تبليغاتX
نارایانا

یکشنبه سی ام دی 1386

... حجاب عارف ...

 

مردی از بایزید بسطامی پرسید و گفت:
هرگز چیزی حجاب عارف و پروردگار تواند شد ؟
بایزید گفت:
ای بیچاره آنکه خود حجاب خویشتن است  ،
چه چیزی حجاب او خواهد شد ؟
و گفت :

زاهد راستین آن است که چون در او بنگری هیبت او تو را بگیرد
و چون از او جدا شوی ،
کار او بر تو سهل آید
و عارف آنست که چون در او بنگری هیبت او تو را بگیرد
و چون ازو جدا شوی همچنان در هیبت او باشی .
و گفت :

خوشا کسی که او را یک همت است
و دل خویش را بدان چه چشمانشان می بیند
و گوش هاشان می شنود مشغول نمی کند .
هر که خدای را شناخت  ، از هر چه او را از حق بازدارد ، کناره گیرد .
بایزید گفت :

نزد عاشقان  ، بهشت را حظی نیست  ،
که اهالی عشق ، به خاطر عشق خویش از بهشت  ، در حجاب اند .

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم دی 1386

... خدا سلام رساند و گفت ...

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم.
تنم سبز است و از هر سرانگشتم،
خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.
فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم
باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم.
و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم،
ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت:

همه عالم می روند و همه عالم می دوند،
پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.

من خندیدم و گفتم:

اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت:
هر کس اما به نوعی می دود.
آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم.
از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر.
زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم.
همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم.
وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم
و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم.
تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم.
هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید.
هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم.
و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید.
و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم،
تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت:
تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری.
و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی.
و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛
همه دار و ندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم.
تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت.
فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد
و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه.
و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت
و به نرمی گفت:
خدا سلام رساند و گفت:
مبارکت باد این شولای عریانی؛
که تو اکنون داراترین درختی.
و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی
که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 "منبع داستان"

 و روز دهم فرا رسید
حسین در راه دفاع از ناموس٬ اهل و عیال و خاندان خود را فدا کرد
و اینگونه شد که حسین جاودانه شد...
قدیمی ها میگویند هر که از پول گذشت از پل گذشت...
ولی از پول عزیزتر٬ جان شیرین انسان است که هر که گذشت
گذشت...
اگر پدر باشید٬ از جان عزیزتر برایتان٬ فرزندتان است هر که از فرزند گذشت
گذشت...
اگر برادری داشته باشید که هیچگاه از شرم حضور و حجاب باطنش
شما را برادر خطاب نکرده و همیشه آقای من صدایتان کرده و
پشت و پناهتان بوده و آنهنگام که با پیکری بی دست و بدنی تیر خورده
با مشکی سوراخ از تیر بر کنار خیمه فریاد میزند یا اخی...
هر که از برادر گذشت از پل گذشت
حسین جاودانه شد چون مثل تاک قصه ما دوید و  گُر گرفت و گذشت و بخشید...
یا حسین شهید مددی...
روز دهم محرم سالگرد وفات جوانمردی از دیار ِ مردان بزرگ
ایران همیشه سرفراز نیز هست
شیخ و پیر این حقیر ابوالحسن خرقانی...
لطف حضرتش بد جوری دارد قل قل میکند
دعایم کنید...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم دی 1386

... طلوع ...

 

كم كم آخرین پرتوی سرخ آفتاب در پشت كوه محو شد
و بار دیگر شهر را آرام آرام در وحشت طلوعی دیگر در تاریكی محض فرو برد.
تاریكی همه جا را فرا گرفته بود.
آنها كه سرگرم كاری بودند كار خود را تعطیل كرده و به خانه هایشان میرفتند.
آن دسته كه داد و ستد میكردند از تجار و بازاریان تا فروشنده های كوچكتر
و خرده فروش ها آخرین كسانی بودند كه دست از كار كشیده
و به خانه های خویش میرفتند.
ظلمات عجیبی در شهر حاكم شده بود
و گویی این جماعت كور و غافل نه از خستگی،
بلكه از وحشت این ظلمت بی امان در خانه های خویش پناه گرفتند
و چه بسا اگر این ظلمت بی امان و تیرگی هراسناك شب نبود،
دست از كار نمی‌كشیدند و تا می‌توانستند مشغول بوده
و مال و داراییهایشان را افزایش میدادند
و در آخر كوچكترین یادی هم از خدا نمی‌كردند.

