تبليغاتX
نارایانا

سه شنبه نهم تیر 1388

... ذكر شيخ بانو «فائزه هاشمي» ـ حفظه‌الله ـ! ...


 
 


آن كه مرد نيست، آن زن با گرايش فمنيست،
آن مخالف دادن هرگونه سوتي، آن عروس حجت‌الاسلام لاهوتي،
آن عاشق خوردن غذا به همراه نان، آن رئيس فدراسيون ورزشي بانوان،
آن عاشق ماشين ون، آن مديرمسوول روزنامه زن،
آن عاشق شستن ظرف با مايع جام، آن براي مدتي مقيم بيرمنگام،
آن عاشق بچه‌هاي شيطون و شر، آن دانشجوي رشته حقوق‌بشر،
آن عاشق گردن و بال، آن دانشجوي دانشگاه ليسويال،
آن جگر گوشه مامان، آن لايق آزاد كردن دوچرخه‌سواري بانوان،
آنكه دائم مشغول دادن تزه، آن در سياست معروف به فائزه،
آن عاشق كشيدن چك، آن متولد سال 41،
آن گيرنده دست افراد چلاق و غشي، آن دختر عفت مرعشي،
آن عاشق قرار گرفتن روي سن، آن خواهر كوچيكه محسن،
آن موافق قوم ماد، آن مخالف احمدي‌نژاد،
آن متنفر از آدم‌هاي فضول، آن درگذشته ساكن سه راه امين‌حضور،
آن در سياست اهل نبرد، آن رفيق زهرا رهنورد،
آن عاشق ديد و بازديد از شهر رم، آن نماينده تهران در مجلس پنجم،
آن عاشق نشستن زير درخت بيد، آن همسر لايق حميد،
آن عاشق كله‌پاچه و ران، آن عضو ارشد حزب كارگزاران،
آن داراي يك دفترچه يادداشت، آن دو، سه روز در بازداشت،
آن شكننده قند با تيشه، آن زن سياست‌پيشه،
آن در سياست مخالفت القائات، آن در انتخابات حامي اصلاحات،
آن عاشق به دنيا آوردن فرزند ششمي، شيخ بانو «فائزه هاشمي» ـ حفظه‌الله ـ !
از گنده نسوان اهل سياست عصر خويش بودي و موافق اجباري نشدن
گذاشتن ريش بودي و با اين همه يكسره در جزيره كيش بودي!

و سخن اوست كه: دوچرخه بانوان آزاد بايد گردد، جامعه با ميرحسين آباد بايد گردد!
 
نقل است كه روزي به مجلس شد. پس راست نشست و با چپ‌هاي مجلسي سلام و عليك بكرد
و چون علت اين كار را از وي همي پرسيدند، پاسخ بداد:
راست همي نشستم كه چون راست‌ها سال‌هاست كه به قدرت نشسته باشندي
و بلند همي نشوند؛ پس با چپ‌ها سلام و عليك بكردمي
كه شايد چپ‌ها نيز در رفراندومي ـ چيزي به پيروزي همي برسندي.
شيخ بانو مكثي بكردي و ادامه چونين بدادي:
في‌الواقع يكي به نعل و ديگري به ميخ همي بزدم!
شيخ بانو فائزه ـ رضي‌الله عنه ـ! روايت بكردي كه روزي بابا را بديدم كه
48 ساعت به گوشه عزلت و انزوا برفتي و لام تا كام حرفي نزديي.
پس وي را بگفتم: بابايي! چرا سكوت كرده و حرفي همي نزني؟!
پس بابا مرا بگفتي: فائزه! برو و با بنده حرف همي نزن!
پس بابا را گفتم: اگر با من علت سكوت خويش را نگويي
شال و كلاه همي كرده و بر سبيل قهر به بيرمنگام همي بروم!
پس بابا اكبر ـ الهي قربونش ـ ! تسليم بشدي و بگفتي:
سكوت من به اين دليل باشدي كه از براي آزادي كرباسچي و عبدالله نوري
رايزني كردمي و لذا نمي‌خواهم هوار بزنمي و حرف بزنمي!

