دوستی از رنگ سفید و رنگ سیاه نوشتیم ، باشد که به خود آید و بداند که
دوستش داریم هر چند که نتوانست باور کند البته حکایتی ست ...
شاید که برویم ، شاید هم نرویم ...
نمی دانیم هنوز ...
ولی امیدواریم که برویم ...
و سکوت ...
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
در اوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمی بینی آشنایی که ببیند تو را
که برهاند تو را از قفس تنهایی
که بپرسد ...
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای
کاش گوشی
سکوتم را می شنید ...
داریم به شعرهای حضرت مولانا گوش میدهیم البته به زبان اجنبی ...
با یار به گلزار شدم رهگذری
بر گل نظری فکندم از بیخبری
دلدار به من گفت که شرمت بادا
رخسار من اینجا و تو بر گل نگری
عجب میگوید جناب ِ مولانا به هر زبانی که بخوانند باز بر دل می نشیند ...
یادمان آمد که در تابستان سال 85 در خرقان شبی را با یار تا صبح گذراندیم
عجب شبی بود ، با نیما و علی رفته بودیم ...
لطفی که مرا شبانه اندوختهای
امروز چو زلف خود پس انداختهای
چشم تو زمی مست و من از چشم تو مست
زان مست بدین مست نپرداختهای
دو روزی ماندیم و در برگشت با یار تا بسطام رفتیم و در کنار سلطان نشستیم
من روزه بودم صد روزی بود که روزه بودم و یار به من گفت باید که یکبار بیایی و در
کنجی که سلطان چله می نشسته ، چهل روزی بنشینی ...
آن کنج را نشانم داد ...
روزی خواهم رفت ...
یار با علی و نیما دست داد و روبوسی کرد با من نه ...
علی میگفت انگار با آب روبوسی کردم ...
باز یادمان آمد که در همان سال پروژه ای را در دست داشتیم هفت ماه
زندگی و پول مان را گذاشتیم قرار بود سه میلیاردی گیرمان بیاید ...
پروژه سنگینی بود ، صبح روزی که برای انجام قرارداد نهایی آماده شدیم
قبل از رفتن موبایل مان زنگ خورد و فهمیدیم که یکی از کسانی که از طرف
شرکت خارجی تقریبا همه کاره بود از ذوق بسته شدن قرارداد و گرفتن پول از
دو طرف قرارداد ٬ شب قبل از قرارداد سکته مغزی کرده ٬ یک هفته در کما بود و بعد
هم به دیار باقی شتافت خدایش بیامرزد استاد دانشگاه ٬مرد ِ خوبی بود و ما فهمیدیم که
باید برویم و رفتیم ...
رفتیم و دور آن هفت ماه و چندین میلیونی که از جیب مبارک خرج کرده بودیم را خط کشیدیم ...
یار هم عجب نقش و نگاری دارد ...
منتظریم ...
امید که در امتحانات قبول شده باشیم ...
واگویه هایمان زیاد شد و از حوصله صاحب نظران بیشتر ...
یاحق...
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
... سیزده ...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
باران گرفت.
مادرم گفت: چه باراني ميآيد.
پدرم گفت: بهار است.
و ما نميدانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است!
آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود.
پيامبر ، كنارشان زد ، خورشيد را نشانمان داد...
پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
لباسهاي ما خاكي بود.
او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد.
لباس ما از جنس ابريشم و نور شد
و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند
و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود ، به ما بخشيدند.
و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم.
من به خدا گفتم:
امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت است...
خدا گفت:
كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانه تان ميگذرد
و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست!
"عرفان نظر آهاری"
پيامبری از كنار خانه ما رد شد.
ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد.
پيامبر كليدي برايمان آورد.
اما نام او را كه برديم،
قفلها بيرخصت كليد باز شدند...
سیزده در ادبیات کهن ایرانیان عددی نحس نام گرفته و برای اینکه نحسی را از خود برانند روز سیزدهم از بهار را
به دامن طبیعت میروند تا نحسی سیزده را به در کنند
لابد شما هم دیده اید پلاک هایی با این نوشته ها 1+12 و یا 1-14 ولی من
یک سری از اعداد را بسیار دوست دارم یکی از آنها عدد 13 است...
