دوشنبه هجدهم آبان 1388
...
من رقص دخترکان هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم
چون آنها با عشق و علاقه می رقصند
اما پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند...
"دکتر علی شریعتی"
دختری از کشیش می خواهد به منزلشان بیاید و به همراه پدرش به دعا بپردازد.
وقتی کشیش وارد می شود می بیند که مردی روی تخت دراز کشیده
و یک صندلی خالی نیز کنار تخت وی قرار داده است.
پیرمرد با دیدن کشیش گفت:
"شما چه کسی هستید و اینجا چه می کنید؟"
کشیش خودش را معرفی کرد وگفت:
"من در اینجا یک صندلی خالی می بینم گمان می کردم منتظر آمدن من هستید!"
پیرمرد گفت:
"آه!بله...صندلی...خواهش می کنم.در را ببندید."
کشیش با تامل و در حالی که کمی گیج شده بود در را بست .
پیرمرد گفت:
"من هرگز مطلبی را که میخواهم به شما بگویم را به کسی حتی دخترم نگفته ام."
راستش در تمام زندگی من اهل عبادت و دعا نبوده ام تا اینکه چهار سال پیش بهترین دوستم به دیدنم آمد.
روزی به من گفت:
"جانی...فکر می کنم دعا یک مکالمه ساده با خدوند است.
روی یک صندلی بنشین.
یک صندلی خالی هم روبه رویت قرار بده.
با اعتقاد فرض کن که خداوند همانند یک شخص بر صندلی نشسته است این مسئله خیالی نیست.
او وعده داده است که:
من همیشه با شما هستم.
سپس با او صحبت ودرد دل کن.
درست به طریقی که با من هم اکنون صحبت میکنی."
من هم چند بار این کار را انجام دادم وآن قدر برایم جالب بود
که هرروز چند ساعت این کار را انجام میدهم.
کشیش عمیقا تحت تاثیر داستان پیرمرد قرار گرفت ومایل شد تا پیرمرد به صحبت هایش ادامه دهد.
پس از آن با همدیگر به دعا پرداختند وبه خانه اش بازگشت.
دو شب بعد دختر به کشیش تلفن زد وبه او خبر مرگ پدرش را اطلاع داد.
کشیش پس از عرض تسلیت پرسید:
"آیا او درآرامش مرد؟"
"بله.
وقتی من می خواستم ساعت دو از خانه بیرون بروم او مرا صدا کرد که پیشش بروم.
دست مرا در دست گرفت و مرا بوسید.
وقتی نیم ساعت بعد از فروشگاه برگشتم متوجه شدم که اومرده است.
اما چیز عجیبی در مورد مرگ پدرم وجود دارد.
معلوم بود که او قبل از مرگش خم شده بود وسرش را روی صندلی کنار تختش گذاشته بود .
شما چطور فکر می کنید.؟
"کشیش در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت:
"ای کاش!ما هم می توانستیم مثل او از این دنیا برویم."
سلام...
فردا عازمم...
ماموریت به بوشهر...
دریا و مرغان دریایی و ...
برقرار باشید و در راه ...
یاحق...
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
...
راه خدای تعالی را عدد نتوان گفت چندانک بنده است به خدای تعالی راه است.
به هر راهی رفتم قومی دیدم .
گفتم:
بار خدا مرا به راهی بر که من باشم و تو خلق در آن نباشند.
اندوه در پیش من نهاد.
گفت:
این اندوه باری گران است خلق نتوانند کشید...
"ابوالحسن خرقانی"
آموخته ام ... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
آموخته ام ... وقتي كه عاشق هستيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا شاد كردي .
آموخته ام ... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .
آموخته ام ... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .
آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .
آموخته ام ... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ، همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .
آموخته ام ... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .
آموخته ام ... كه پول شخصيت نمي خرد .
آموخته ام ... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند
آموخته ام ... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .
آموخته ام ... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .
آموخته ام ... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم.
آموخته ام ... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند ، بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.
آموخته ام ... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم.
آموخته ام ... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .
آموخته ام ... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است : وقتي كه از شما خواسته مي شود ، و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .
آموخته ام ... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست اوست و قلبي است براي فهميدن وي .
سلام...