پس شيخ بانو فائزه- اعلي الله مقامه-! را گفتند:
يا فائزه! پس چرا دوچرخه‌سواري بانوان را آزاد همي خواستي؟
پس بانونم اشك خويش را به گوشه چارقد پاك همي بكردي و بر سبيل عصبانيت بگفتي:
از اين جهت كه رجال سياسي از براي تظاهر به ساده‌زيستي دوچرخه‌سوار همي بشدندي
و بدين وسيله از براي خويش مريد جمع بكردي و اين در حالي باشدي
كه نسوان سياس از يك چونين حربه‌اي محروم باشندي- حفظه‌الله-!

و هم اوست كه شيخ علي‌اكبر هاشمي
كه زماني از اوتاد و بزرگان عرصه سياست بودي در وصف جگر گوشه‌اش بگفتي:
فائزه را دختري باشد كه اگر در صداوسيما اجازه صحبت همي نداشته باشد
جلوي در صداوسيما صحبت همي بكند- الهي فداش-!

نقل است كه روزي در مصاحبت با يك جريده سياسي وي را پرسيدند: يا فائزه!
پس لاهوتي كه باشد؟ شيخ بانو فائزه پاسخ بدادي: پدر شوهرم!
پس صاحب جريده بر سبيل تعجب وي را بگفتي: بيشتر توضيح بده!
پس شيخ بانو بگفتي: وي علاوه بر اينكه پدر شوهرم باشدي پدربزرگ بچه‌هايم نيز باشدي!
نقل است كه شيخ بانو فائزه را پاسخ دادن از اين دست فراوان بود- يغفرالله ذنوبه-!

و هم او- حفظه‌الله -! را بپرسيدند: يا فائزه! پس حزب باد چگونه حزبي باشد؟
پس فائزه پاسخ بگفت: حزب باد حزبي باشدي كه اعضا آن به دليل فقر و نداري
از موهبت كولر ‌گازي بي‌بهره باشندي و لذا خودشان را با بادبزن باد همي بزني!

نقل است كه چون از دنيا برفت پس بر سنگ قبر وي چونين نگاشتند:
در اين جا زني آرميده كه علت از دنيا رفتنش توسط پزشكي قانوني زمين خوردن
از روي دوچرخه و پرت شدن به اعماق آسفالت اعلام شد- رحمه‌الله عليه-!


"مهدي طوسي" اعتماد ملی...

خیلی ها دوست دارند در راس امور باشند
و خیلی ها هم مانند من دوست دارند همیشه در سایه باشند...
من باغ و گل و درخت را بسیار دوست دارم ولی باغبانی را دوست ندارم ،
اگر مسئولیت باغبانی ِ یک باغ ِ بزرگ را بعهده گرفتی باید خیلی مواظب باشی...
باید به همان اندازه که مواظب ِ درخت ِ کهنسال ِ هلوی ته باغ هستی به فکر ِ آن شاخه ی نازک مو هم که پارسال به هنگام پاییز از تنه ی مو کهنسال که در خواب بود
بریدی و در شرقی ترین نقطه باغ کاشتی اش تا با تابیدن اولین اشعه های خورشید ِ بهاری
جان بگیرد و شروع کند به ریشه دواندن در دل ِ خاک ،
همان خاکی که
سبزی و رویش از دل ِ اوست...
باشی...

اگر نگران ِ شاخه های خمیده شده از بار ِ سنگین ِ میوه ی درخت هلویی و با وسواس ِ فراوان چوبهایی را به آرامی و نرمی به زیر شاخه های درخت میگذاری ، آنچنان که گویی کودکی خفته در خواب ِ ناز را ،مادری به آغوش میکشد ،
باید که این نگرانی در مورد آن شاخه تاک هم در ذهن و دلت موج بزند...