دیگر شهر آرام و ساكت، خاموش و تاریك شده بود
و این رنگ دود اندود شب بود كه هر چه بیشتر،
به قلب های تیره این غافلان شبیه می‌شد.
مثل اینكه فرشتگان الهی از روی خشم و غضب
گرده‌های خاكستر و دوده بر سر این غافلان ریخته باشند.

می‌رفت كه از شدت غفلت و گمراهی، مستحق عذاب الهی شوند.
فرشته شب بار دیگر همچون شب های گذشته در نیمه‌های شب
بین زمین و آسمان ندا سر داد:

 « الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله »

گردش صوت ملكوتی فرشته چنان عظیم بود
كه جمله ملكوتیان را از یاد و ذكر خدا در خضوع و خشوعی سنگین فرو برد.
همه فرشته ها در اضطراب بودند.
بیم آن می‌رفت كه اینبار هم اگر ندایی نیاید،
جنبشی در این قلب های مرده و بی روح پدید نیاید،
دلی خاشع نگردد و از یاد خدا به لرزه نیافتد و در برابر عظمت،
جلال و جبروت پروردگار خویش روی در خاك نمالد،
شهر و مردمش به آتش غضب الهی یكپارچه بسوزند و خاكستر شوند.

 

این غافلان كه جود فراموش كرده اند
آرایش وجود فراموش كرده اند
آه این چه غفلت است كه پیران شهر ما
با قد خم سجود فراموش كرده اند
آن نور غیب كه جهان روشن است از او
از غایت شهود فراموش كرده اند
جان ها هوای عالم بالا نمی‌كند
این شعله ها صعود فراموش كرده اند

« صائب تبریزی »

 

چند لحظه ای گذشت ولی غفلت همان غفلت،
و مردم مرده همان كه همان، فرشته شب بار دیگر ندا سر داد :

«الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله»

ولی گویی قلب های این جماعت دلبسته به دنیا چنان به مهر غفلت و گمراهی بسته شده كه دیگر با هیج نفحه ای و كلید فلاحی بار نخواهد شد.

« ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشوة و لهم عذاب عظیم »

بقره / 7

فرشتگان الهی كه از این همه دلبستگی ها و گناهان،
بی توجهی ها و غفلت ها غضبناك شده بودند به چنان هیبت های
مهیبی در آمدند كه اگر كسی ایشان را می‌دید از آن چهره های برافروخته
و هیئت های برآشفته در جا دار فانی را وداع می‌گفت.
چند لحظه ای گذشت و بار هم خبری نشد.
آسمان تیره شهر همچنان تیره نمود می‌كرد بی هیچ اثری از نور،
از صفای درون، ولی همانطور كه وظیفه فرشته شب اقتضا می‌كرد
باید تا سحر ندا سر می‌داد.
پس بار دیگر ندا سر داد:

« الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله »

پاسی از شب گذشته بود و دیگر چیزی نمانده بود
كه جنجال روز این آرامش مهیا را از هم بپاشد.
چشمان نظاره گر فرشتگان الهی به آسمان شهر دوخته شده بود
بدون این كه در برق نگاه شان بتوان كوچكترین نور امید مشاهده كرد.
ناگهان فوج عظیمی از هوایی فشرده یا چیزی شبیه آن در عالم ملكوت
به گردش در آمد، آسمان شهر می لرزید،
جسم ثقیلی از دنیا به سمت ملكوت در پرواز بود ناگهان شعاع نوری بلند
و كشیده كه امتداد آن به خانه ای كوچك در گوشه ای از شهر می‌رسید
همچون ستاره ای در مقابل فرشتگان الهی درخشید.
تمامی فرشتگان با حالتی بهت زده مثل اینكه اصلا انتظار چنین دریافت نورانی
از مردم شهر را نداشته باشند با یكدیگر  نجوا می‌كردند،
بیشتر احتمال میدادند كه مرد خداجویی است
از دیاری دیگر كه امشب را در این شهر بیتوته كرده است.
در تب و تاب این گفتگو بوند كه فرمان رسید
گروهی از فرشتگان از حال این بنده شب زنده دار جویا شوند.
پس فورا فوجی از فرشتگان الهی
با نسیمی غنی شده از نفحات و رحمات الهی
به سوی این بنده شب زنده دار شتافتند
و با خود این حدیث قدسی میخواندند:

ان لربكم فی ایام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها

دیدند جوان شوریده ایست از جوانان شهر
كه با حالتی عجیب مجذوب این آیات الهی شده:

« إعلموا إنما الدنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینكم و تكاثر فی الأموال و الاولاد
كمثل غیث أعجب الكفار نباته ثم یهیج فتراه مصفرا ثم یكون حطاما
و فی الآخرة عذاب شدید و مغفرة من الله و رضوان
و ما الحیوة دنیا إلا متاع الغرور »

پس به امید رستگاری در نیمه های شب برخاسته
تا از سبقت گیرنده گان به سوی مغفرت الهی باشد.

« وسابقوا إلی مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السماء و الارض »

پس در آن تیرگی ندا می زد:


سبحانك یا الله تعالیت یا غفار أجرنا من النار یا مجیر

 
گردش صوت روحانی این جوان خالص در ملكوت چنان دلربا بود
كه همه فرشتگان را نرم و لطیف كرده و چهره هایشان
از هیبت های مهیب و ترسناك، گرفته و غضب آلود
به چهره هایی زیبا و گشاده و باز تبدیل شد.

ناگهان ندا آمد ما خورشید را امر به طلوع می‌كنیم
بر ابرها دستور می‌دهیم كه رحمت ما را بر اهل زمین فرود آورند
بلكه شاید از این میان گروهی رو به سوی ما كنند،
از گناهان خویش توبه كرده و برای همیشه به سوی ما باز گردند.
پس طلوع كن ای خورشید باردیگر
كه هنوز هم كسانی هستند كه دلهایشان از یاد خدا خاشع شود.

 

یا ارحم الراحمین العفو العفو العفو ...

یا علی ابن ابیطالب
یافاطمه بنت نبی
یا عباس ابن علی
یا باب الحوائج مددی...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

... نیایش یک انسان ...

 

خداوندا ! مرا وسيله صلح خويش قرار ده
آن جا كه كين است ، بادا كه عشــق آورم
آن جا كه تقصير است ، بادا بخشايش آورم
آن جا كه تفرقه است، بادا كه يگانگي آورم
آن جا كه خطاست، بادا كه راستي آورم
آن جا كه شك است، بادا كه ايمان آورم
آن جا كه نو ميدي است ، بادا كه اميد آورم
آن جا كه ظلمات است، بادا كه نور آورم
آن جا كه غمناكي است، بادا كه شادماني آورم
خداوندا! بادا كه بيشتر
در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن
در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن
در پي دوست باشم تا دوست داشته شدن
چرا كه با بخشيدن است كه مي گيريم
با فراموشي خويشتن است كه
خويشتن را باز مي يابيم
با بخشودن است كه
بخشايش به كف مي آوريم
با مردن است كه
به زندگي بر انگيخته مي شويم
 
 
 "نيايش براي صلح از فرانچسكوي قديس،
كه در جلسه افتتاحيه سازمان ملل در سال 1945 خوانده شده است..."

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

... یاحی و یاقیوم ...

 

در مسير جاده ي دهكده، در هر خانه اي را مي زدم،
تا اينكه در دور دست سايه ي كالسكه ي تو،
همچون رويايي شگفت انگيز در نظرم پديدار شد.
از خودم پرسيدم:
"اين شاه شاهان كيست؟"
اميدهايم قوت گرفت.
انديشيدم كه روزهاي غم انگيز ديگر به پايان رسيده اند؛
و ماندم تا بي آنكه طلب كنم چيزي به دست آورم
وسعادت و خوشبختي چون گرد و غبار در هوا موج زند.
كالسكه در كنارم توقف كرد.
نگاهت بر من افتاد و تو لبخند زنان پايين آمدي.
احساس مي كردم كه سر انجام لحظه ي والاي زندگي ام فرا رسيده است.
اما تو، به ناگاه، دست راستت را به سويم دراز كردي و گفتي:
"چيزي برايم نداري؟"
آه، چه حركت شاهانه اي!
دستت را به سوي بينوايي دراز كني تا از او صدقه بگيري.
مات و مبهوت، به آرامي دانه  گندمي از ميان گندمهاي
درون خورجينم بيرون كشيدم و آن را به تو تقديم كردم.
اما آنچه مرا به فكر واداشت اين بود كه در پايان روز،
وقتي خورجينم را روي زمين خالي كردم،
در ميان انبوه دانه هاي گندم، گندمكي طلايي يافتم!
و به تلخي گريستم كه چرا شهامت بخشش تمام آنچه را كه داشته ام، نيافتم.