سیزده در دامن طبیعت و درخت و گنجشک و پیامبر و خدا به شما خوش بگذرد...
یا ارمیای نبی...
یاحق...
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387
...
در مقابل خداوند همه ما به یک اندازه دانا و نادانیم.
" آلبرت اینشتین "
یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی.
"سلطان العارفین بایزید بسطامی"
یکشنبه یازدهم فروردین 1387
... راه ...
روزي شيخ را گفتند:
يا شيخ! فلان مريدت بر فلان راه افتاده مست و خراب.
فرمود: بحمدالله كه بر راه افتاده است، از راه نيفتاده است.
"اسرار التوحيد اندر احوالات شيخ ابوسعيد ابوالخير"
شنبه دهم فروردین 1387
... رضا به آنچه دوست گوید ...
يه مارگيري نشسته بود دم لونه يه مار خوش خط وخالي.
مي خواست بگيردش.
يکي از اولياي خدا که منطق حيوانات رو هم ادراک مي کرد از اونجا مي گذشت.
ماره رو کرد به اين عبد صالح خدا و گفت:
اين مي خواد منو بگيره.
خيال کرده مي تونه منو بگيره.
رفت و بعد از چند دقيقه که برگشت ديد که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کيسه داره مي بره.
به ماره گفت تو که گفتي نمي تونه منو بگيره.
پس چي شد؟
ماره گفت:من عاشق يکي از اسماء خداوند هستم.
اين منو قسم داد به اون اسمي که عاشقشم.
گفت خستم کردي ديگه بيا بيرون.
اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بيرون.
گفتم ولش کن اسم حبيبم رو برده بذار برم تو دامش.
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را مذهب و ملت خداست
مثنوی، دفتر اول
در نگنجد عشق در گفت و شنود
عشق دریاییست، قعرش ناپدید
قطرههای بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن بحریست خرد
مثنوی، دفتر پنجم
گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بیزبان و روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن میشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست، هم کاغذ درید
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
مثنوی، دفتر اول
اگر انسان عشق را داشته باشد ،
میتواند آن را ببخشد و اگر آن را نداشته باشد،
چیز دیگری برای بخشیدن ندارد.
انسان عاشق همواره در لحظه حال زندگی میکند و زیبایی در زمان زیستن را دوست دارد.
عاشق بودن تنها یک احساس شدید نیست ،
بلکه تصمیم است، قضاوت است، قول است.
اگر عشق فقط یک احساس بود،
دیگر پایداری این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت مفهوم پیدا نمیکرد.
راضی ام به رضایت...
عشقست...
امید که مورد بخشش واقع شوم...
و امید که این بار من توانش را داشته باشم...
برهر چه همی لرزی می دان که همان ارزی
زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد.
"مولوی"
یاحق...
جمعه نهم فروردین 1387
... خرم آن دل که از آن دل، به خدا راهی هست ...
خرم آن دل که از آن دل، به خدا راهی هست
فرخ آن سینه که در وی، دل آگاهی هست
حشمت ار میطلبی، خدمت درویشان کن
نیست بالاتر ازین گر به جهان جاهی هست
ما گدایان در میکده، شهبازانیم
سایه ی عزت ما بر سر هر شاهی هست
ما در آیینه ی دل نور خدا را دیدیم
آزمودم که ز هر دل، به خدا راهی هست
هر کجا نور بود، چشمه ی خورشید آنجاست
هر کجا پرتو مهتاب بود، ماهی هست
از چه مجنون به سراپرده ی لیلی نرسید
که به صحرای جنون، خیمه و خرگاهی هست
از خدا عذر خطا خواه که پیش کرمش
گر گناه تو بود کوه، کم از کاهی هست
ره نبردیم ریاضی به سرا پرده ی غیب
در نبستند که چون میکده درگاهی هست
"ریاضی یزدی"
خداوندا! مرا شايسته آن كن تا به همنوعانم كه در سراسر دنيا در فقر و گرسنگي به دنيا مي آيند و ميميرند ؛ خدمت كنم
خدايا! امروز با دستهاي ما روزي عشق ،آرامش و سرور به آنها ببخش
خدايا! مرا معبر آرامش كن
تا آنجا كه نفرت هست ، عشق جاري سازم
آنجا كه خطا هست ، بخشايش بگسترم
آنجا كه جدايي هست ، وصل بيافرينم
آنجا كه لغزش و دروغ هست ، حقيقت بياورم
آنجا كه ترديد هست ، ايمان بياورم
آنجا كه ظلمت هست ، نور بتابانم
و آنجا كه اندوه است ، شادي منتشر كنم
خدايا! مرا موهبت آن عطا كنم تا به جاي آسودن به ديگران آسايش بخشم.