برای اینست که می گویم باغبانی را دوست ندارم ، چون ظرفیتش را ندارم ...
تحمل ِ این بار مسئولیت را ندارد شانه های من...
براستی که یکسان رفتار کردن کار هر کس نیست ، برای همین است که هر کس هم
نمی تواند باغبان ِ خوبی باشد ، و اصولا باغبانی کار ِ هر کسی نیست...

باغبان باید همواره آینده نگر باشد شاخه نازک تاک شاید الان بار ندهد اما در آینده
تاکستانی عظیم را در پیش ِ روی باغبان خواهد گذاشت...

برقرار باشید و در راه ...

یاحق...

 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 21:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم تیر 1388

... ذكر شيخ «مجيد مجيدي» - حفظه‌‌الله-! ...


 


آن عاشق پوشيدن كت، آن بازيگر فيلم بايكوت، آن مخالف كشيدن زجر، آن برنده جشنواره فجر،
آن گيرنده دست افراد مسن، آن سازنده فيلم ميرحسين،
آن در زمان شنيدن صدا گوينده: كيه؟! آن بازيگر نمايش «نهضت حروفيه»،
آن عاشق پرواز با هواپيماي ماهان، آن سازنده فيلم «بچه‌هاي آسمان»،
 آن وارد شده از در، آن كارگردان «پدر»، آن متنفر از صداي موش، آن مخالف دكتر سروش،
آن دوستدار افسانه جن و آل، آن تقدير شده در جشنواره مونترال،
آن مرد تلاش و كار، آن نامزد دريافت اسكار، آن لايق داشتن كله پرمو، آن بازيگر فيلم «دو چشم بي‌سو»،
آن كارگردان لوطي و مشت، آن متولد سال 1338، آن مخالف فيلم «دادا»، آن سازنده فيلم «رنگ خدا»،
آن براي خانواده به دنبال لقمه‌اي نون، آن خالق فيلم «بيد مجنون»،
آن براي موسوي دهنده جان، آن بازيگر فيلم «تيرباران»،
آن عاشق ديدن كوه قاف، آن رفيق محسن مخملباف،
آن در حال حاضر موافق خوردن جُم، آن داراي مدرك عالي ديپلم،
آن دشمن آدم‌هاي كله‌پوك، آن سازنده فيلم «بدوك»،
آن كه معتقد است قبل از هفت عدد ششه، آن كه هميشه يك دوربين پيششه،
آن گوينده جمله «بدكاري كردي گل را چيدي» شيخ «مجيد مجيدي»
از اوتاد عرصه فيلمسازي بودي و عاشق تردد با موتور گازي بودي
و با اين همه پياده به اين طرف و آن طرف مي‌رفتي- حفظه‌‌الله-!

و هم اوست كه در وصفش گفته‌اند: هو فيلمسازي باشدي كه اگر بنا به دلايلي فيلم همي نسازد
پس توالت منزل را خراب همي كرده و از نو بسازد – الهي فداش-!

نقل است كه روزي در جمع مريدان مريدي وي را بگفتي:

يا مجيد! پس فيلم آواز گنجشك‌ها را چگونه بساختي؟
پس شيخ مجيد آب دهان خويش را قورت همي بدادي و بر سبيل تعجيل پاسخ بدادي:
با دوربين فيلمبرداري – رضي‌الله عنه-! و هم او را گفتند:
يا مجيدي! پس چي شد كه در مقام پاسخ به دكتر سروش دربيامدي و وي را متهم به روشنفكرنمايي همي بكردي؟
پس شيخ مجيد چاي دست خويش را هورت همي بكشيدي و بگفتي:
مرا بي‌خاصيت‌ترين نما كلوزآپ همي باشد؛
پس چون روشنفكران خودشان را در يك چونين نماي تنگي جاي همي بدهند روشنفكرنماي‌شان بنامم.
پس چون سروش خويش را در يك چونين نمايي جاي همي بدادي وي را روشنفكرنما بخواندمي – يغفرالله ذنوبه-!