هركه خرج كرد، هدر داد؛
هر كه اندوخت، باخت؛
اما آنكه بخشيد،
براي هميشه گنجينه هاي خود را در امان نگاه داشت...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

... روزگاری ...

 

چند روزی میشود دیوانه ام  
در دیار خویشتن بیگانه ام 
چند روزم ماه و سالی شد چه سرد
چند روزی شد که میمیرم ز درد 
روزگاری ، روزگاری داشتم
سر به دامان نگاری داشتم 
روزگاری داشتم با مردمان
با رفیقان،همنشینان،هم دلان  
روزگاری چشم دل خیسی نداشت
شهر غم ها هیچ تندیسی نداشت 
روزها شب میشد و دل شمع بود 
جمع یاران گرد شمعی جمع بود
روزگاری رنگ غم را دل  ندید
گر چه دل از بی غمی حاصل ندید
چند روزی میشود تنها شدم
فارغ از دنیا و این تن ها شدم
چند روزی میشود دیوانه ام
سوزد از غم ها درون سینه ام 
گاه چشمم دوختست بر آسمان   
بر زمینِ سخت افتم ناگهان 
گاه آهی میکشم از سوز دل
گاه لبخندم کند گل را خجل
گر تبسم گل شود روید به لب 
 تلخ تر از زهر میگریم به شب   
گاه در دل شکوه آرم بر خدا  
گاه شکر حضرتش آرم به جا   
باز میگویم، خدایا این منم ؟
بند تنهایی ، چه بستی بر تنم؟
من که جان کردم به غمهاشان فدا، 
نا رفیقی کرده اند بر من چرا؟  
آری ، اکنون روزگارم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست  
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
         خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم  


                         روزگاران را به بازی ساختیم
                                            بازی این روزگار را باختیم

 
"رقیه آقا جانی با الهام از شعر رجایی"

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

... حالمان بد نیست ...

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
 کم که نه هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می خواهم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه دردل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شب دا آمد و بیداد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگراین است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصد هایم راخریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون من فرهادمجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته ز همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه
هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت


ما ز یاران چشم یاری داشتیم          
خود غلط بود انچه می پنداشتیم

 
"رجایی"

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386

... چوپان دروغگو ...

 

گاهی دلم برای چوپان دروغگو خیلی می سوزد.
بیچاره دو بار بیشتر دروغ نگفت انگشت نما شد...


ولی ما هنوز صادق ترینیم!

 


 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم دی 1386

... نامه ...

 

نوشتم این چنین نامه به الله
فرستادم دو قبضه سوی درگاه

به نام تو که رحمان و رحیمی
خدای قادر و رب کریمی

منم فرزند آدم، پور حوا
سلام ت می کنم من ازهمين جا
همان آدم که او را آفریدی 
ولی از خلقتش خیری ندیدی