و بجاي آنكه ديگران دركم كنند ، دركشان كنم
و بجاي آنكه عشق دريافت كنم ، عشق بورزم
زيرا با فراموش كردن خويش است كه مي توان به هرچيز رسيد
با بخشايش است كه بخشوده مي شويم
و با مردن است كه زندگي ابدي ميابيم...
" دعاي مادر ترزا "
نياسائيد ، زندگی در گذر است .
برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ،
چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ،
تا بر زمان غالب شويد ...
"گوته"
امیر حسین دو روز است که در تبی شدید به سر می برد ،
بدنش همچون گلوله آتش است وقتی می آید بغل من ٬ برایش موسیقی عرفانی ملل
را میگذارم و با من همراه میشود تا وقتی که هست و گوش میکند تبش هم کمتر میشود ، حکایتی ست ...
یاحق...
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
... ساقی ...
به هر و شهر و دياري پا نهادم
به ذكر نام ساقي لب گشادم
كه ذكر نام ساقي عين مستي است
مي وحدت ، مي ساقي پرستي است
مرا رسواي عالم كرد ، ساقي
سرا پا شور و حالم كرد ، ساقي
بشارت باد بر رندان سر مست
چنان مستم كه ساقي گيردم دست
شبي از قيد نام و نان گذشتم
وصيت نامه اي با خون نوشتم
نوشتم فقر ارث مادرم بود
كه همچو سايه او بر سرم بود
موحد را لباس فقر زيبد
نه آن دلقي كه مردم را فريبد
لباس فقر كشكول و ردا نيست
تجمل كار مردان خدا نيست
به جام عارفان رند و آگاه
نباشد باده ، جز فقر الي الله ...
بلوغ خوشنويسي ، حق نويسي است
مقيد خواني و مطلق نويسي است
خوشا آنان كه از او مي نويسند
ز خط و خال و ابرو مي نويسند
الفبايي ز خال مكتب اوست
تمام نقطه ها خال لب اوست
قلم ، تا وحي را بال و پر آمد
نماز كاتبان ، سنگين تر آمد
خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل
مركب ساخت از خاكستر دل
مركب ،گرچه در صورت سياهي است
قلم كوبنده جهل و تباهي است
مساجد ، خانه نور و سرورند
تجليگاه آيات حضورند
ز جا برخيز ، هنگام حضور است
اگر موسي شوي ، هر گوشه طور است
مسلمان بي نمازي ، نا سپاسي است
نماز اول قدم در خود شناسي است
نگر گهگاه قرآن مبين را
مروري كن صفات مومنين را
نماز آرام جان مومنين است
ستون آسمان پيماي دين است
خوشا آنان كه دائم در نمازند
تمام عمر قائم بر نمازند
ز " كل من عليها فان " چه داني ؟
به خشكي از غم طوفان چه داني ؟
به اشكي چشم خواب آلوده تر كن
" و يبقي وجه ربك " را نظر كن
بيا و يك دم اهل دل شو
ز خود بگذر ، به دريا متصل شو
به دريايي كه بي و پا و سر آمد
ز فهم و وهم ما دريا تر آمد
مجوي امواج از دريا ، برون را
ببين " انا اليه راجعون " را
به دريا مي روي ، خواهي نخواهي
بزن دل را به درياي الهي
كه اين دريا پر از موج نهفته است
به هر موجش هزاران گنج خفته است
اگر چشم دلت بيناي راز است
رسيدن تا خدا يك جو نياز است
نياز عشق عين بي نيازي است
كه سر بر سجده بردن سرفرازي است
اذان ، اذن مناجات است با حق
مجال عرض حاجات است با حق
مؤذن باز كن باب اذان را
بر افشان باده ناب اذان را
خروش زندگي بحر نياز است
پل مستحكمش ، نور نماز است
نماز بي زكات آلوده باشد