نقل است كه روزي گذر شيخ مجيد مجيدي را به دروازه دولاب همي اوفتاد.
پس مردمان را بديد كه سجل خويش را به كف همي گرفته و از براي دادن راي به صف همي شده‌اند.
پس شيخ – الهي فداش-! به جلو برفتي و بگفتي:
يا مردمان! پس چون دوست همي نداريد كه به ميرحسين راي بدهيد، ندهيد.
پس به موسوي كه بدهيد!

پس شيخ مجيد – اعلي‌الله مقامه-! را گفتند:
يا مجيد! پس چگونه به منصب سينما نائل همي بگشتي؟
پس شيخ بر سبيل پاسخ دمي به تو و بازدمي به بيرون همي بدادي و بگفتي:
پس مرا اعتقاد از همان اوان نوجواني به حضور در كارهاي سخت همي بودي.
چون به معدن و از براي نائل شدن به مقام معدنكار همي شدم پس معدنكاري را بس ساده و آسان بيافتمي.
پس معدنكاري از معدنكاران مرا بگفتي اگر به دنبال كارهاي سخت همي بگردي به سينما شو و كارگرداني را پيشه همي كن.
پس به سينما شده و كارگرداني را پيشه همي كردم.

پس وي را گفتند: يا مجيد! جوانان مشتاق سينما از كجا شروع همي بكنند؟
پس شيخ بگفتي: از معدن – الهي قربونش-!

پس چون از دنيا برفتي بر سنگ قبر وي چونين نگاشتند:
در اينجا مردي آرميده كه در اين دنيا هم براي ميرحسين موسوي تبليغ مي‌كند – رحمه‌الله عليه-!

پس چون به خاطر اين نوشته سنگ قبر وي توسط يك عده لباس شخصي تخريب شد
دوباره بر سنگ قبر وي نوشتند:
در اينجا مردي آرميده كه قبل از آرميدن در اينجا، به ميرحسين موسوي گفت:

بعد از من تو هم به اين دنيا بيا و كانديدا شو تا من برايت فيلم تبليغاتي بسازم – رحمه‌الله‌عليه-!


"مهدي طوسي " اعتماد ملی...


سلام...

دوستان خواسته اند بنویسم من هم تصمیم گرفتم از تذکره شیخ مهدی طوسی
مطلب بگذارم ...


دوستی سالها پیش مثالی برایم نقل کرد درباره آتش...

اگر شما به دنبال آتشی عظیم باشید از تخته صندوق ِ میوه استفاده می کنید یا از کنده درخت بلوط؟؟

اگر دقت کرده باشید تخته و چوب ِ صندوق میوه به راحتی آتش میگیرد ، سریع شعله می کشد
و در چند ثانیه حرارتی انبوه تولید می کند...
البته این آتش همانطور که زود شعله ور میشود زود هم به خاکستر می نشیند...
اما چوب درخت های جنگلی در ابتدا به سختی آتش می گیرند و دود می کنند و
آب از چشم افراد سرازیر می کنند و ساعتی طول میکشد تا به خوبی بسوزد...
هیمه آتشش هم تا ساعتها حرارت و گرمی دارد...

در این روزها شاهد دو نوع آتش بازی بودیم...
یکی به مانند چهارشنبه سوری بود ...
البته در آن مال و اموال مردم در حکم ِ تخته و چوب ِ صندوق در آمد...
آتشی مهیب را دیدیم از صفحه رسانه میلی!!؟؟؟
خب همانطور که آتشش سریع شعله کشید ، سریع هم به خاکستر نشست...

دومی اما کمی متفاوت تر می نمود...