داستان ِ پست قبلی تقدیم شده بود به کسی که در قلبم جای دارد با اینکه دور است از من...
دیروز دیدم که آن عزیز پیام را دریافت کرده . چرخ زنان و دف زنان به اقیانوس رفته...
تله پاتی ِ خوبی بود...
تاندول ِ آشیل پاشنه ی پایم کشیده شده و تاندنیت گرفتم به گفته جناب متخصص ارتوپدی...
آمپول و قرص و پماد به لیست اسپری های تنفسی و قرصهای قبلی اضافه شد ...
دو سه روزی نباید راه بروم...
مسنجر هم که از دیروز قاط زده است ...
در این تارنما میتوانید گفته های جناب ابولحسن را مرور کنید و در این تارنما نیز میشود برای دمی به لقمه نانی دعوت شد و ارام گرفت...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
شنبه نهم آبان 1388
... آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ...
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم میزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که
مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند.
نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد.
=صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را
به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
= دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد.
تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست.
نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد."
سلام...
ماموریت بودم...
تازه رسیدم...
ماهان ، بم ، زاهدان ، بیرجند ...
در ماهان بر آستان شاه نعمت الله ولی وارد شدیم...

حضرت حافظ در گوشمان زمزمه کردند:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

دمی را با حضرت ِ شاه در خلوت سپری کردیم...
بعد از ماهان به بم رفتیم و در بم شبی را اطراق کردیم...
در زاهدان نشانه ای روشن بر ما ظاهر شد...
عزیزی که بیش از دو هزار کیلومتر با ما فاصله داشت را دیدیم ...
خواسته ای مطرح شد و من مبهوت از این مکاشفه...
بیرجند نیز تداعی خاطرات سال گذشته را داشت برایمان...
کویر و سبکی ش هم که همیشه یارمان بوده است...
گرد ميخانه دل بجان گرديد
همچو رندان بجان روان گرديد
گر چه مخمور بود مستي شد
اينچنين بود آنچنان گرديد
گرد كنج خراب گشت بسي
گنج پنهان بر او عيان گرديد
تا نشاني ز بي نشان يابد
نام را ماند و بي نشان گرديد
لطف معشوق ما كرم فرمود
مونس جان عاشقان گرديد
قسم علم بديع را خوانديم
آن معاني بما بيان گرديد
در مقامي كه نعمت الله است
گرد آن در كجا توان گرديد
"شاه نعمت الله ولی "
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
شنبه دوم آبان 1388
...
الهی خلق شکر نعمتهای تو کنند و من شکر تو را ، نعمت بودن توست...
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
سلام...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
پنجشنبه سی ام مهر 1388
...
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد
و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالمه اش گوش مي داد.
پسرك پرسيد:
خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد:
خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم.
در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:
پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند ...
سلام...
امید که بتوانیم عملکردمان را بسنجیم و در آخر لبخند بر لب داشته باشیم...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
جمعه بیست و چهارم مهر 1388
...
بدان که در دماغ جملهی آدميان انديشهی پادشاهی، يا تمنای حاکمی، يا سودای پيشوايی سر بر میزند.
و در دماغ آدميان يکی از اين سه بوده باشد البته.
و دانا اين را به رياضات و مجاهدات بسيار از دماغ خود بيرون میکند.
و آخرين چيزی که از دماغ دانا بيرون میرود، دوستی جاه است،
و باقی جمله به اين بلا گرفتارند، و در دوزخ بايست میسوزند، و به آتش حسد میگدازند.
و دليل بدين سخن آن است که اعتقاد هر کسی در حق خود چنان است که البته در عالم او را مثل و مانند نيست،
هرگز خود را برابر ديگران نداند و نبيند، هميشه خود را بهتر از ديگران بيند و داند.
پس هر مرتبهای که در عالم بزرگتر باشد، خود را خواهد، و مستحق آن خود را بيند.
و اگر آن مرتبه به جای ديگر باشد، به آتش حسد میگدازد.
و اين طايفه همه روز در محفل و مجمع مدح خود گويند و دوست دارند که ديگران مدح ايشان گويند و اگر مدح کسی ديگر گويند، برنجند.