از اوّل او به راهی بس خطا رفت
به سوی کشتن و جرم و جفا رفت

ز تو بخشش از او عصیان گري بود
ز تو نرمش از او ويرانگری بود

خدایا از خودم شرمنده هستم 
از اینکه ظاهراً من بنده هستم

نياوردم به جا من بندگي را 
وبالم كرده ام شرمندگي را

ندادم گوش برفرمانت ای دوست
و مي دانم كه می گويي چه پُررّوست

زبس از آدميّت گشته ام دور
نكردم اعتنا بر لوح و منشور

لذا با عرض پوزش من از امروز
وبا شرمندگي واز سر سوز

شوم مستعفی از شغلی كه دادي
و نام آدمی بر آن نهادی

اگر باشد جواب نامه مثبت
و استعفا قبول افتد زسويت

خدايي را در حق ّ اين خطا كار
در حق بندۀ مستعفی زار

به جا آور زروی لطف و ياری
كه باشد از صفات ذات باری

به جای دستمزد این همه سال 
که بودم بنده ات باری به هر حال

عطا كن خانه ای در كنج جنّت
برای دورۀ خوب فراغت

بكن هم خانه ام يك حور زيبا 
که تا تنها نباشم من در آنجا

چو نامه خوانده شد از سوی یزدان
ندا آمد زسوی حی سبحان

تو ای« جاويد » گرچه پررّو هستی
و دست سنگ پا از پشت بستی

ولی چون برگنُه اقرار کردی
به نادانی خود اصرار کردی

قبول افتاده شد موضوع خانه
چه چیزی را دگر گیری بهانه ؟

به عزراییل گفتم تا بیاید
تورا فوراً به این خانه رساند

بلرزیدم زنام مالک موت
چنان گویی که دارم می کنم فوت

پریدم من زخواب خوش به یکبار
نگشتم لاجرم نائل به دیدار

 


 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم دی 1386

... روشن تر از خاموشی ...

 

 

روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم


و سخنی به از بی سخنی نشنیدم


ساکن سرای سکوت شدم


و صدره صابری درپوشیدم.

 

 


            "بایزید بسطامی"

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم دی 1386

... شرط اول ...

 
 
 
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
كي روی ره ز که پرسی چه كنی چون باشي؟
در ره منزل ليلی چه خطر هاست در راه
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي
 
 
سلام بر سقا...
می گویند دردی بدتر از عشق نیست ولی من کسی را می شناختم که میگفت تشنگی و گرسنگی
نکشیده ای تا عاشقی از یادت برود حال تصور کن که عاشق باشی ٬ تشنه هم باشی آنگاه معشوق
طلب آب کند...
عشقست به مولا...
سلام بر عباس ابن علی
سلام بر مولایم علی...
 
 
 
 
نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386

... یا حی و یا قیوم ...

 
 
گفتم دل ودين بر سر کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشي که کني يا نکني
آن من بودم که بي قرارت کردم

 


 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم دی 1386

... ترس ...

 

هميشه از كساني ميترسم
كه رشته اي مرا به آنها وصل كرده است
چون نزديكترها دقيق تر ميزنند
زخم هايشان درست در قلبم مينشيند...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم دی 1386

... محبت ...

 

محبت از درخت آموز که سايه از سر هيزم شکن هم بر نمي دارد...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم دی 1386

... راسل ...

 

اگر انسانها قدرت خواندن افکار يکديگر را داشتند

اولين چيزي که در جهان از بين مي رفت عشق بود ..!

 

 

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم دی 1386

... الکساندر دوما ...

 

تمام خرد انسان
در دو کلمه خلاصه مي شود:
صـــبر و امـــيد...

 
 
 
نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم دی 1386

... مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم ...

 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم، زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا در خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می‌دهی تا کی
دمار از من برآوردی، نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم  **
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم  **
تو خوش می‌باش با حافظ، برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصم دم‌سردم  **

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم دی 1386

... ناپلئون ...

 
 
 
تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد ...
 
 
 
نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم دی 1386

... یا حی و یا قیوم ...

 

هو الحی و هو الحق و هو الهو

اگر نور ببخشی و نبخشی
بود روز و شبم ذکر هوالهو


 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم دی 1386

... حکایت ...

 

پارسازاده ای را نعمت بی کران از ترکه عمان بدست افتاد .
فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پيشه گرفت .
فی الجمله نماند از ساير معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد .
باری بنصيحتش گفتم :
ای فرزند ، دخل آب روان است و عيش آسيا گردان يعنی خرج فراوان کردن
مسلم کسی را باشد که دخل معين دارد .

چو دخلت نيست ، خرج آهسته تر كن
 كه مى گويند ملاحان  سرودى
اگر باران به كوهستان نبارد
 به سالى دجله گردد، خشك رودى
 
عقل و ادب پيش گير و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود
سختی بری و پشيمانی خوری .
پسر از لذت نای و نوش ،
اين سخن در گوش نياورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت :
راحت عاجل به تشويش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمندان است .
خداوندان كام و نيكبختى
چرا سختى خورند از بيم سختى ؟
برو شادى كن اى يار دل افروز
غم فردا نشايد خورد امروز
 
فکيف مرا که در صدر مروت نشسته باشم
و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده .
 