چنان فانوس دود اندوده باشد
چنين فانوس آيا نور دارد ؟
كه انسان در فروغش ره سپارد
تو زنگار بر آيينه داري
كجا عشق خدا در سينه داري
اگر عشق خدا در سينه توست
چرا زنگار بر آيينه توست
اگر " نص يزكيهم " شنيدي
چرا از تزكيه پا پس كشيدي
زكات عمر تسبيح و نماز است
زكات عشق لبخند نياز است
الا مسها كه در گرد و غباريد
به اكسير ولايت دل سپاريد
طلا آنگه طلاي ناب گردد
كه در حر ولايت آب گردد
نماز بي ولايت بي نمازي است
تعبد نيست ، نوعي حقه بازي است
ولايت چيست ، در خون غوطه خوردن
كليد سينه بر مولا سپردن
حسين ابن علي در خون شنا كرد
مرا با اين حقيقت آشنا كرد
ولايت بي بلا معنا ندارد
نجف بي كربلا معنا ندارد
منيت را اگر از خود براني
ببيني آنكه گويد " لن تراني "
به دنبالش چهل منزل دويدم
ز خود بيخود به پاي دل دويدم
كه سالك گر چهل منزل نبيند
حقيقت را به چشم دل نببيند
مثالش ، هيچ دور از دسترس نيست
نيازي بر بيابان و جرس نيست
زبانت را به ذكرش متصل كن
به جاي خويش او را منتشر كن
كه هر نفسي كه حق را بنده گردد
صفات الله در او زنده گردد
بيا ، اي نفس و حق را بندگي كن
ز نورش تا قيامت زندگي كن
رياضت خانه اش ، نهي و تبري است
ضيافت خانه اش امر و تولي است
اگر مرد رهي پيش آي اين راه
جسارت كن ، بگو اني انا الله
من و امر و تو گوش و شنيدن
تماشاخانه اسرار ديدن
من و تيغ و تو گردن نهادن
در اين حيرت خم از ابرو گشادن
من آتش ، تو و خود را شكستن
فضاي سينه را آيينه بستن
بگيري ، گر گريبان جهان را
تواني يافت اسرار نهان را
عزیزی دیشب سوالی پرسید از من ٬ امید که جوابش را گرفته باشد و امید که ٬ کتابی را که گفتمش ٬ بخواند...
زندگی
« هدیه » خداوند به شماست
و « شیوه زندگی شما »
هدیه شما به خداوند
"لئو بوسکالیا"
یاحق...
چهارشنبه هفتم فروردین 1387
... عشق ...
کمالش ملامت است و ملامت سه روی دارد:
یک روی در خلق و یک روی در عاشق و یک روی در معشوق .
اما آن روی که در خلق دارد صمصام غیرت معشوق است تا به اغیار باز ننگرد ،
و آن روی که در عاشق دارد صمصام غیرت وقت است تا به خود باز ننگرد ،
و آن روی که در معشوق دارد صمصام غیرت عشق است تا قوت هم از عشق
خورد و بسته ی طمع نگردد و از بیرونش هیچ نباید.
چون از تو بجز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی تو وصال جوی و خواهی هجران
قسمتی از رساله عشق "احمد غزالی"
با تشکر ویژه از شیخ حسن بصری که مرا هدایت فرمود...
عشق، به آیینه می ماند.
هنگامی که کسی را دوست می داری، آیینه او می شوی.
او خود را در آیینه تو می بیند و می شناسد،
و بدین سان، او نیز آیینه تو می شود.
" لئو بوسکالیا "
یا حق...
سه شنبه ششم فروردین 1387
...
بهتر است برای چیزی که هستی ، منفور باشی
تا اینکه برای چیزی که نیستی محبوب باشی.
" آندره ژید "
مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید بدست آورید
و گرنه ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده اید دوست داشته باشید
"جرج برنارد شاو"
سه شنبه ششم فروردین 1387
... نام من ...
عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود
جوینده عشق بی عدد خواهد بود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود
"ابوسعید ابوالخیر"
بمجنون کسی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی
مگر در سرت شور لیلی نماند
خیالت دگر گشت و میلی نماند
چو بشنید بیچاره بگریست زار
که ای خواجه دستم ز دامن بدار
مرا خود دلی دردمندست ریش
تو نیزم نمک بر جراحت مریش
نه دوری دلیل صبوری بود
که بسیار دوری ضروری بود
بگفت ای وفادار فرخنده خوی
پیامی که داری به لیلی بگوی
بگفتا مبر نام من پیش دوست
که حیفست نام من آنجا که اوست
"بوستان سعدی"
یاحق...
دوشنبه پنجم فروردین 1387
... هو ...
اگر خدائي نباشد بايد او را اختراع كرد ،
اما تمامي طبيعت فرياد بر مي آورد كه خدا هست ...
"ولتر"
چو کسی به عذر خواهی نرود ز بیگناهی
به گنه خوشم که آورد مرا به عذر خواهی
چه غم ای گناهکاران زگناه ما که هرگز
گنهی نمی شود بیش ز رحمت الهی
به گنه خوشیم وعذرش نه به زهد و نخوت آن
که گنه بسی نکوتر ز غرور بی گناهی
دلی از تو چون شود شاد دل تو شاد گردد
نرسی به خیر الا ز طریق خیر خواهی
دل خسته ای به دست آر اگرچه هست وحشی
که سبکتکین رسیده است از آن به پادشاهی
به کس ار پناه گشتی به خدای هر دو عالم
که خدا شود پناهت به وقت بی پناهی
"صغیر اصفهانی"
حرفی برای گفتن ندارم به مانند همیشه...
بنده آنی، که در بند آنی.
"ابوسعید ابوالخیر"
یاحق...
یکشنبه چهارم فروردین 1387
... یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت ...
از آغاز حرفي درميان نبود. گفتن اين حرف، حرفي به ميان آورد.
بسياري از مردم از نظر شخصيت مادي به اوج کمال مي رسند.
اما عقل آنها به اين مقام عادت ندارد.
و بسياري از آدمهاي ديگر به عکس ...
"سات سيت آناندا"
یک شب دلی به مسـلخ خونم کشید و رفت
دیوانــه ای به دام جنونـم کشـــــــــــید و رفت
پس کوچـه های قلب مرا جســــــــــتجو نکرد
اما مـرا به عمـق درونم کشــــــــــــــید و رفت
یک آســمان ســــتاره ی آتش کشــــــیده را
بر التـهاب ســـــــــرد قرونم کشــــــــید و رفت
تا از خیال گنـگ رهایی، رها شــــــــــــــــــوم
بانگی به گوش خواب ســکونم کشید و رفت
شـــــاید به پاس حرمت ویرانه های عشــــق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشـــــــــید و رفت
دیگر اســـــــــــیر آن من بیگانه نیســــــــــــتم
از خود چه عاشـــقانه برونم کشـــــــید و رفت
"افشین یداللهی"
پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آنست که بعداز هر زمین خوردن برخیزی.
"گاندی"
میدانم که هیچ کدام از نظر شما ربطی به یکدیگر ندارد ولی از نظر خودم بی ربط نیستند ، امید که درست نتیجه گیری شود...
یاحق...
شنبه سوم فروردین 1387
... آشنا ...
قلب خود را به روی اگاهی و رهنمود الهی بگشایید
اما مانند برگی در جریان آب ، بی اختیار نباشید
بلکه قایق رانی بر آب های خروشان باشید
که بر آب ها می راند و مراقب
قایق خویش است.
" امانوئل"
خدای مهربونم!
خوشحالم که تو می بینی و هیچ کس غیر از تو نمی بیند.
...عیبی ندارد...
در بود و نبود ِ من، هر که هر چه می خواهد بگوید.
اما براستی هیچ کس نمی داند.
هر کس هر چه می گوید نادانسته و بر مبنای حدس و گمان است.
من هم به هیچ کس چیزی نمی گویم.