ای درويش! هر کجا عقل و علم کمتر باشد، اين صفت آنجا غالبتر بود
و هر کجا عقل و علم به کمال باشد، اين انديشه در خاطر وی نگذرد و اگر بگذرد،
پناه با خدای برد تا خدای تعالی وی را از اين عذاب نگاه دارد.
ای درويش! بدان که يک کس همهی چيزها نتواند دانست، و يک کس همهی کارها نتواند کرد.
پس هيچچيز و هيچکس درين عالم بیکار نيست، هر يک به جای خود در کارند، و هر يک به جای خود دريابند،
و نظام عالم به جمله است، و جمله مراتب اين وجودند. پس تو در هر مرتبهای که باشی،
در مرتبهای از مراتب اين وجود خواهی بود. دانايان چون بر اين سر واقف شدند، مرتبهای انتخاب کردند که در آن مرتبه تفرقه و اندوه کمتر بود، و جمعيت و فراغت بيشتر باشد.
ای درويش! پادشاهی و پيشوايی و شغل و عمل در عالم بوده است و در عالم خواهد بود.
امروز ازين صورت ظاهر شده است، و فردا از صورت ديگر ظاهر میشود.
تو امروز وقت خود را به غنيمت دار، و به جمعيت و فراغت بگذران، و تا امکان است آزار به هيچچيز و هيچکس مرسان،
که معصيت نيست الا آزار رسانيدن؛ و تا امکان است راحت به همهچيز و به همهکس میرسان،
که طاعت نيست الا راحت رسانيدن. و به يقين بدان که هر که هر چه میکند، با خود میکند؛
اگر آزار میرساند، به خود میرساند، و اگر راحت میرساند، به خود میرساند،
از آن جهت که اين وجود خاصيتهای بسيار دارد و يکی از خاصيتهای اين وجود آن است که
مکافات در وی واجب است «المکافة فی الطبيعة واجبة» و آن عزيز از سر همين نظر گفته است.
چو بد کردی مباش ايمن ز آفات
که واجب شد طبيعت را مکافات
" عزيز ابن محمّد نسفی " انسان کامل
سلام...
تازه رسیدم از ماموریت ،البته چند ساعتی میشود...
امروز دلم بدجوری هوای شیخ عزیزالدین نسفی را داشت...
باشد که روزی به ابرکوه رویم و بر مزارش دمی آرام گیرییم...
دریا و شرجی هوا و خنکای نسیمش بهنگام شب مهمان نوازی کرد چند شبی از ما...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...
جمعه هفدهم مهر 1388
...
خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد از آن گونه كه شما انتظار داريد, امام جهان هرگز بي پيامبر نخواهد ماند و آن گاه پرنده اي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه اش خدا بود, عده اي به او گرديدند و ايمان آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد, حتي با آواز پرنده اي مي توان رستگار شد.
خداوند رسولي از آسمان فرستاد. باران, نام او بود. همين كه باران, باريدن گرفت, آنان كه اشك را مي شناختند, رسالت او را دريافتند, پس بي درنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بي دريغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانيد با رسول باران هم مي توان به پاكي رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد, تا روزي بيم دهد و روزي بشارت پيش باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند, روزي در خوف و روزي در رجا زيستند.
خدا گفت: آن كه خبر باد را مي فهمد, قلبش در بيم و اميد مي لرزد و قلب مومن اين چنين است.
خدا گلي را از خاك بر انگيخت, تا معادي را معنا كند, و گل چنان از رستاخيز گفت كه از آن پس هر مومني كه گلي را ديد, رستاخيز را به ياد آورد.
خدا گفت: اگر بفهميد, تنها با گلي قيامت خواهد شد
. خداوند يكي از هزار نامش را به دريا گفت. دريا بي درنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند مردم تماشا مي كردند, عده اي پيام دريا را دانستند, پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند, كه هيچ از آن ها باقي نماند.
خدا گفت: آن كه به پيغمبر آب ما اقتدار كند. به بهشت خواهد رفت.
و به ياد دارم كه فرشته اي به من گفت: جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است, اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر .
اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافي است...
سلام...
ببخشید درگیر ماموریتهای پیاپی هستم...
فردا عازم بوشهر هستم...
نوسفری وارد حلقه ذکر میشود از امشب ، دعایش کنید...
برقرار باشید و در راه...
یاحق...