هر كه علم شد به سخا و كرم
بند نشايد كه نهد بر درم
نام نكويى چو برون شد بكوى
در نتوانى ببندى بروى
 
ديدم نصيحت مرا نمى پذيرد، و دم گرم در آهن سرد او بى اثر است ،
ترک مناصحت او گرفتم و روی از مصاحبت بگردانيدم
و قول حکما به کار بستم که گفته اند :
بلغ ما عليك ، فان لم يقبلوا ما عليك .

گر چه دانى كه نشنوند بگوى
هرچه دانى ز نيك و پند
زود باشد كه خيره سر بينى
به دو پاى اوفتاده اندر بند
دست بر دست مى زند كه دريغ
نشنيدم حديث دانشمند
 
تا پس از مدتی آنچه انديشه من بود از نکبت حالش بصورت بديدم
که پاره پاره بهم بر می دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت.
دلم از ضعف حالش بهم آمد و مروت نديدم در چنان حالی ريش
درويش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن ،
پس با دل خود گفتم :

حريف سفله اندر پاى مستى
نينديشد ز روز تنگدستى
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان لاجرم ، بى برگ ماند

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم دی 1386

... من ...

 

من بي می ناب زيستن نتوانم
بی باده کشيد بارتن نتوانم 

من بنده آن دمم که ساقي گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم دی 1386

... امید ...

 

از گابريل گارسيا ماركز مي پرسند
اگه بخواي يه كتاب صد صفحه اي در مورد اميد بنويسي                 
چي مي نويسي؟
مي گه: 99 صفحه رو خالي ميذارم.
صفحه ي آخر
سطر آخر مي نويسم
اميد آخرين چيزي است كه مي ميرد...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم دی 1386

... امشب ...

 

سلام
 
ستاره ها امشب سجاده شان را بر پهنای نیلگون آسمان پهن کرده اند .
مهتاب درخشان تر از قبل خودنمایی میکند !
و ماه چون عروسی زیبا در سیاهی شب میدرخشد .
امشب از کائنات نوایی ملکوتی به گوش میرسد
و فرشتگان مستانه پایکوبی میکنند .
سکوتی ژرف و زیبا بر پیکرهء هستی طنین انداز شده
و دلدادگان رهت را به خود فرو برده
چه زیباست نجوای عاشقانه و رقص مستانه هاش !
و من غرق در خود ...بی خود ...با تو یکی شده ام 
قلبم ! محراب حضورت شده و دیگر تپش هایش را حس نمیکنم ...
هرلحظه تو را نفس میکشم و تو را زنده گی میکنم و چه زیباست آگاهی !
که میدانم هستی و تمام هستیم از حضور سراسر عشقت هستی یافته است.
میدانم هرلحظه با صدای خنده هایم میخندی و با اشک هایم اشک میریزی
میدانم بزرگ شدنم را ، کوچک ترین اعمالم را عاشقانه به نظاره نشسته ای
و من محبت نگاهت را حس میکنم و مهربانیه نگاهت را
در عمق چشمانت منعکس خواهم کرد تا بار دیگر از چشمانم تجلی کنی !
تا بواسطه دستان کوچک و قلب بیتابم که به یمن حضورت نورانی شده
قلم را بر صفحه سفید دلم بلغزانی
امشب دستهایم را به دامان مهرت پیوند میزنم و تو را در درونم به آغوش میکشم
و تمامیه لحظات عمرم شکرگذارت خواهم بود .
همچون همیشه امواج عشق و آرامش و رحمتت را به یاری میطلبم
تا زندگی بواسطه حضورت  به معجزه عشق بدل شود !
امشب قرص ماه را در دستانم گرفتم و از اعماق وجودم تابش امواج عشق ،
رحمت و برکتش را بر تاریکیهای زندگیت آرزو کردم .
میدانم امشب خدا در ماه بود
و ماه در دستانم و دستانم به دامان مهرش پیوند خورد !
و عشق مهرش بود !
 
باور کن !

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم دی 1386

... یاهو یامن لاهو الاهو ...