زیرا به قول حضرت حافظ :
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
کـه آشنـــا سخــن آشـنا نـگه دارد
برای آنکه هیچ کس نشکند به همه گفتم:
سبب منم!!!... که می شکنم.
اما تا آخر عمر: حرفی نمی زنم
خدای مهربونم!
تمام اسرار را سر به مهر در سینه ی خود محبوس می کنم.
ای کاش هیچ کس اسرار را هویدا نمی کرد.
خدای مهربونم!
تمام داشته های خود را در سبدی گذاشتم و با الهام از مادر موسی (ع)
که تمام زندگی خود را به امید تو به آب روان رها کرد
به امید ذات مهربانت رها کردم،
تو خود نا خدایش باش.
خدای مهربونم من از هیچ کس گلایه ای ندارم و همه را دوست دارم.
پس عاجزانه ازتوئی که هیچ کس نمی تواند مثل تو باشد
می خواهم مراببخشی و حمایت فرمائی...
دوستی برایمان پیامی فرستاده اند و ...
امید که جواب ِ خود را گرفته باشند...
یاحق...
جمعه دوم فروردین 1387
... بسم الله الرحمن الرحیم ...
به شکرانه حضورت دست به قلم آورده ام
ولی توان نوشتن ندارم
نمی دانم از کرم گویم یا لیاقت
نمی دانم از مهر گویم یا جفا
نمی دانم از صبر گویم یا انتظار
هر چه باشد هر چه گویم
جز شکر جز سپاس جز شادی جز عشق نخواهد بود...
سلام نام اوست...
نامی که بسیار بر زبان ها جاری میشود ...
کاش هم بر زبان و هم بر دلها جاری میشد...
سلام...
زنده شدن طبیعت و آغاز بهار پیام ِ دوست را برایمان دوباره تداعی کرد
امید که اینبار شنیده باشیم پیامش را...
مهربانی که عزیز ست برایم از عدد نوزده پرسیده بودند و حکایت آپ شدن
نارایانا با دقیقه نوزده...
سخن در مورد اعداد بسیار دارم ولی بهتر دیدم که سوال ِ بزرگی را بزرگی جواب دهد
نه شاگردی چو من...
به سراغ ِ پیر ِ هرات خواجه عبدالله انصاری رفتم و مدد خواستم از ایشان...
الهی اگر نظر فاسقان بر زر و سیم است و نظر صادقان بر خوف وبیم است
اما نظر عبدالله بیچاره بر نوزده حرف بسم الله الرحمن الرحیم است.
بسم الله نام ملکی ست که این گنبد رفیع درگاه اوست.
خورشید عالم آرا چون جام جهان نما به حکمت اوست.
هیکل ماه گاه چون لعل زرین و گاه چون درع سیمین به قدرت اوست.
هر کجا عزیزی ست آراسته ، خلعت اوست.
و هر کجا ذلیلیست خسته ، تیر حکمت اوست...
راستی ...
عیدتان مبارک ...
رودها در جاري شدن و علفها در سبز شدن معني پيدا مي كنند.
كوهها با قله ها و دريا ها با موجها زندگي پيدا ميكنند.
و انسان ها هم با انسان ها
با عشق فقط با عشق
پس بار خدايا بر من رحم كن
بر من كه مي دانم ناتوانم رحم كن
باشد كه خانه اي نداشته باشم
باشد كه لباس فاخري بر تن نداشته باشم
اما نباشد كه در قلبم عشق نباشد
هرگز نباشد...
یاحق...
پنجشنبه یکم فروردین 1387
... هو ...

اي نوبهار عاشقان داري خبر از يار ما
اي از تو آبستن چمن و اي از تو خندان باغها
اي بادهاي خوش نفس عشاق را فرياد رس
اي پاكتر از جان و جا آخر كجا بودي كجا
اي فتنه روم و حبش حيران شدم كين بوي خوش
پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفي
اي جويبار راستي از جوي يار ماستي
بر سينه ها سيناستي بر جانهايي جان فزا
اي قيل و اي قال تو خوش و اي جمله اشكال تو خوش
ماه تو خوش سال تو خوش اي سال و مه چاكر ترا
"شمس تبریزی"