چهارشنبه سوری دیگر در کار نبود...
بوی دود چشمها را خیس کرد...
نیاز به چوب بود...
درختی بزرگ و کهنسال نیز بود...
درختی که در طول ِ تاریخ بادها و طوفانهای زیادی را دیده و از سر گذرانده...
درختی که در طول اعصار شاخه هایش را قوم های زیادی شکسته اند و به آتش کشیده اند...
از مغول و تاتار و افغان و رومی و تازی گرفته تا ...
شاخه هایی با تبر ِ بد دلی کنده شد از درخت...
آتشی با بوی باروت برپا شد...
دودی بر چشمان ِ این درخت نشست و اشکها را سرازیر کرد...
آتشی برپا شد البته شعله ای نداشت ، چون چوبش چوبِ تخته صندوق میوه نیست...
دودش برپاست و در چشم ِ ملت فرو میرود...
گفتی کدام ملت؟؟؟
آه یادم رفت نام این درخت را بگویم ...
بلوط ؟ نه ...
افرا ؟ نه ...
راش جنگلی ؟ نه ...
نامش ایران و شاخه هایش ملت ِ ایران...
نمی دانم در این روزها چند شاخه از پیکره این درخت جدا شد ...
به گفته رسانه میلی چندین شاخه !!!...

یک نکته در ذهنم مرور شد...

آتش چوب ِ جنگلی دیر برپا میشود ...
دود میکند ...
اشکها را سرازیر میکند...
تا شعله بکشد و گرما ببخشد ٬ زمان میبرد...
اما بعد از این مراحل ساعتها میسوزد و گرما می بخشد...

من ادعایی ندارم چون کسی نیستم آنهایی که کمی آشنا تر هستند میدانند که
یک اکابری بیش نیستم...
تاریخ را کمی مرور کرده ام...
دلم نمی خواهد روزی این را بشنوم که ...

ناگهان چه زود دیر میشود ...

تا دیر نشده باید که درخت را آبیاری کرد ...
شاخه هایش اگر چه کنده شده و سوخته اند ، پیوند زد ...
جای تبر را گِل مالید ٬ گِل ِ محبت و صفا و یکرنگی و یکدلی و راستگویی...

دلِ شکسته ِ درخت را مرهم زد...

مولایم علی می فرمایند:

اسبِ ستم سوار ِ خود را بر زمین می زند...

باغبان باید که تدبری کند...

به امید آن روز...
برقرار باشید...

یاحق...


 

 

نوشته شده توسط نارایانا در 22:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام خرداد 1388

...

 

نام جاويد وطن

صبح اميد وطن

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

وطن اي هستي من

شور و سرمستي من

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که هم آواز تو منم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم

كه نواگر اين چمنم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم وطنم

همه با يک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ايران جوان

ز صلابت ايران جوان

ز صلابت ايران جوان

سلام...

نمی دانم چه بگویم ...
این را کسی زمزمه کرد در گوشم :جلال سعیدی عزیز...

آه ،
سال ها ،
دل طلب جام جم
از ما
می کرد
یا می نمود
یا می خواست

اما نمی دانست
روزی ،
روزگاری ،
ما ،
مردمان خرد و کوچک
به صورت یکجا
جام جم
را مال خود خواهیم کرد
با طعم ضرغامی
با عطر نجف زاده
و با عشق به آن پرنده گریخته
که نام کوچکش
صداقت حرفه ای
و نام فامیلش
عشق به رفقاست.
خوشحالم
که هر روز
یکی از انگشتانم را
وارد تلویزیون میکنم
و به دنبال دکمه گم شده ای می گردم
که دستگاه شعور سنج گیرنده ام را
روشن میکرد ،
افسوس اما
نمی یابمش
بی خیال
تی وی ، لورل هاردی دارد
و حالا سرنوشت من این است
شدیدا نگران لورل ماجرا هستم...

سبز باشید و در راه ...


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   •