 

                     ای شاهِ نان ِ خشک و رطب یا علی مدد


 

به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند
کسی به حسن و ملاحت به يار ما نرسد

به حق صحبت ديرين که هيچ محرم راز
به يار يک جهت حق گزار ما نرسد

هزار نقش برآيد ز کلک صنع و يکی
به دلپذيری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کاینات آرند
يکی به سکه صاحب عيار ما نرسد

دريغ قافله عمر کان چنان رفتند
که گردشان به هوای ديار ما نرسد

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر اميدوار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از ره گذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد

 


در ازل مهر علی را به من آموختند
تا ابد نیز دلم دست به دامان علی ست

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم دی 1386

... بعضی ها ...

 

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،
بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،
بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،
بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،
بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.
بعضي‌ها حمال كتابند،
بعضي‌ها بقال كتابند،
بعضي‌ها انباردار كتابند،
بعضي‌ها كلكسيونر كتابند
بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است،
بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،
بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،
بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،
بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،
بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،
بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،
بعضي‌ها هزار لايه دارند
بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،
بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،
بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.
بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،
بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،
بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،
بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.
بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،
بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،
بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،
بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،
بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،
بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،
بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،
بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.
بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.
بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.
بعضی ها عاشق عشق می شوند.
بعضی ها برای عشق زندگی میکنند.
بعضی ها برای عشق می میرند.
بعضی ها عشق را می گذارند در بشقاب و بین همه تقسیم می کنند.
بعضی ها عشق را در گنجه اتاقشان قایم می کنند.
بعضی ها عشق را جرعه جرعه می نوشند.
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.
بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.
بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.
بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند،
بعضي‌ها يك درجه كند. هيچكس بي‌درجه نيست.
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.
بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.
بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است،
بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است،
بعضي به اندازه يك شهر،
بعضي به اندازه كره زمين و
بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم دی 1386

... خوشبختی ...

 

از چارلی چاپلین پرسیدند خوشبختی چیست؟

گفت: فاصله میان بدبختی اول با بدبختی دوم.

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم دی 1386

... یا حی یا قیوم ...

 

بعضی روزا فکر میکنم بار گناهم
کاری کرده که پیش تو رو سیاهم
از خجالت بسته نگاهم
درونم میسوزه از سوزش آهم
یاد گرفتاریم میفتم
یاد اون لحظه ای که می برنم
به یاد غسل و کفنم
یاد فشار قبرم و فریاد زدنم
یاد عذاب و بدنم
یاد اون لحظه ای که ۲تا ملک سوال کنن
یاد ساکت شدنم
...
که بگو خدات کیه؟ قبلت کجاس؟ خدات کیه؟
قبلت کجاس؟ چیه کتابتو اسم پیمبرتو بگو
...
کمکم کن نمونه جوابم توی گلوم ...

تو سوال اولی بگم علی...
دیگه هرچی که بگن بگم حسین ...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 19:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم دی 1386

... یا حی یا قیوم ...

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب دوش به بالین من آمد بنشست

سرفراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

 

لااله الا هو

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم دی 1386

... بندگی ...

 

روزي شخصي در کوچه اي مي گذشت ناگهان غلامي را ديد
از اينکه چشم بر زمين دوخته خوشحال شد
 و قصد خريدنش را کرد از او پرسيد
مي توانم تو را به غلامي برگزينم گفت:
آري
گفت: نامت چيست
گفت: هرچه تو بگويي
گفت: از کجا آمده اي
گفت: هر کجا که تو بخواهي
گفت: چه کار مي کني؟
گفت: هر چه تو بگويي
ناگهان صاحب به گريه افتاد و گفت:
ما نيز بايد براي صاحبمان خدا اينگونه باشيم
و رو به غلام کرد و گفت:

تو آزادي...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم دی 1386

... ارسطو ...

 

شادماني عبارت است از
نشو و نمو دادن عاليترين صفات و خصائص انساني...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم دی 1386

... دالایی لاما ...

 
 
برای اداره كردن خویش ،
از سرت استفاده كن .
برای اداره كردن دیگران ،
از قلبت...
 
 
 
 
نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم دی 1386

... دست از طلب ندارم تا کام من برآيد ...

 

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآيد

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن برآيد

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هيچ کامی جان از بدن برآيد

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآيد

گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد


 

نوشته شده توسط نارایانا در 0:19 |  لینک ثابت   •