تبليغاتX
نارایانا

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

...

 

سه ره پیداست .
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر ،
حدیثی کهش نمی خوانی بر آن دیگر.
نخستین :راه نوش و راحت و شادی .
به ننگ آغشته ،اما رو به شهر  و باغ و آبادی .
دو دیگر :راه نیمش ننگ ،نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ،و گر دم در کشی آرام.
سه دیگر: راه بی بر گشت ،بی فرجام .
من اینجا بس دلم تنگ است .
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه بر داریم ،
قدم در راه بی بر گشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان "هر کجا"آیا همین رنگ است ؟
بیا ای خسته خاطر دوست !ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است .بیا ره توشه بر داریم .
قدم در راه بی فرجام بگذاریم ...


 

"مهدی اخوان ثالث"

 


سمنان بودم ...
دوستان ِ جدیدی با من همسفر بودند ...
تجربه قشنگی بود ...
نظرات و عقاید متفاوتی که در عین ِ اختلاف نظر ِ عمیق در بعضی مسائل ،
در حین ِ کار و محیط ِ کاری و جمع ِ رفاقتی رنگ می باخت و بر عکس ِ تمامی ِ
جوامع بزرگ و کوچک که نظر جمع محترم است در این سفر ِ کاری ٬ جمع نظر ِ تحمیلی ِ
فرد را در نهایت ِ بزرگواری می پذیرفتند و این نشانه بزرگی ِ روح و سعه صدر بود
درسی که کمتر در زندگی مرورش میکنیم ...
در هتلی بودیم که بر سر در ِ آن نوشته بود ...
هر که در این سرا در آید نانش دهید و ...

هر چه جستجو کردم کمتر یافتم آن نانی را که بوالحسن گفته بود ...
این هم نان به نرخ ِ روز خوردن بود از نوع ِ سو استفاده از سخن ِ بزرگان ...


یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 11:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم تیر 1387

... ترس ...

 

بيماري به پزشكش گفت :
دكتر، من به شدت تحت تاثيرترس هستم و ترس تمام شادي مرا ازبين برده است .
دكترگفت :
اين جا،درمطبم، موشي هست كه كتاب‌هايم را مي‌جود اگر من درمورد موش سختگيري كنم،
او ازمن مخفي مي‌شود و من ديگر كاري به جز تلاش براي شكار او نخواهم كرد.
اما درعوض من تمام كتاب‌هاي خوبم رادر جاي امني گذاشته‌ام
وبه موش اجازه دادم كه به بعضي از بقيه كتاب ناخنك بزند.
اين طوري موش، موش باقي مي‌ماند و براي من تبديل به هيولا نمي‌شود.
ازچيزهاي كمي بترس و تمام ترست را روي همان‌ها متمركزكن.
دراين صورت در رو به رويي با موضوعات مهم تر، مي‌تواني شجاعانه برخوردكني .


این آبجی کوچیکه ما توی ولایت غربت دچار ترسی شده ...
این پست تقدیم به آبجی کوچیکه ست ...
امیدوارم که بر این ترس غلبه کند و حرکت را شروع کند ...

یاحق...

 

نوشته شده توسط نارایانا در 23:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم تیر 1387

... نماز عشق ...

 

در آینه دوباره نمایان شد:
با ابر گیسوانش در باد،
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست.
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند.
نام تو را، به رمز،
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی

ــ مستی و راستی ــ

آهسته زیر لب
تکرار میکنند.                                                                                               
وقتی تو،
روی چوبه ی دارت،
خموش و مات بودی

ما :

انبوه کرکسان تماشا

با شحنه های مامور:

مامور های معذور،

هم سان و هم سکوت ماندیم.


خاکستر تو را
باد سحر گهان
هر جا که برد،
مردی ز خاک رویید.
در کوچه باغ های نشابور،
مستان نیمه شب به ترنم،
آواز سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند.

نامت هنوز ورد زبان هاست...

 

یادمه آن زمانهای دور که درس می خواندم پیری روشن ضمیر بود که از صفای باطنش
استفاده میکردم ، بسیار موقر و بزرگ بود ...
بعضی از شبها با پسر عمه گرامی که تازه از ایالات متحده ی شیطان بزرگ آمده بود
میرفتیم به دیدن آن مرد ِ نورانی ِ خدایی ...
حکایتی بود آن شبهای زمستانی و من و سبکی ِ روح ....
سالها از آن شبها گذشته و آن پیر در ملازمت سلطان قدر قدرت والامقام پادشاه ِ پادشاهان
است و در بارگاه عدالتش به سر می برد ...
پسر عمه دانشمند ِ ما بعد از چند سال دوباره به بلاد کفر کوچ کرد چون با مدارک دکترایش
در آن سالها بهترین کاری که برایش در وطن دست و پا شد هفته ای چند ساعت
تدریس زبان در دانشگاه ازاد بود !!! حال آنکه او  دارای دو مدرک دکترا و یک کارشناسی بود
ولی هیچگاه نتوانست در جایگاهش کار کند؟؟؟ ...
حال در دانشگاه یو سی ال ای دوباره بر  کرسی استادی تکیه زده و روزگار میگذراند ...
و من ...
بعد از گذشت ِ زمان هنوز در خم یک کوچه ام ...

هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...

یاحق...


 

نوشته شده توسط نارایانا در 18:19 |  لینک ثابت   •